تبليغاتX
گوناگون - داستان سرا پا حقیقت قسمت دهم
بوی گلپر مثال اطلسی نیست ، حرفهای من مثل حرف کسی نیست
 داستان سرا پا حقیقت قسمت دهم

به نام خدا

قسمت دهم

 شاهین داخل گلخانه نشسته و در فکر فرو رفته و حرفی نمی زند ،

زهره : چیه ساکت نشستی ؟

شاهین : حقیقتش یه فکری هست که ذهن من رو به خودش مشغول کرده و نمی دونم که چجوری ازت بپرسم .

زهره با خنده : به زبان شیرین فارسی ، البته اگه خواستی می تونی انگلیسی هم بپرسی بازم می تونم جوابت رو بدم .

شاهین نیز می خندد ولی بعد از چند لحظه باز  ساکت شده به فکر فرو می رود .

زهره : بابا بگو دیگه ، چته ؟ دارم نگران می شم ها .

شاهین : من حرفم رو عادتمه که رک می زنم امیدوارم که ناراحت نشی و صادقانه جوابم رو بدی . ببین من چیزی توی زندگیم نبوده که پیش تو بازگو نکرده باشم و سکرت مونده باشه برخلاف اینکه وکیل ها معمولا انسان های مرموزی هستند ولی من همیشه شخصیتی رو ، داشتم و تو الان کاملا همه خانواده و دوستای من رو می شناسی و از زیر و بم زندگی من خبر داری درسته ؟

زهره :آره درسته .

شاهین : ولی تو خیلی کم پیش اومده که در مورد خونوادت صحبتی کنی ، اگر هم چیزی گفتی فقط در مورد خواهر کوچیکتر و مامانت بوده ولی هیچ وقت در مورد بابات چیزی نگفتی ، می خواستم بدونم دلیل خاصی داره ؟، و یا مثلا اینکه دختر ها معمولا خیلی خانواده دوستن و توی هر شهری که دانشجو هستن ، نسبت به پسر ها کمتر اونجا می مونن و بیشتر دوست دارن که زود به زود خونوادشون رو ببینن ولی تو توی این پنج شیش ماه ، فقط یه بار اون هم واسه ی سه روز به دیدنشون رفتی و زود برگشتی ، و یا مثلا یادم هست که که اون اوایل بهم گفتی که اون یه سال وقفه ای که بین کارشناسی و ارشدت پیش اومد هم نرفتی شهرتون و همین جا موندی ؟ واقعا این سوالا خیلی ذهنم رو به خودش مشغول کرده ؟

زهره که دچار حالت استیصال و در ماندگی شده و در حالی که اشک چشمانش را تر کرده : خوب اگه چیز زیادی نگفتم ، به دلیل این بوده که هیچ چیز قشنگی توش نبوده که بخوام برات تعریف کنم ، آخه چی مثلا می خواستی بشنوی ، من اگه بهت تا حالا چیزی نگفتم به دلیل ترسم بوده ، برای اینکه می ترسیدم تو رو از دست بدم ولی این رو بدون که من همیشه می تونم گلیم خودمو از آب بکشم ، و خودت بهتر از هر کسی می دونی که من هیچ چشم داشتی به مال منال تو نداشتم و ندارم ، خودت از من خواستی که بیام اینجا ، هر وقت هم بخوای از اینجا می رم ، چون عادت ندارم کسی در موردم فکر نا جوری بکنه ( در این لحظات قطرات اشک از چشم زهره جاری شده )

شاهین که به مانند زهره احساساتی شده با لحنی مهربانانه : من که آخه چیزی نگفتم  که تو اینقد ناراحت شدی . من نمی دونم این سوال من چه ربطی داره به این که مثلا تو چشمی به مال من داشته باشی ؟  من فقط این سوال رو از این بابت کردم که دوست داشتم که من رو دوست  خودت بدونی واگه مشکلی داری به من بگی شاید بتونم کمکی بکنم . باورکن اصلا فکرش رو هم نمی کردم که این سوالم تو رو انقدر ناراحت کنه .

زهره: اگه دوست داری دلیل این ها رو بدونی ، که چرا من به دیدنشون نمی رم واسه ی اینه که وقتی اونجا هستم ، همش زجر می کشم و با فرار از اونجا سعی می کنم از مشکلات خودم فرار کنم ، از این زجر می کشم که پدرم کاری جز دود کردن پولی که مادرم با هزار بد بختی و اضافه کاری توی اون بیمارستان لعنتی بدست می یاره نداره ، از این که همش دوستای بد تر از خود عملیش رو می یاره خونه تا خودشون رو بسازن و به همه اونها یا قول من یا خواهر کوچیکه ی بدبختم و می ده ، بازم بگم ؟

شاهین که به شدت ناراحت شده و از طرفی خونش به جوش آمده با اشاره ی دست به زهره می فهماند که دیگر بس است .

دو هفته بعد از این ماجرا یک روز در پایان وقت اداری زهره به دفتر شاهین آمده است . و بسیار ناراحت و در هم است .

شاهین : چی شده ، اتفاقی افتاده ؟

زهره : آره اتفاقی افتاده ، تو که دوست داشتی در مورد خونواده ام بدونی ، باید بهت بگم که بابام می خواد زهرا رو بده به یه آدم عملی بدتر از خودش که چی ، بهش جنس مجانی می ده ، بی شرف سن پدرم و داره مرتیکه ی ...

شاهین که به شدت عصبانی شده : غلط کرده ، من نمی ذارم

زهره : شاهین جان ، آخه تو چی می گی ؟ چطور می خوای نذاری فردا شب قرار عقد و گذاشتن ، مامان بیچارم داره از غصه دق می کنه ، بیچاره آبجی کوچولوم .

شاهین : فردا صبح آماده باش می ریم شهرتون

زهره که از شنیدن این حرف خیلی خوشحال شده سر از پا نمی شناسد ، او می داند که شاهین تنها کسی هست که می تواند جلوی وقوع این اتفاق را بگیرد . ساعت پنج صبح فردای آن روز به سمت شهر زهره حرکت می کنند و ساعت نه صبح به آنجا می رسند .

به جلوی ساختمانی قدیمی با درب چوبی می رسند ، آنجا خانه ی پدری زهره است که بر خلاف خانه ی پدری شاهین بسیار محقر است .

زهرا ( خواهر کوچک زهره )

زهرا(خواهر کوچک زهره )

زهره در می زند ، دختر نوجوانی در را باز می کند ، او زهرا خواهر کوچک زهره است که با دیدن او در بغلش آرام می گیرد و سپس با شاهین سلام و احوالپرسی کرده و او را به خانه دعوت می کند ، مادر زهره ، به دلیل حال خراب در گوشه ای خوابیده است و به او سرم وصل است . او در جواب زهره که از جای پدرش سوال می پرسد چنین می گوید که به منزل یدالله ( خواستگار زهرا ) رفته که خودش رو خوب بسازه که برای مراسم امشب خیلی کار داره . شاهین به همراه زهره به جلوی منزل یدالله می روند ، قبل از این که شاهین زنگ خانه را به صدا در بیاورد ،

زهره : شاهین فقط تو رو خدا با این یارو درگیر نشی ها ، آدم خطر ناکیه

شاهین : نترس من از اون خطرناک ترم .

یدالله( خواستگار زهرا)

شاهین زنگ را به صدا در می آورد ، پس از چند لحظه جوان لاغر و رنگ پریده ای در را باز می کند و در پاسخ این سوال که یدالله کجاست سعی در دست به سر کردن شاهین می کند شاهین که خیلی عصبانی شده یقه جوان را گرفته او را از زمین می کند و از او می خواهد که حقیقت را به او بگوید ، جوان در حالی که ترسیده ، به او می گوید یدالله همراه با پدر زهره در حال مصرف مواد هستند و اگر کسی در این زمان مزاحمش شود عصبانی می شود و کار دستشان می دهد ، شاهین جوان را رها کرده به محل مذکور می رود و به جای این که در بزند با لگد به در می کوبد با لگد شاهین در های پوسیده از هم باز می شود و محکم به دیوار برخورد می کند . در این لحظه یدالله و پدر زهره که شوکه شده اند فقط به شاهین نگاه می کنند و هیچ حرکت دیگری انجام نمی دهند . شاهین به وسط اتاق می رود و با لگد بساط آنها را به هوا می فرستد ، یدالله که تازه به خودش آمده از جا بر می خیزد تا با شاهین مقابله کند ، شاهین که با دیدن این صحنه ها بسیار خشمگین شده یدالله را که قد بلند است وهیکل تنومندی دارد از زمین بلند کرده بر روی دوش خود سوار می کند و سپس او را حمل کرده به سمت در چوبی بلند دیگری که داخل اتاق وجود دارد پرتاب می کند ، برخورد یدالله سنگین وزن با در چوبی پوسیده سبب شکسته شدن آن می شود و یدالله به داخل حیاط پرتاب می شود ،

پدر زهره خطاب به دخترش : این لندهور کیه با خودت برداشتی اوردی ؟ حالا من چه خاکی توی سرم کنم ؟

شاهین قبل از این که زهره پاسخی بدهد : پیرمرد فقط حرف نزن که به خاطر زهره ست که دست بهت نمی زنم . 

پدر زهره

پیرمرد که حسابی ترسیده دیگر حرفی نمی زند ، شاهین از زهره می خواهد که به دنبالش بیاید ، در حال خارج شدن از اتاق به یدالله که نقش زمین شده و جوان رنگ پریده در حال تیمار اوست می رسند و شاهین خطاب به او می گوید : دیگه دور این خونواده رو خط می کشی متوجه شدی ؟ و یدالله که حتی نای جواب دادن را ندارد تنها چشمانش را به علامت قبول این صحبت می بندد .

بعد از این اتفاقات شاهین به همراه زهره و زهرا به خانه آنها می رود و مادر زهره همچنان در بستر خوابیده است ،شاهین بعد از پرداخت مبلغ یک میلیون تومان به مادر زهره از او می خواهد که اگر باز هم به مشکلی برخوردند فقط به زهره تماس بگیرند که با هم به کمک آنها بشتابند .

مادر زهره هنگام وداع رو به شاهین : سعید جان ، انشالله  خیر ببینی پسرم ، من تا حالا شما رو ندیده بودم ، ولی زهره از شما خیلی واسم تعریف کرده بود ، حالا که با چشمای خودم دیدمت خیالم از بابت زهره توی اون شهر راحت تر شد . برید به امان خدا .

شاهین : خواهش می کنم مادر جون ، من فقط وظیفه ی انسانیم رو انجام دادم در ضمن اسم من شاهینه مادر .

زهره قبل از این که مادرش حرف دیگری بزند با حالتی مضطرب : شاهین جان فقط تو رو خدا زود باش بجنب هر چی سریع تر از اینجا بریم ، که الان سر و کله ی بابام پیدا می شه ، دوست ندارم دیگه باهاش رو به رو بشم  .

شاهین سریع بر می خیزد : چشم ، چشم ، بریم .

وخانه را ترک کرده به سمت شهر خودشان باز می گردند . در بین راه هم ، ترانه های زیبا و آارمش بخشی را گوش می دهند و زهره بزرگ ترین شانس زندگی اش را آشنا شدن با شاهین می خواند ، و شاهین نیز متقابلا همین احساس را دارد . بعد از این اتفاقات ، شاهین از این که دیگر خانواده ی زهره را شناخته و دلیل پنهان کردن آنها را تا آن لحظه از خود فهمیده ، خوشحال است و نسبت به زهره احساس اطمینان بیشتری می کند .

بیست روز بعد ساعت ده صبح  شاهین داخل دفتر خود در حال صحبت کردن با یک مراجع هست که صدای زنگ تلفنش بلند می شود ، تلفن را پاسخ می دهد ، پشت خط محمد ابراهیم است که بسیار آشفته صحبت می کند و از شاهین می خواهد که هر چه سریع تر خود را به باغ برساند ظاهرا برای زهره اتفاقی افتاده است . در همان لحظه شاهین با معذرت خواهی از ارباب رجوع ، دفتر را به قصد مراجعت به باغ ترک می کند . و اینک در باغ .

|+| نوشته شده توسط حکمت در یکشنبه دهم آذر 1387  |
 
 
بالا