تبليغاتX
گوناگون - داستان سرا پا حقیقت قسمت نهم
بوی گلپر مثال اطلسی نیست ، حرفهای من مثل حرف کسی نیست
 داستان سرا پا حقیقت قسمت نهم

به نام خدا

قسمت نهم

ساعت دو بعد از ظهر صدای بوق اتومبیل شاهین از پشت درب باغ می آید . محمد ابراهیم با شنیدن صدای بوق آشنا دوان دوان خود را به جلوی در باغ می رساند و در ها را برای شاهین گشوده تا او ماشین را به داخل بیاورد و شاهین نیز این کار را می کند و با ماشین تا جلوی سایت پرورش قارچ که تقریبا در اواسط باغ قرار دارد حرکت می کند و اتومبیل را در زیر سایه ی درختی نزدیک به سایت پارک می کند .

شاهین : سلام . خسته نباشید .

زهره : مرسی سلامت باشید . من که کاری نکردم ولی صادق بنده خدا خیلی زحمت کشید همه ی این تیر ها رو هم اون بنده خدا کوبید توی زمین .

شاهین : اون هم خسته نباشه ، حالا کجا هست ؟

زهره : هیچی بنده خدا رفته ، یک سری دیگه الوار و تیر وتخته بیاره .

شاهین : ولی خوب کسی رو گذشتم وردستت ها هم فوق العاده کاریه و هم سر به زیر و با ادب و از این ها مهمتر خودکاره ، یعنی لازم نیست که هی بهش بگی این کارو بکن ، اون کارو بکن خودش همش دوست داره کار بکنه ، خلاصه بیکار نمی شینه .

زهره : آره ، به قول تو " خداییش " همین جوریه که تو می گی .

شاهین می خندد : خداییش دیگه .

شاهین : تند باش جمع و جور کن بریم تو ساختمون ناهار بخوریم .

زهره : باز به زحمت افتادی ؟

شاهین : آره مردم از زحمت ، چقدر من زحمت می کشم ؟

زهره : خیلی خوب حالا تو ام . بزن بریم .

حدود یک ماه این برنامه ی هر روز شاهین و زهره بود و تقریبا تمام اوقات بیکاری را در کنار هم سپری می کردند . و زهره با راهنمایی شاهین و همراه او هفته ای یک بار به دیدن فرح ، مادر شاهین می آمد .

یک ماه بعد در حالی که شاهین و زهره در حال ترک دفتر وکالت و حرکت به سمت خانه ی شاهین هستند . متوجه چراغ ماشین پشتی خود شدند که به آنها علامت می داد که حرکت نکنند . شاهین از داخل آیینه ماشین متوجه می شود که علیرضا و محمود در خودرو عقبی قرار دارند که از اتومبیل خود پیاده می شوند و به سمت آنها می آیند . به دلیل اینکه هوا سرد است علیرضا و محمود فورا به داخل ماشین می پرند پس از سلام و احوال پرسی .

محمود : خوب یه برنامه بچینیم که جمعه بریم کوه ، حالا اگه زهره خانوم هم تشریف می یارن من هم بگم عیالم بیادش ، نیوشا هم به علیرضا گفته اگه زهره خانوم بیاد اون هم با ما می یادش ، حالا شما چی می گین ؟

شاهین : من که می دونین واسه ی این جور برنامه ها همیشه پایه ام . فقط اگه زهره هم افتخار بده عالی می شه که من می دونم به من نه نمی گه ، این طور نیست زهره ؟

زهره : خودت می گی دیگه من به تو نه نمی گم ، اتفاقا من خودمم چند سالی هست که کوه نرفتم ، توی زمستون کوه نوردی حال هوای خاصی داره .

علیرضا : ای ول پس همه چی درست شد ، قرارمون باشه واسه ی پس فردا ( جمعه ) ساعت هفت صبح اگه شاهین خان بیدار بشن اون موقع ؟

شاهین : یه جوری می گه انگار من تا لنگ ظهر می خوابم شما ساعت هشت مغازه هاتون رو باز می کنید من ساعت نه می رم دفتر . تازه من می گم دیره ساعت شیش بریم بهتره .

محمود : هیچی ساعت شیش !! تو همون ساعت هفت بیا ما ازت ممنون می شیم .

قرارها برای ساعت هفت روز جمعه گذاشته شد . قابل ذکر هست که محمود متاهل است و همسرش لیلا نام دارد و نیوشا نیز دوست علیرضا است که تصمیم به ازدواج دارند .

 

لیلا اوتادی

لیلا

نیوشا ضیغمی

نیوشا

فردا صبح همه به موقع در محل قرارشان حاضر می شوند و این ترانه ی زیبای گوگوش در حال پخش است :

نگاه کن من چی بی پروا ، چه بی پروا !

به مرز ، قصه های ، کهنه می تازم !

نگاه کن ، با چه سر سختی ، تو این سرما ،

برای عشق ، یه فصل تازه می سازم !

یه فصل پاک ، یه فصله ، امن و بی وحشت !

برای تو ، که یه گلبرگ زود رنجی !

یه فصله ، گرم و راحت ، زیر پوسته من !

برای تو ، که با ارزش ترین گنجی !

نگاه کن من به عشق تو چه لیلا وار !

تن یخ بسته ی پرواز رو می بوسم !

بیا گرم کن من رو با سرخی رگهات !

من اون رگهای پر آواز رو می بوسم !

تو رو می بوسم ای پاکیزه ی عریان !

تو رو پاکیزه مثل ، مخمل قرآن !

طلوع کن ، من حرارت ، از تو می گیرم !

ظهور کن ، من شهامت ، از تو می گیرم !

بیا هیچ کس ، مث من و تو عاشق نیست !

مث ما ، عاشق و ، همسایه و ، همدم !

بیا از شیشه ی ، سخت و بلند عشق !

مث ارابه ی نور ، رد بشیم با هم ،

نگاه کن ، من چه شبنم وار، چه شبنم وار ،

به استقبال ، دستای خزون می رم !

هراسم نیست ، از این سرمای ویرانگر !

برای تو ، من عاشقانه می میرم !

در کوه نوردی ورزشکار بودن شاهین کاملا به چشم می آید ، و بدونه هیچ مشکلی به مسیر ادامه می دهد ولی بقیه کم و بیش دچار مشکلاتی می شوند که در این مواقع شاهین به کمک آنها می شتابد . پس از حدودا سه ساعت کوه نوردی به بالا ترین قسمت کوه که در آنجا چند کیوسک و دکه که چای و قهوه و شیر داغ می فروشند وجود دارد ،می رسند .  پس از رسیدن به آنجا محمود همه را به نوشیدن قهوه دعوت می نماید و سپس در بالای کوه که از برف سفید ، پوشیده شده  حسابی برف بازی می کنند که به همه خیلی خوش می گذرد و خلاصه برای آنها یک روز خوب رقم می خورد .

فردای آن روز، ساعت دو بعد از ظهر شاهین داخل محل پرورش قارچ به دیدن زهره آمده .

شاهین داخل گلخانه نشسته و در فکر فرو رفته و حرفی نمی زند ،

زهره : چیه ساکت نشستی ؟

شاهین : حقیقتش یه فکری هست که ذهن من رو به خودش مشغول کرده و نمی دونم که چجوری ازت بپرسم .

زهره با خنده : به زبان شیرین فارسی ، البته اگه خواستی می تونی انگلیسی هم بپرسی بازم می تونم جوابت رو بدم .

شاهین نیز می خندد ولی بعد از چند لحظه مجددا ساکت شده به فکر فرو می رود .

زهره : بابا بگو دیگه ، چته ؟ دارم نگران می شم ها .

 

|+| نوشته شده توسط حکمت در یکشنبه دهم آذر 1387  |
 
 
بالا