تبليغاتX
گوناگون - داستان سرا پا حقیقت قسمت هفتم
بوی گلپر مثال اطلسی نیست ، حرفهای من مثل حرف کسی نیست
 داستان سرا پا حقیقت قسمت هفتم
 

به نام خدا

 

قسمت هفتم

 

شب بعد شاهین تنها داخل دفتر خودش نشسته و در حال فکر کردن است . با خودش فکر می کند ، خوب این پرونده هم تموم شد ولی ای کاش کمی بیشتر طول می کشید ، به چه بهونه ای باز هم با زهره مراوده داشته باشم ؟ و...

 

مشکل بزرگ شاهین این بود که شخصیتا غرور خاصی داشت که این ، اجازه ی هر گونه ابراز علاقه ای را از او گرفته بود و از این گذشته او همیشه عادت داشت که دختر ها به سمت او بیایند و تا آن موقع هیچ کس موفق نشده بود که شاهین را اسیر خودش کند ،  و از این می ترسید که اگر غرورش را بشکند و در این مورد خاص ، او پیش قدم شود با شنیدن نه از طرف مقابلش ، چه بر سر غرور شکسته شده اش خواهد آمد . و از طرف دیگر تا اندازه ای احساس می کرد زهره هم نسبت به او علاقه مند است و فکر می کرد که شاید او هم مثل خودش توان بیان این مطلب را ندارد . بالا خره تصمیم گرفت که از او بخواهد که به دفترش بیاید ، و از حل شدن موضوع پرونده آگاهش کند و شاید در آن لحظه فکری به ذهنش خطور کند و شاید هم اصلا دلش را به دریا بزند و حرف دلش را به زبان بیاورد و با زهره تماس گرفته او را به دفتر خویش فراخواند . اینک زهره در دفتر شاهین و در مقابل او نشسته است .

 

شاهین : خوب خانوم سعادت ، خدا رو شکر دیشب آقای خسروی تشریف آوردن و بعد از دیدن مدارک قبول کردن که هر موقع که شما وقت داشتید همراه تون بیان وسند رو به نام شما بزنن ، فقط من نمی دونم که چی شد که ایشون به این راحتی ، این موضوع رو قبول کردن ؟ شما قبلا مگه قولنامه رو بهشون نشون نداده بودین ؟

 

زهره : ایشون که اصلا قبول نداشتن حرفای من رو و از من خواستن که اگه قولنامه ای وجود داره ببرم پیششون تا ایشون هم ببینن . ولی من ترسیدم از این که اگه قولنامه رو از من بگیرن و از بین ببرن من هیچ مدرکی ندارم ، و تازه اخلاقشون هم یه جوری بود که ترجیح می دادم کمتر باهاشون رو به رو بشم .

 

شاهین : بسیار خوب به هر صورت که فرمودن که مشکلی نیس و هر وقت شما بگید می یان و سند رو به نامتون می کنن .

 

زهره : واقعا خیلی زحمت کشیدن ، من خیلی ازتون ممنونم . فقط برای حساب کتاب لطف کنید بفرمایید که چقد باید تقدیم بکنم .

 

شاهین با لبخند : خواهش می کنم ، من که کاری نکردم که بخوام پولی بگیرم .

 

زهره : اختیار دارین ، دیگه می خواستید چیکار کنید ؟ حق من رو گرفتید دیگه . حالا خواهش می کنم لطفا بفرمایید که چقد باید تقدیم کنم ؟

 

شاهین : اولا ، همون جوری که گفتم کاری نکردم و در ثانی اگر هم کار کوچکی کرده باشم ، شما هم تشریف اوردید باغ ما و گلهای من رو نجات دادین ( با خنده ) این به اون در .

 

زهره : نمی دونم چی بگم ، آخه من که کاری نکردم ، واقعا که با این کارتون من رو شرمنده کردین .

 

شاهین : دشمنتون شرمنده باشه .

 

بعد از اتمام این حرف ها دیگر حرفی برای گفتن نمانده بود ، و طبق روال عادی باید زهره خداحافظی می کرد و از دفتر خارج می شد ولی این جدایی ظاهرا برای هر دوی آنها خیلی سخت بود . برای همین ، هر دو نشسته و سکوت کرده بودند ، مثل اینکه هر یک منتظر باشد که طرف مقابل سکوت را بشکند ، وتنها هر چند لحظه یه بار هر یک سرشان را بالا می گرفتند و برای لحظه ای به طرف مقابل نگاه می کردند و مجددا سر خود را پایین انداخته به زمین چشم می دوختند ، که در یک لحظه سکوت شکسته شد .

 

زهره : من یه خواهشی ازتون دارم ولی هر چقد سعی می کنم بگم ، نمی دونم که چجوری مطرحش بکنم ؟

 

شاهین که از این گفته ی زهره بسیار خوشحال شده ، نمی تواند شادمانی اش را پنهان کند : خواهش می کنم ، شما امر بفرمایید ، اگه کاری وجود داشته باشه که از دست من بر بیاد ، بنده با کمال میل در خدمت شما هستم ، اصلا باید بگم که خیلی خوشحال می شم .

 

زهره : حقیقتش من پروژه فاینال دارم ، و استاد بسیار باریک بینی هم استاد راهنمای من شده ، که هیچ جوره  پروژه های الکی رو نمی پذیره و از من خواسته که ، پروژه ی عملی بهش ارائه بدم و بایستی از عالم تئوری خارج بشم و من طرح پرورش قارچ به شیوه ای بهینه رو بهشون پیشنهاد کردم که با صرف هزینه و وقت برابر با سایر گلخونه های پرورش قارچ ، تقریبا محصولی دو برابر برداشت می کنیم و ایشون هم پذیرفتن ، و حالا من با مشکل مکان مواجه هستم ، و باغ شما تمام شرایط برای احداث این مکان رو داره . ( با خنده ) ما دانشجو ها رو هم که می شناسید همه بد بخت و بیچاره ایم ، البته به صورت قسطی می تونم هزینه مکان رو به شما پرداخت کنم .

 

شاهین در حالی که می خندد :من قبلا هم به شما گفتم ، الان هم دوباره تکرار می کنم ، من از خدامه که واسه ی شما کاری بکنم ، تنها خواهشی که ازتون دارم اینه که حرف پول رو به من نزنید .

 

زهره : آخه اینجوری که نمی شه ، برا چی حرف پول رو نزنم خوب شما هم دارید زمینتون رو در اختیار من قرا ر می دید و ...

 

شاهین داخل صحبت زهره می پرد :

 

شاهین با لبخند : شما واقعا متوجه ی منظور من نمی شید ؟

 

زهره در حالی که سرش را پایین انداخته و به زمین چشم دوخته : بله ، متوجه ام ، فقط از این می ترسم که شما فکر کنید که من قصد سوء استفاده دارم .

 

شاهین : شما مطمئن باشید که من لحظه ای هم این فکر به ذهنم خطور نکرده و نخواهد کرد ، شاید بهتر باشه که بگم من ازتون می خوام که این پروژه رو در زمین من عملی کنید .

 

بله ، شاهین بالاخره دست از غرور خود برداشت و به گونه ای علاقه ی خویش را به زهره به زبان آورد ، البته باز هم نه به صورت مستقیم ، و پس از شروع صحبت به وسیله ی زهره ، که شاید اگر زهره این پیشنهاد را نداده بود ، شاهین هرگز حرف دلش را به زبان نمی آورد و همه چیز تمام شده بود .

 

آن شب برای زهره و شاهین شب فراموش نشدنی ای بود و هر دو بسیار خوشحال بودند و البته کمی مضطرب .

 

 

زهره

 

صبح فردای آن شب داخل اتومبیل شاهین در حال عزیمت به باغ برای مشخص نمودن سایت پرورش قارچ ، این ترانه گوگوش در حال پخش است :

 

تویه یک دیوار سنگی !

 

دوتا پنجره اسیرن !

 

دوتا خسته ، دو تا تنها !

 

یکی شون تو، یکی شون من !

 

دیوار از سنگ سیاهه !

 

سنگ سرد و سخته خارا !

 

زده قفل بی صدایی !

 

به لبای خسته ی ما !

 

نمی تونیم که بجنبیم !

 

زیر سنگینیه دیوار!

 

همه ی عشق من و تو!

 

قصه هست ، قصه ی دیوار !

 

همیشه فاصله بوده !

 

بین دستای من و تو !

 

با همین تلخی گذشته !

 

شب و روزای من وتو !

 

راه دوری بین ما نیست !

 

اما باز اینم زیاده !

 

تنها پیوند من و تو !

 

دست مهربونه باده !

 

ما باید اسیر بمونیم !

 

زنده هستیم تا اسیریم !

 

واسه ما رهایی مرگه !

 

ما رها بشیم می میریم !

 

ها ها ها ، ها ها ها ها !

 

کاشکی این دیوار خراب شه !

 

من و تو با هم بمیریم !

 

توی یک دنیای دیگه !

 

دستای همو بگیریم !

 

شاید اونجا توی دلها !

 

درد بیزاری نباشه !

 

میون پنجره هاشون !

 

دیگه دیواری نباشه !

|+| نوشته شده توسط حکمت در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387  |
 
 
بالا