زهره
شاهین که حالا در دل خود به این نتیجه رسیده که ظاهرا ، زهره هم نسبت به او احساس خوبی دارد ، راحت تر صحبت می کند ، و به نوعی سعی در این دارد ، که علاقه ای که در قلبش نسبت به زهره به وجود آمده را نشان بدهد ، البته این کار برای شاهین که هرگز این کار را نکرده و با گذشت زمان خان و خان بازی ، هنوز غرور مربوط به خانین را با خود یدک می کشد سخت است . اما دل را به دریا زده اینچنین می گوید .
شاهین : می دونین ، من الان چه سوالی توی ذهنمه ؟
زهره با لبخندی که به شاهین اجازه بدهد حرفش را به او بزند : نه ، چه سوالی ؟
شاهین : این سوال که من چطور ، خانومی مث شما رو توی دوران دانشجویی نشناختم ؟
زهره با خنده : چی بگم ؟
شاهین : فکر کنم ، آدم کم سعادتی بودم .
زهره که دیگر اصلا نمی تواند لبخند رضایتش را از این حرفها پنهان کند : این چه حرفیه ؟
در ابتدای ورودی شهر یه کافی شاپ هست ، که شاهین در رفت آمد هایش به مزرعه ، برای تغیر ذائقه معمولا آنجا توقف می کند ، به آنجا می رسند ، شاهین جلوی آنجا پارک می کند .
شاهین : موافقین اینجا یه چیزی بخوریم ؟
زهره : هان ؟ بریم .
داخل کافی شاپ ، همه شاهین را می شناسند و به او و همراهش احترام زیادی می گذارند .
شاهین : شما چی میل دراید ؟
زهره : من ... ؟؟؟ اینجا چی داره ؟
شاهین : همه چی .
زهره : قهوه ی فرانسوی هم داره ؟
شاهین : فرانسوی که فکر نمی کنم آماده داشته باشه اگه بخواد درستم بکنه هم ، که خیلی طول می کشه ولی اگه می خواید ، بگم درست کنه ؟
زهره : نه بابا شوخی کردم ، یه ساعت باید معطل بشیم ، همون قهوه ی ترک خوبه .
شاهین : بسیار خوب ، حافظ جان دو تا قهوه ی ترک لطفا .
حافظ : بله آقا شاهین .
پخش ترانه ای از کریس دی برگ فضا را تلطیف کرده است .
شاهین :راستی من کریس دی برگ رو هم خیلی دوست دارم .
زهره با خنده : ولی من همون چایی یا قهوه ی ترک رو ترجیح می دم .
شاهین در حالی که می خندد : نه جدا نظر تو در موردش چیه ؟
زهره : آره واقعا من هم خیلی دوست دارم به خصوص آهنگ The girl with April in her Eyes
هستم .The last time I Cried شاهین : ولی من عاشق آهنگ
رو ترجیح بدی!The risen lord زهره : آره اون آهنگ هم واقعا زیباست . ولی من فکر می کردم که شما آهنگ
شاهین : داشتیم ؟
زهره : چرا ؟ مگه بدت می یاد ، خدایی خیلی آهنگ قشنگیه .
شاهین با لبخند : آره اون آهنگ قشنگیه ، ولی این که ما رو دست بندازی قشنگ نیست .
زهره :شما چجوری این به ذهنتون رسید که من همچین قصدی داشتم ؟ باور کنید به نظرم این آهنگ به شما می یادش .
شاهین : چی بگم به شما .
در این لحظه حافظ قهوه ها را می آورد و بعد از پرسش چیز دیگه ای لازم ندارین با جواب منفی آن دو رو به رو می شود .
قهوه ها را می نوشند و سوار بر ماشین هستند .
شاهین : خوب شما الان کجا تشریف می برید ؟ که من برسونمتون ؟
زهره : نه من مزاحم شما نمی شم ، شما همون جلوی دفتر خودتون من رو پیاده کنید من خودم یه جوری می رم .
شاهین : نه بابا چه مزاحمتی ؟ مغازتون می رید ؟
زهره : آره ولی آخه مزاحمته .
شاهین : شما نمی دونم حالا من رو تا چه حدی شناختید یا می شناسید ، مطمئن باشید که اگه مزاحمت بود اصلا تعارف نمی کردم . حالا صبر کنید ، تازه می خوام یه آهنگ دیوانه ، چی ؟؟ ببخشید ... استثنایی بذارم .
هر دو می خندند و شاهین کاست را عوض می کند و این ترانه فضا را تلطیف می کند .
تو اون شام مهتاب !
کنارم نشستی !
عجب شاخ گلوار !
به پایم شکستی !
قلم زد نگاهت !
به نقش آفرینی !
که صورتگری را ،
نبود اینچنینی !
پری زاد عشق رو ،
مه آسا کشیدی !
خدا را به شور ،
تما شا کشیدی !
تو دونسته بودی !
خوش باورم من !
شکفتی و گفتی :
از عشق پر پرم من !
تا گفتم کی هستی ؟
تو گفتی یه بی تاب !
تا گفتم دلت کو ؟
تو گفتی که دریاب !
قسم خوردی بقر ما ،
که عاشق ترینی !
تو یک جمع عاشق ،
تو صادق ترینی !
همون لحظه ابری ،
رخ ماه و آشفت !
به خود گفتم ای وای ،
مبادا دروغ گفت ؟!
گذشت روزگاری ،
از اون لحظه ی ناب !
که معراج دل بود !
به درگاه مهتاب !
در اون درگه عشق !
چه محتاج نشستم !
تو هر شام مهتاب !
به یادت شکستم !
تو از این شکستن ،
خبر داری یا نه ؟
هنوز شور عشق و،
به سرداری یا نه ؟
هنوزم تو شبهات ،
اگه ماه و داری ؟
من اون ماه و دادم ،
به تو یادگاری !
هنوزم تو شبهات ،
اگه ماه و داری ؟
من اون ماه و دادم ،
به تو یادگاری !
من اون ماه و دادم ،
به تو یادگاری !
در این لحظه در خیابان سعدی هستند و زهره با اشاره دست محل دقیق مغازه را به شاهین نشان می دهد و شاهین در برابر آن توقف می کند .
شاهین : امشب قراره که آقای خسروی بیادش دفتر من و از چند و چون قضیه آگاه بشه ، من ببینم تکلیفمون با این آقا چی می شه ، بعد شماره تون رو دارم دیگه ، باهاتون هماهنگ می کنم که همدیگه رو ببینیم . راستی از بابت ویزیت گلخونه هم واقعا لطف کردین ، انشالله از خجالتتون در بیام .
زهره : خواهش می کنم کاری نکردم ، من هم از شما بابت همه چی متشکرم .
شب داخل دفتر شاهین ، بر خلاف گفته ی قبلی سعید خسروی ، که با وکیلش می آید ، خودش تنها به دفتر آمده .
مصطفی : آقا شاهین آقای خسروی تشریف آوردن مث اینکه باهاتون قرار داشتن و شما طبق معمول یادتون رفته که به من بگید ؟
شاهین : آره آقا مصطفی ، شرمنده ، حالا مگه به کسی واسه ی این ساعت وقت دادی ؟
مصطفی : خوشبختانه نه .
شاهین : بگو بفرمائن داخل .
سعید خسروی وارد دفتر شده .
خسروی : خوب ، آقای رضایی اون قولنامه که ظاهرا همه ازش خبر دارن به جز ما کجاس ؟
شاهین در حالی که قولنامه را جلوی خسروی قرار می دهد : بفرمایید این هم قولنامه ، این ها هم کپی رسید های اقساط .
خسروی به دقت متن قولنامه را می خواند و سپس .
خسروی : ظاهرا حق با شماس ، عجیبه که نسخه پدر من جز بقیه اسناد و مدارکش نبود ! چون من خیلی چرخیدم دنبالش .
شاهین : نمی دونم ، ولی اون چیزی که مشخصه با این مدارک ، هر دادگاهی حکم رو به نفع موکل من صادر می کنه ، بهتره که وقت هر جفتمون کمتر تلف بشه .
خسروی : بله ، خدای نکرده ما مال مردم خور که نیستیم . ظاهرا که حق با شماست ، من هم حرفی ندارم ، فقط به موکلتون بگید که یه وقتی مشخص کنن که بریم داخل محضر سند رو به نامشون بزنیم .
شاهین که فکرش رو هم نمی کرد که خسروی به این راحتی قبول کند ، با کمی تعجب از خسروی پرسید : یعنی به وکیلتون هم نمی خواید نشون بدین قولنامه رو ؟
خسروی : نه دیگه ، لزومی نداره . همه چی مشخصه ، ما هم گردنمون از مو باریکتر ( می خندد )
سعید خسروی (داخل دفتر شاهین )
پس از خروج سعید خسروی از دفتر .
مصطفی : چی شد ؟ این بابا طرف حساب خانومه سعادته ؟
شاهین : آره ، چه طور مگه ؟
مصطفی : آخه این بنده خدا رو من خوب می شناسمش ، بد گرگیه ! یعنی هم روباهه و هم گرگ .
شاهین : نه بابا آقا مصطفی ، چی می گی ؟ این بنده خدا که خیلی راحت با ما کنار اومد ، تازه گفت هر وقت که موکلم وقت داشته باشه می یاد خودش محضر و سند و به نامش می زنه .
مصطفی : یعنی به همین راحتی قبول کرد !؟ نمی دونم می دونی یا نه ؟ همین آدم تقریبا باعث مرگ پدرش شد ، آخه رفته بود مثلا خارج ، نمی دونم کدوم جهنم دره ای ، با چهل سال سن همش چشمش به دست پدر پیرش بود انقد از بنده خدا پول خواست ، که مجبور شد مغازه اش رو بفروشه تا بتونه خرج اون پسر بی غیرتش رو بده آخرم دغ کرد و مرد .
شاهین : آقا مصطفی فکر کنم اطلاعاتت غلط باشه این یارو که پولش از پارو بالا می زنه فقط تو مغازش سه چهار میلیارد جنس خوابیده کلی خدم و حشم هم دور و برشن .
مصطفی : شاهین جان این یارو رو من از بچگیش میشناسم اون موقع دم بقالی باباش وای می ستاد ، همون موقع هم همش دو در می کرد می رفت دنبال ولگردی حالا کی و چه جوری پولدار شده خدا داند !
شاهین : خلاصه ما با این کاراش کاری نداریم ، واسه ی ما مهم اینه که به راحتی قبول کرد بیاد سند رو به نام بزنه .
مصطفی : من که تا نیاد و سند رو به نام نزنه باور نمی کنم ، آخه این عجیب گرگیه !
شاهین : خوب آخه عقل هم داره ، می دونه که مدارک ما کافیه و در ضمن وقتشم براش ارزش داره .
مصطفی : امیدوارم که همین جور باشه که شما می گید .