تبليغاتX
گوناگون - داستان سرا پا حقیقت قسمت ششم
بوی گلپر مثال اطلسی نیست ، حرفهای من مثل حرف کسی نیست
 داستان سرا پا حقیقت قسمت ششم
 به نام خدا

قسمت ششم

 

از ابتدا تا پایان این ترانه هیچ یک از این دو حرفی به هم نزدند ، و تنها در بحر ترانه غرق شده بودند ، در چهره ی هر دو می شد لبخند و رضایت را به وضوح دید ، پس از اتمام ترانه .

 

زهره : واقعا محشره . احساس عجیبی به آدم دست میده .

 

شاهین : دقیقا باهات موافقم .


زهره

شاهین که حالا در دل خود به این نتیجه رسیده که ظاهرا ، زهره هم نسبت به او احساس خوبی دارد ، راحت تر صحبت می کند ، و به نوعی سعی در این دارد ، که علاقه ای که در قلبش نسبت به زهره به وجود آمده را نشان بدهد ، البته این کار برای شاهین که هرگز این کار را نکرده و با گذشت زمان خان و خان بازی ، هنوز غرور مربوط به خانین را با خود یدک می کشد سخت است . اما دل را به دریا زده اینچنین می گوید .

شاهین : می دونین ، من الان چه سوالی توی ذهنمه ؟

زهره با لبخندی که به شاهین اجازه بدهد حرفش را به او بزند : نه ، چه سوالی ؟

شاهین : این سوال که من چطور ، خانومی مث شما رو توی دوران دانشجویی نشناختم ؟

زهره با خنده : چی بگم ؟

شاهین : فکر کنم ، آدم کم سعادتی بودم .

زهره که دیگر اصلا نمی تواند لبخند رضایتش را از این حرفها پنهان کند : این چه حرفیه ؟

در ابتدای ورودی شهر یه کافی شاپ هست ، که شاهین در رفت آمد هایش به مزرعه ، برای تغیر ذائقه معمولا آنجا توقف می کند ، به آنجا می رسند ، شاهین جلوی آنجا پارک می کند .

شاهین : موافقین اینجا یه چیزی بخوریم ؟

زهره : هان ؟ بریم .

داخل کافی شاپ ، همه شاهین را می شناسند و به او و همراهش احترام زیادی می گذارند .

شاهین : شما چی میل دراید ؟

زهره : من ... ؟؟؟ اینجا چی داره ؟

شاهین : همه چی .

زهره : قهوه ی فرانسوی هم داره ؟

شاهین : فرانسوی که فکر نمی کنم آماده داشته باشه اگه بخواد درستم بکنه هم ، که خیلی طول می کشه ولی اگه می خواید ، بگم درست کنه ؟

زهره : نه بابا شوخی کردم ، یه ساعت باید معطل بشیم ، همون قهوه ی ترک خوبه .

شاهین : بسیار خوب ، حافظ جان دو تا قهوه ی ترک لطفا  .

حافظ : بله آقا شاهین .

پخش ترانه ای از کریس دی برگ فضا را تلطیف کرده است .

شاهین :راستی من کریس دی برگ رو هم خیلی دوست دارم .

زهره با خنده : ولی من همون چایی یا قهوه ی ترک رو ترجیح می دم .

شاهین در حالی که می خندد : نه جدا نظر تو در موردش چیه ؟

  زهره : آره واقعا من هم خیلی دوست دارم به خصوص آهنگ The girl with April in her Eyes 

 هستم .The last time I Cried شاهین : ولی من عاشق آهنگ 

 رو ترجیح بدی!The risen lord  زهره : آره اون آهنگ هم واقعا زیباست . ولی من فکر می کردم که شما آهنگ

شاهین : داشتیم ؟

زهره : چرا ؟ مگه بدت می یاد ، خدایی خیلی آهنگ قشنگیه .

شاهین با لبخند : آره اون آهنگ قشنگیه ، ولی این که ما رو دست بندازی قشنگ نیست .

زهره :شما چجوری این به ذهنتون رسید که من همچین قصدی داشتم ؟ باور کنید به نظرم این آهنگ به شما می یادش .

شاهین : چی بگم به شما .

در این لحظه حافظ قهوه ها را می آورد و بعد از پرسش چیز دیگه ای لازم ندارین با جواب منفی آن دو رو به رو می شود .

قهوه ها را می نوشند و سوار بر ماشین هستند .

شاهین : خوب شما الان کجا تشریف می برید ؟ که من برسونمتون ؟

زهره : نه من مزاحم شما نمی شم ، شما همون جلوی دفتر خودتون من رو پیاده کنید من خودم یه جوری می رم .

شاهین : نه بابا چه مزاحمتی ؟ مغازتون می رید ؟

زهره : آره ولی آخه مزاحمته .

شاهین : شما نمی دونم حالا من رو تا چه حدی شناختید یا می شناسید ، مطمئن باشید که اگه مزاحمت بود اصلا تعارف نمی کردم . حالا صبر کنید ، تازه می خوام یه آهنگ دیوانه ، چی ؟؟ ببخشید ... استثنایی بذارم .

هر دو می خندند و شاهین کاست را عوض می کند و این ترانه فضا را تلطیف می کند .

تو اون شام مهتاب !

کنارم نشستی !

عجب شاخ گلوار !

به پایم شکستی !

قلم زد نگاهت !

به نقش آفرینی !

که صورتگری را ،

نبود اینچنینی !

پری زاد عشق رو ،

مه آسا کشیدی !

خدا را به شور ،

تما شا کشیدی !

تو دونسته بودی !

خوش باورم من !

شکفتی و گفتی :

از عشق پر پرم من !

تا گفتم کی هستی ؟

تو گفتی یه بی تاب !

تا گفتم دلت کو ؟

تو گفتی که دریاب !

قسم خوردی بقر ما ،

که عاشق ترینی !

تو یک جمع عاشق ،

تو صادق ترینی !

همون لحظه ابری ،

رخ ماه و آشفت !

به خود گفتم ای وای ،

مبادا دروغ گفت ؟!

گذشت روزگاری ،

از اون لحظه ی ناب !

که معراج دل بود !

به درگاه مهتاب !

در اون درگه عشق !

چه محتاج نشستم !

تو هر شام مهتاب !

به یادت شکستم !

تو از این شکستن ،

خبر داری یا نه ؟

هنوز شور عشق و،

به سرداری یا نه ؟

هنوزم تو شبهات ،

اگه ماه و داری ؟

من اون ماه و دادم ،

به تو یادگاری !

هنوزم تو شبهات ،

اگه ماه و داری ؟

من اون ماه و دادم ،

به تو یادگاری !

من اون ماه و دادم ،

به تو یادگاری !

در این لحظه در خیابان سعدی هستند و زهره با اشاره دست محل دقیق مغازه را به شاهین نشان می دهد و شاهین در برابر آن توقف می کند .

شاهین : امشب قراره که آقای خسروی بیادش دفتر من و از چند و چون قضیه آگاه بشه ، من ببینم تکلیفمون با این آقا چی می شه ، بعد شماره تون رو دارم دیگه ، باهاتون هماهنگ می کنم که همدیگه رو ببینیم . راستی از بابت ویزیت گلخونه هم واقعا لطف کردین ، انشالله از خجالتتون در بیام .

زهره : خواهش می کنم کاری نکردم ، من هم از شما بابت همه چی متشکرم .

شب داخل دفتر شاهین ، بر خلاف گفته ی قبلی سعید خسروی ، که با وکیلش می آید ، خودش تنها به دفتر آمده .

مصطفی : آقا شاهین آقای خسروی تشریف آوردن مث اینکه باهاتون قرار داشتن و شما طبق معمول یادتون رفته که به من بگید ؟

شاهین : آره آقا مصطفی ، شرمنده ، حالا مگه به کسی واسه ی این ساعت وقت دادی ؟

مصطفی : خوشبختانه نه .

شاهین : بگو بفرمائن داخل .

سعید خسروی وارد دفتر شده .

خسروی : خوب ، آقای رضایی اون قولنامه که ظاهرا همه ازش خبر دارن به جز ما کجاس ؟

شاهین در حالی که قولنامه را جلوی خسروی قرار می دهد : بفرمایید این هم قولنامه ، این ها هم کپی رسید های اقساط .

خسروی به دقت متن قولنامه را می خواند و سپس .

خسروی : ظاهرا حق با شماس ، عجیبه که نسخه پدر من جز بقیه اسناد و مدارکش نبود ! چون من خیلی چرخیدم دنبالش .

شاهین : نمی دونم ، ولی اون چیزی که مشخصه با این مدارک ، هر دادگاهی حکم رو به نفع موکل من صادر می کنه ، بهتره که وقت هر جفتمون کمتر تلف بشه .

خسروی : بله ، خدای نکرده ما مال مردم خور که نیستیم . ظاهرا که حق با شماست ، من هم حرفی ندارم ، فقط به موکلتون بگید که یه وقتی مشخص کنن که بریم داخل محضر سند رو به نامشون بزنیم .

شاهین که فکرش رو هم نمی کرد که خسروی به این راحتی قبول کند ، با کمی تعجب از خسروی پرسید : یعنی به وکیلتون هم نمی خواید نشون بدین قولنامه رو ؟

خسروی : نه دیگه ، لزومی نداره . همه چی مشخصه ، ما هم گردنمون از مو باریکتر ( می خندد )


سعید خسروی (داخل دفتر شاهین )

پس از خروج سعید خسروی از دفتر .

مصطفی : چی شد ؟ این بابا طرف حساب خانومه سعادته ؟

شاهین : آره ، چه طور مگه ؟

مصطفی : آخه این بنده خدا رو من خوب می شناسمش ، بد گرگیه ! یعنی هم روباهه و هم گرگ .

شاهین : نه بابا آقا مصطفی ، چی می گی ؟ این بنده خدا که خیلی راحت با ما کنار اومد ، تازه گفت هر وقت که موکلم وقت داشته باشه می یاد خودش محضر و سند و به نامش می زنه .

مصطفی : یعنی به همین راحتی قبول کرد !؟ نمی دونم می دونی یا نه ؟ همین آدم تقریبا باعث مرگ پدرش شد ، آخه رفته بود مثلا خارج ، نمی دونم کدوم جهنم دره ای ، با چهل سال سن همش چشمش به دست پدر پیرش بود انقد از بنده خدا پول خواست ، که مجبور شد مغازه اش رو بفروشه تا بتونه خرج اون پسر بی غیرتش رو بده آخرم دغ کرد و مرد .

شاهین : آقا مصطفی فکر کنم اطلاعاتت غلط باشه این یارو که پولش از پارو بالا می زنه فقط تو مغازش سه چهار میلیارد جنس خوابیده کلی خدم و حشم هم دور و برشن .

مصطفی : شاهین جان این یارو رو من از بچگیش میشناسم اون موقع دم بقالی باباش وای می ستاد ، همون موقع هم همش دو در می کرد می رفت دنبال ولگردی حالا کی و چه جوری پولدار شده خدا داند !

شاهین : خلاصه ما با این کاراش کاری نداریم ، واسه ی ما مهم اینه که به راحتی قبول کرد بیاد سند رو به نام بزنه .

مصطفی : من که تا نیاد و سند رو به نام نزنه باور نمی کنم ، آخه این عجیب گرگیه !

شاهین : خوب آخه عقل هم داره ، می دونه که مدارک ما کافیه و در ضمن وقتشم براش ارزش داره .

مصطفی : امیدوارم که همین جور باشه که شما می گید .


|+| نوشته شده توسط حکمت در شنبه بیست و پنجم آبان 1387  |
 
 
بالا