به نام خدا
قسمت پنجم
فردا صبح در حالی که شاهین با ماشین اش به جلوی دفترش می رسد زهره را می بیند که در حال ورود به دفتر است . به سرعت ماشین را پارک کرده و وارد دفتر می شود و بعد از سلام و احوال پرسی با زهره و مصطفی رو به مصطفی .
شاهین : آقا مصطفی شما امروز نمی خواد بری دنبال کار اون کارخونه ی سرامیک ، بعد از ظهر برو ، چون من الان می خوام با خانوم مهندس برم گلخونه ، گلا مث اینکه دچار بیماری شدن ببرم نشونشون بدم که ایشون چی تشخیص می دن ، دیگه خودت اوستای مایی دیگه سفارش نکنم آقا مصطفی بعد از ظهر هم که همون ساعت 4 من می یام اگه کسی اومد واسه ی بعد از ظهر نوبت بگیره ، حواست باشه ، خوب با اجازه ، خدانگهدار
مصطفی : به سلامت شاهین جان برو خاطرت جمع باشه ، گلخونه هم ایشالله چیز خاصی نیس . خدا به همرات .
داخل ماشین نشسته اند و به سمت گلخانه در حال حرکت پخش ماشین همان کاست دیشب را در دل خویش دارد ، ولی این بار نوبت به ترانه ی زیبای دیگریست و باز هم صدایی بالا تر از صدا ، داریوش می خواند :
دل من دیگه ، خطا نکن !
با غریبه ها ، وفا نکن !
زندگی رو باختی دل من !
مردم رو شناختی دل من !
زندگی رو باختی دل من !
مردم رو شناختی دل من !
تا به کی سرا پا حقیقتی !
تا به کی خراب محبتی !
همنشین این و اون شدی !
خسته و پریش و خون شدی !
دشت بخت تو کویر شده !
مرغ آرزوت اسیر شده !
رو به روت سراب !
پشت سر خراب !
رو به روت سراب !
پشت سر خراب !
ساکت و صبوری دل من !
مثل بوف کوری دل من !
زندگی رو باختی دل من !
مردم رو شناختی دل من !
دل من دیگه خطا نکن !
با غریبه ها وفا نکن !
زندگی رو باختی دل من !
مردم رو شناختی دل من !
زندگی رو باختی دل من !
مردم رو شناختی دل من !
زهره : شما داریوش گوش می دین ؟
شاهین : تا حدود زیادی اکثرا داریوش گوش می دم ، ولی نه این که انحصارا فقط داریوش گوش کنم ، تقریبا همه رو گوش می دم ولی خواننده ی اولم داریوش هستش .
زهره : جالبه ، آخه من هم آهنگای همه ی خواننده ها رو گوش می دم ولی داریوش رو از بقیه بیشتر دوست دارم .
شاهین : خوب خدا رو شکر ، پس توی خواننده ی محبوب تفاهم داریم .
زهره : ماشینتون رو خیلی وقته عوض کردین ؟
شاهین در حالی که با تعجب به زهره نگاه می کند : شما کی ماشین دیگه ای دست من دیده بودین ؟
زهره دست پاچه و در حالی که سرش را یک تکان آرام می دهد به علامت این که باز هم اصطلا حا گا ف دادم جواب می دهد .
زهره : هان !!؟؟ قبلا فکر کنم یه شورلت نوا بودش که باهاش دانشگاه می اومدین دیگه ؟ درسته ؟
شاهین : درست که هستش ، ولی نگفته بودین که من رو از زمان دانشجویی می شناختید ؟
زهره : فکر نمی کردم لزومی داشته باشه که بگم ، در ضمن شما توی دانشگاه مث ... چه جوری بگم ، همه شما رو می شناختن دیگه !
شاهین با خنده : منظورتون اینه که مث گاو پیشونی سفید بودم دیگه ؟
زهره با دست پاچگی : وا خدا مرگم ، باور کنید همچین منظوری نداشتم ، فقط منظورم این بود که نمی دونم چه جوری بود که همه شما رو می شناختن .
شاهین : فقط می تونم بگم که حیف شد که من شما رو زیارت نکرده بودم و الان از اینکه با شما آشنا شدم خیلی خوشبختم .
در ضمن اون ماشین ارث پدر خدا بیامرزم هست و الان هم دارمش ، توی خونست ، کمتر این روزا از خونه بیرون می یارمش .
شاهین تا به حال با هیچ دختری به این شکل صحبت نکرده بود و اینچنین روی خوش نشان نداده بود .
در این لحظه به جلوی درب باغی رسیدند و شاهین ماشین را به سمت در باغ هدایت کرد وپشت در با صدای بوق حضور خود را به اطلاع محمد ابراهیم رساند . در این لحظه محمد ابراهیم دوان دوان خودش را به جلوی در باغ می رساند و در ها را کاملا باز می کند تا شاهین ماشینش را وارد باغ کند ، شاهین نیز این کار را انجام می دهد .
محمد ابراهیم : خوش آمدین خان زاده ، خوش آمدین خانوم .
شاهین : ممد ابراهیم ایشون همون مهندسین که دیروز بهت گفتم می یارم تا گلخونه رو ویزیت کنن .
محمد ابراهیم : بله آقا قدمتان روی چشم بفرمایید تا من در گلخانه را باز کنم .
شاهین در مزرعه ی پدری
زهره به گلخانه ی بزرگ شاهین وارد شد و پس از بازدید از گلخانه مواردی را نوشت و دستوراتی را تجویز کرد و به محمد ابراهیم حالی کرد که باید چه بکند .
زهره در حالی که از در گلخانه خارج میشود و شاهین و محمد ابراهیم به دنبال او هستند رو به شاهین می گوید :
زهره : فکر نمی کردم گلخونه ی به این بزرگی و زیبایی داشته باشید .
شاهین : هم این گلخونه و هم این مزرعه و باغ یادگار پدر خدا بیامرزمه . اگه موافقید با ماشین یه دوری اطراف مزرعه بزنیم .
زهره : با کمال میل .

مزرعه ی پدری شاهین
شاهین و زهره سوار ماشین می شوند و با ماشین یک دور پیرامون مزرعه ی بزرگشان می زنند .
زهره : برای همچین مزرعه ای می شه یه برنامه ریزی ویژه ای کرد تا محصول بهتر و بیشتری برداشت بکنید .
شاهین : بله البته ما یه مهندس رحمتی داریم که هر از گاهی میان و به مزارع ما سر می زنن ولی چون سرش خیلی شلوغه ، معمولا دیر به دیر می یادش . اگه شما قبول کنید که با ما همکاری داشته باشید و هر از گاهی یه سری به مزرعه ی ما بزنید ما رو خوشحال می کنید .
زهره : چرا که نه ؟ اتفاقا خودم هم دوست دارم که از رشته ام استفاده بکنم و توی همون فیلدی که تحصیل کردم کار بکنم ، به نظرم تجربه ی خوبی هم هست ، البته فکر نکنید که من خیلی هم بی تجربه هستم ها ؟؟؟
هر دو می خندند . و به جلوی در باغ می رسند در این لحظه شاهین از ماشین پیاده شده صحبت هایی با محمد ابراهیم می کند . و سپس سوار ماشین شده از باغ خارج می شوند و به سمت داخل شهر حرکت می کنند . و باز هم ترانه ی زیبایی از داریوش در مسیر گوش آنها را نوازش می کند .
در به در همیشگی !
کولی صد ساله منم !
خاک تمام جاده ها ست ،
جامه ی کهنه ی تنم !
هزار راه رفته ام !
هزار زخم خورده ام !
تا تو مرا زنده کنی !
هزار بار مرده ام !
شب از سرم گذشته بود !
در شب من شعله زدی !
برای تطهیر تنم !
ساعقه وار اومده ای !
قلندرم ، قلندرم !
گمشده ی در به درم !
فرو تر از خاک زمین !
از آسمان فرا ترم !
قلندرانه سوختم !
لب از گلایه دوختم !
برهنگی خریدم و ،
خرقه ی تن فروختم !
هوا شدی نفس شدم !
تیشه زدی ریشه شدم !
آب شدی ، عطش شدم !
سنگ زدی ، شیشه شدم !
قلندرم ، قلندرم !
گمشده ی در به درم !
فرو تر از خاک زمین !
از آسمان فرا ترم !
تهی ز قهر و کین شدم !
برهنه چون زمین شدم !
مرا تو خواستی اینچنین !
ببین که اینچنین شدم !
سپرده ام تن به زمین !
خون به رگ زمان شدم !
سایه صفت در پی تو !
راهی لا مکان شدم !
هیچ شدم تا که شوم !
سایه ی تو وقت سفر!
مرا به خویشتن بخوان !
به باغ آینه ببر !
قلندرم ، قلندرم !
گمشده ی در به درم !
فرو تر از خاک زمین !
از آسمان فرا ترم !
|
+| نوشته شده توسط
حکمت در جمعه بیست و چهارم آبان 1387
|