به نام خدا
قسکت چهارم
شاهین در تخت خواب ، دچار بی خوابی شده و فکرهای مختلف خواب را از چشمان او ربوده است . به این فکر می کند که باید قبول کند ، عصبانیت بیبش از حدش در برخی مواقع غیر طبیعی است و می تواند آینده اش را به خطر بیندازد . اما چه می تواند بکند ، آخر حرکات او در زمان عصبانیت اختیاری نیست که کنترلی بر آن داشته باشد ، آیا واقعا یک روان شناس می تواند به او کمک کند و .... از این حرفها گذشته به یاد خانوم زهره ی سعادت می افتد و این که امروز حتما خیلی ناراحت شده وقتی دیده که شاهین به قرارش پایبند نبوده و فردا با او چه بر خوردی بکند ؟ به این که اصلا آیا آن دختر هم به من فکر می کنه و یا من هستم که به او فکر می کنم ، شاید اصلا اون شوهر و یا نامزد داشته باشه ؟ در این صورت حتی نباید یه لحظه هم به او فکر کنم .
شاهین در یک خانواده اصیل بزرگ شده بود و مسائلی این چنینی برای او اهمیت زیادی داشت . و پایبند به همه ی اصول اخلاقی بود . همه ی شهر پدرش را امیر خان می خواندند و برای او وپدر بزرگش که بزرگترین ملاک شهر بود به نام اسدالله خان ، احترام خاصی قائل بودند که با توجه به ثروت زیاد و روابط قوی هرگز از اعتبار خویش در راه نادرست و استثمار دیگران استفاده نکرده بودند . البته در ابتدای انقلاب بسیاری از زمین های آنها توسط دولت مصادره گردیده بود ولی با این وجود ، باز هم زمین هایی با موقعیت های بسیار مناسب در جای ، جای شهر و همچنین زمین های کشاورزی مرغوبی در اطراف شهر ، داشتند که به او که تنها وارث خانواده بود رسیده بود و این آنها را تبدیل به انسانهایی که بالقوه ثروت زیادی دارند ، کرده بود .
امیر خان ( پدر شاهین )
اسدالله خان ( پدر بزرگ شاهین )
صبح روز بعد ساعت 9 صبح داخل دفتر ، مصطفی در حالتی با شاهین مواجه می شود که دستش را به صورت بانداژ شده می بیند .
مصطفی : شاهین جان خدا بد نده ، دستت چی شده ؟
شاهین : چیزی خاصی نیست آقا مصطفی خوب می شه .
مصطفی : با کسی دعوا کردی ؟
شاهین : نه یه موردی بود که متاسفانه باز از کوره در رفتم . فقط مصطفی جان شروع به نصیحت نکن که خودم خدایی خیلی پشیمونم . چشم سعی می کنم دیگه تکرار نشه .
مصطفی : شاهین جان باور کن من اگه چیزی می گم واسه ی خیر و صلاح خودت می گم .
شاهین : چاکرتم هستیم آقا مصطفی ، خوب بگو ببینم برنامه ی امروزمون چیه ؟
مصطفی : عرض کنم که نیم ساعت پیش دهقانتون محمد ابراهیم زنگ زد گفتش می خواد بیاد که الان کمکم سر و کله اش پیدا می شه ، بعدشم واسه ی ساعت ده ونیم به خانوم سعادت وقت دادم .
شاهین : بسیار خوب من توی اتاقم فقط یه زحمت بکش یه چایی واسه ی من بیار ، بعدم ممد ابراهیم هر وقت اومد بفرستش تو اتاق .
شاهین در حال چای خوردن محمد ابراهیم وارد می شود . و از شاهین اجازه می گیرد و می نشیند و سپس شاهین از آقا مصطفی می خواهد که یه چایی برای محمد ابراهیم بیاورد .
محمد ابراهیم ( دهقان شاهین )
شاهین : چه خبرآ ممد ابراهیم ؟ اوضاع رو به راهه ؟
محمد ابراهیم : بله خان زاده خاطرتان جمع باشه همه چی رو به راهه فقط آمدم ازتان کسب تکلیف بکنم که گندم ها را درو کردیم و داخل سیلو انبار شده موقتا ، خودم برم صحبت کنم برای فروشش یا خودتان می آید ؟
شاهین : ممد ابراهیم من تا حالا این همه سال آخه شده تا حالا بیام خودم این کارا رو بکنم ؟ خودت مث هر سال زحمتش رو بکش دیگه ؟
محمد ابراهیم : بله آقا ، شما لطف دارین . ولی وظیفه ی ما هست که بیایم کسب اجازه و تکلیف بکنیم .
شاهین : در حقیقت شما به ما لطف داری که بیشتر از وظیفه ات به ما کمک می کنی . خوب دیگه چه خبرا وضع و اوضاع مالیتون خوبه ؟ کارگرا که حقوقشون رو واریز کردم ، چکها شون رو واسشون کشیدی دیگه ؟
محمد ابراهیم : بله آقا ، شما لطف کردین و ما هم انجام وظیفه . فقط خان زاده ، یه خواهشی داشتم ازتان ، حقیقتش ، تراکتور قدیمیه گیر بکسش مشکل پیدا کرده و دندش جا نمی ره و باید برای تنفس زمین ، زمین ها رو یه شخم بزنیم و به تراکتور ها نیاز داریم اگه بشه مساعدت بکنید ، ما این ها رو درست کنیم .
شاهین : مسئله ای نداره ، تو یه نفر رو ببر درستش کنه بعد بگو چقد خرجش شد تا من واست چکش رو بکشم .
محمد ابراهیم : بله خان زاده ، حتما ، یه چیز دیگه هم هست آقا ، تا یادم نرفته گلخانه هم چند روزی هست که گلهاش سر حال نیستن ، سید هم آوردیم یکم کود شیمیایی ریخت پاش ولی هیچ بهتر نشد ، شما چی دستور می دین ؟ بفرستم دنبال آقای مهندس رحمتی بیان یه نگاهی بهش بندازن باز ایشان علمی کار می کنن بهتره ؟
شاهین : آره حتما بفرست دنبالش ، زود تر هم این کار رو بکن تا حیوونیا از دست نرفتن .
شاهین داشت این حرف را می زد که ناگهان فکری مثل برق و باد به ذهنش خطور کرد و ناگهان گفت ،
شاهین : نه نه ، نمی خواد بفرستی دنبال مهندس رحمتی ، من خودم اگه بشه فردا یه مهندس کاربلد می یارم سر زمین ، اگر هم نشد که زنگ می زنم زحمتش می افته گردن خودت همون مهندس رحمتی رو بیار .
محمد ابراهیم : هر جور شما صلاح می دانین آقا ، به هر صورت ما در خدمتیم . خوب دیگه اجازه ی مرخصی به ما می دین آقا ؟
شاهین : خواهش می کنم ، قربانت ممد ابراهیم جان ، به سلامت .
شاهین در حال بدرقه ی محمد ابراهیم هست که زهره وارد دفتر می شود و با دیدن شاهین با دست بانداژ شده کمی با تعجب به او نگاه کرده و سلام می کند . شاهین هم با خوشرویی جواب سلام او را می دهد و از او دعوت می کند که وارد اتاق کارش شود . و سپس از مصطفی می خواهد که برایشان چای بیاورد .
شاهین : خواهش می کنم بفرمایید بشینید .
زهره : بله چشم . خدا بد نده آقای رضایی دستتون چی شده .
شاهین با دست پاچگی : این ، این ، هیچی ، چیز مهمی نیست ، فقط زخم شده .
زهره با اینکه خیلی دلش می خواهد که دلیل آن را بفهمد ولی ، حس کنجکاوی خود را کنترل می کند و سوال بیشتری در این باره نمی پرسد .
زهره : دیروز من اومدم مث اینکه شما واستون مشکلی پیش اومده بود ، تشریف نداشتید ؟
شاهین : بله ، یادم رفت بابت بد قولی دیشب ازتون عذر خواهی کنم ، واقعا شرایطی بود که نتونستم بیام ، امیدوارم که عذر من رو بپذیرید .
زهره با خجالت توام با احساس رضایت از برخورد مناسب شاهین با خودش : نه نه اصلا مشکلی نیست . خوب بهتره بریم سر اصل مطلب خوب چی شد آقای رضایی ؟ کار ما به کجا رسید ؟
شاهین : خدمت شما عرض کنم که بنده دیروز رفتم ، پیش آقای خسروی و با هاشون ملاقات کردم و ایشون ادعا کردن که از وجود چنین قولنامه ای بی خبرن ، و با توجه به صحبت ها شون به نظرم اگه مدارک کامل شما رو ببینن مشکلی وجود نداشته باشه ، البته گفتم که اینجوری به نظر می رسید ، شاید بهتره بگم که امیدوارم اینشکلی باشه . خوب شما مدارکی رو که بهتون گفته بودم رو آوردید همراهتون ؟
زهره : بله ، اقای رضایی یه لحظه اجازه بدین .
زهره مدارک را از داخل کیفش در آورده بر روی میز می گذارد .
مصطفی با دو عدد چای وارد اتاق می شود . و جلوی آن دو می گذارد و از اتاق خارج می شود .
زهره رو به شاهین : ای بابا چرا زحمت کشیدن من داشتم رفع حمت می کردم .
شاهین : خواهش می کنم ، چه زحمتی باعث شرمندگیه ، اینجا وسایل پذیرایی محدوده . در ضمن بنده ازتون درخواستی دارم و می خوام که اگه براتون مقدوره شما رو به زحمت بندازم . ولی قبلش ازتون خواهش می کنم چایی تون رو میل بفرمایید .
زهره در حالی که چایی رو برمی دارد : خواهش می کنم بفرمایید اگه کاری از دستم بر بیاد خوشحال می شم که کمکتون کنم .
و کمی از چایی می نوشد .
زهره
شاهین : خواهش می کنم ، من باید عرض کنم خدمتتون که من در حاشیه ی شهر یه گلخونه دارم که ، الان همین آقا ممد ابراهیم که وقتی شما وارد شدید دیدیدش که داشت از این جا خارج می شد ، خبر اورد که گلهاش بی حال شدن و من می خواستم از شما که ( با خنده ) ماشالله متخصص این کارین خواهش کنم بیاین یه نگاه بهش بیندازین ، البته اگه خودتون صلاح می دونید .
زهره با دست پاچگی : والله چی بگم ، ( با کمی تامل ) گفتید کجاست ؟
شاهین : همین چسبیده به شهر با ماشین بیست دقیقه راه بیشتر نیست . البته اگه خودتون صلاح می دونین . و من اصراری ندارم .
زهره : نه ! مشکلی نیست . باشه فقط زمانش رو بگید که کی باید یریم ؟
شاهین : اگه مشکلی ندارید همین فردا صبح ساعت نه .
زهره : نه مشکلی که نیست ، باشه پس ، فردا ساعت نه بیام همین جا دیگه ؟
شاهین : اگه براتون زحمته می خواید شما آدرستون رو بدین به من ، تا من بیام دنبالتون .
زهره : نه من ته همین کوچه بغلی زندگی می کنم .
شاهین : جدا ، پس چه بهتر . پس همسایه هم هستیم .
زهره : یه جورایی آره دیگه . خوب دیگه با اجازتون من مرخص می شم .
شاهین به احترام از جا برخاسته و تا جلوی در زهره را مشایعت می کند . و زهره می رود .
مصطفی در حالی که خنده ی معنی داری روی لبش نقش بسته ، به شاهین نگاه می کند . و شاهین هم با لبخند سری تکان می دهد .فردا صبح در حالی که شاهین با ماشین اش به جلوی دفترش می رسد زهره را می بیند که در حال ورود به دفتر است .