به نام خداوند بخشنده و مهربان
روزی روزگاری در جزیره ای دور افتاده همه ی احساس ها در کنار هم به خوبی زندگی می کردند . خوشبختی ، ثروتمندی ، عشق ، دانایی ، صبر ، غم ، ترس و ... هر کدام به روش خود می زیستند . تا اینکه یک روز " دانایی " به همه ی آنها گفت : " هر چه زودتر این جزیره را ترک کنید ، زیرا آ ب به زودی این جزیره را خواهد گرفت و اگر بمانید غرق می شوید . "
تمام احساس ها با دستپاچگی قایق های خود را از انبارهایشان بیرون آوردند و تعمیرش کردند و پس از عایق کاری و اصلاح پاروها ، آنها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند .
روز حادثه که رسید همه چیز از یک طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدری خراب شد که همه به سرعت سوار قایق ها شدند و پارو زنان جزیره را ترک کردند . در این میان عشق هم سوار قایقش بود اما هنگام دور شدن از جزیره متوجه شد حیوانات جزیره که همگی به کنار ساحل آمده بودند ، " وحشت " را نگه داشته اند و نمی گذارند که سوار قایقش شود .
" عشق " سریعا برگشت و قایقش را به همه ی حیوانات و " وحشت " زندانی شده توسط آنها سپرد . آنها همگی سوار شوار شدند و دیگر جایی برای " عشق " نماند . قایق رفت و عشق تنها در جزیره ماند .
جزیره لحظه به لحظه بیشتر به زیر آب می رفت و " عشق " تا زیر گردن در زیر آب فرو رفته بود . او نمی ترسید ، زیرا " ترس " جزیره را ترک کرده بود ، اما نیاز به کمک داشت .
فریاد زد و از همه ی احساس ها کمک خواست . اول کسی جوابش را نداد .
در همان نزدیکی ها قایق " ثروتمندی " را دید و گفت : " ثروتمندی عزیز به من کمک کن . "
" ثروتمندی " گفت : " متاسفم قایق من پر از پول و شمش طلاست و جای خالی ندارد . "
" عشق " رو به سوی قایق " غرور " کرد و گفت : " من را نجات می دهی ؟ "
" غرور " اینچنین پاسخش را داد : " از من توقع نداشته باش که خودم رو کوچک کنم وبیایم به سوی تو "
از دور" شهوت " را دید و به او گفت :" شهوت عزیز من را نجات می دهی ؟ "
" شهوت " پاسخ داد : " هرگز ، برو به درک ، من سالها منتظر این لحظه بودم که بمیری ، حالا بیایم و نجاتت بدهم !؟ "
عشق که نمی توانست نا امید باشد رو به خدا کرد و گفت : " خدایا من را نجات بده "
ناگهان صدایی از دور به گوشش رسید که فریاد می زد : " نگران نباش من دارم برای کمکت می آیم . "
" عشق " آنقدر آب خورده بود که نمی توانست دیگر خودش را روی آب نگه دارد وبیهوش شد . پس از به هوش آمدن خودش را در قایق " دانایی " یافت . آفتاب در حال طلوع بود و دریا آرام تر از همیشه . جزیره داشت آرام آرام از زیر هجوم آب بیرون می آمد ، زیرا امتحان نیت قلبی احساس ها دیگر به پایان رسیده بود .
" عشق " برخاست و به دانایی سلام کرد و از او تشکر نمود .
" دانایی " پاسخ سلامش را داد و گفت : " من " شجاعت " نداشتم که به سمت تو بیایم و" شجاعت " به دلیل دوری از من نمی دانست که چگونه به تو کمک کند . پس می بینی که هیچ یک از ما به تنهایی تو را نجات ندادیم یعنی اتحاد لازم را بدون تو نداشتیم . تو حکم فرمانده ی بقیه ی ااحساس ها را داری .
" عشق " با تعجب پرسید : " پس آن صدای که بود که به من گفت که برای نجات من می آید ؟! "
" دانایی " گفت : " آن زمان بود . "
" عشق " با تعجب گفت : " زمان ؟! " .
" دانایی " لبخندی زد و پاسخ داد : " بله ، " زمان " چون این فقط " زمان " است که لیاقتش را دارد تا بفهمد که عشق چقدر بزرگ است . "

|
+| نوشته شده توسط
حکمت در سه شنبه هشتم مرداد 1387
|