تبليغاتX
گوناگون
بوی گلپر مثال اطلسی نیست ، حرفهای من مثل حرف کسی نیست
 بیوگرافی ( زندگینامه ) دکتر سید ابراهیم تقوی

بنام خداوند بخشنده و مهربان

بیوگرافی دکتر ابراهیم تقوی نگارنده کتاب برتر سال

دکتر ابراهیم تقوی در سال 1323 در شهرستان دامغان متولد شد و تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در دبستان منوچهری و دبیرستان فردوسی همان شهر به اتمام رسانید. در سال 1351 موفق به اخذ دکتری پزشکی از دانشگاه پزشکی دانشگاه فردوسی مشهد شد.
پس از اتمام دوره سربازی در سال 1974 میلادی به کشور امریکا عزیمت نمود و دوره تخصصی خود را در رشته روانپزشکی و علوم رفتاری بین سالهای 1975 – 1978 در مدرسه طب شیکاگو با موفقیت سپری کرد. در سالهای آخر دوره تخصصی به تأثیر مثبت الکتروشوک در مورد برخی از بیماران گنگ افسرده پی برد که می توانست در توجیه چگونگی اثر الکتروشوک درمغز دوم مؤثر باشد. چند ماه پس از خاتمه تحصیلات به ایران مراجعت نمود و به عنوان هیئت علمی در مرکز پزشکی ایران استخدام شد و از سال 1359 به عنوان مسئول بخش روانپزشکی و استادیار این مرکز فعالیت دارد.
نوشته ها و مقالات ایشان به شرح زیر است:
1- گزارش وابستگی پنتوزاسین در دو مورد بیمار (مقاله)
2- گزارش تاثیر مثبت داروهای تری سیکلیک در یک مورد از سندرم کازانری در یک مجروح جنگی (مقاله)
3- گزارش تاثیر مثبت داروهای ضد افسردگی در دردهای خیالی اندام ها در یک مجروح جنگی (مقاله)
4- تاثیر داروهای سایکوترپ در حاملگی (مقاله)
5- همکاری در ترجمه یک کتاب روانپزشکی با گروهی از اساتید مراکز آموزشی کشور در شاخه انقلاب فرهنگی – برای دانشجویان پزشکی
6- تألیف کتاب خیال دیو (کتاب سال)
 

آشنائی با کتاب خیال دیو

نام کتاب از عبارتی از کتاب مقالات شمس تبریزی الهام گرفته شده، آن جا که می گوید: «یاران ما به سبزک گرم شوند. آن خیال دیو است، خیال فریشته این جا خود چیزی نیست، خاصه خیال دیو...»
انگیزه تألیف کتاب ازیکسو، مشاهده خطری است که جامعه را از طریق پدیده اعتیاد تهدید می کند و از سوی دیگر اهمیت کشف گیرنده های اختصاصی مخدرهای ضد درد درونزا و مصنوعی و انتقال دهنده های عصبی جدید چون انکفلین ها و آندورفین در دنیای پزشکی می باشد. این پدیده خود نگرش های نوینی را در اعمال فیزیولوژیک پاتولویک مغز مخصوصا در زمینه بیماریهای روان و اعصاب، زنان و غیره مطرح نموده است. تشریح و تبیین این نگرش ها در برخورد صحیح تر با پدیده اعتیاد و دیگر اعمال پاتولوژیک مغز می تواند از اهیمت بسزائی بر خوردار باشد.
کتاب خیال دیو متضمن مقدمه ای کوتاه و شش فصل با هدف معینی می باشد.
در مقدمه کتاب، با این فرض که مغز جایگاه مادی برای رشد و شکل گیری روان است، از عوامل شکل دادن روان، که همان مغز و عوامل محیطی است سخن رفته است.
در فصل اول کتاب ساختمان مخدرهای مصنوعی، طبیعی، نیمه مصنوعی و درونزا مورد توجه واقع می شود. فصل دوم کتاب به چگونگی عمل مخدرهای بیرونی و درونزا پرداخته است. فصل سوم کتاب، تأثیرات مختلفه مخدرها را بر سیستم های مختلفه با تاکید بیشتر بر سلسله اعصاب مورد بحث قرار داده است. در فصل چهارم از پدیده اعتیاد و درمانهای آن با توجه به نگرش بیولوژیک سخن رفته است. فصل پنجم اختصاص به ارتباط بین مخدرهای روانی و اعتیاد دارد. فصل پایانی یا ششم، مسمومیت حاد و چگونگی برخورد با آن با توجه به تأثیرات فارماکو کنیتیک مخدرها مورد بحث قرار گرفته است. به طور کلی کتاب خیال دیو به شیوه ای روشن و با نظمی که در فصول آن در نظر گرفته شده، کنکاشی بیولوژیکی است که نگرشی تازه را که حاصل تحقیقات و تتبعات حدود 10 سال گذشته است به خواننده می دهد. این کنکاش می تواند کلیدی برای فهم تحقیقات امروزی باشد.

برداشت از سایت کتاب سال جمهوری اسلامی

|+| نوشته شده توسط حکمت در شنبه شانزدهم آبان 1388  |
 نقد و بررسی فیلم دلشکسته
به نام خداوند بخشنده و مهربان

نقد و بررسی فیلم سینمایی دلشکسته

نقد فیلم دلشکسته

مشخصات فیلم :

بازیگران : شهاب حسینی ، بی تا بادران ، خسرو شکیبایی ، رضا رویگری ، فریبا کوثری ، محمود پاک نیت و ...

نویسنده و کارگردان : علی رویین تن

تهیه کننده : مجید اسماعیلی

پیش درآمد : نظر کلی ای که پس از دیدن فیلم و انتهای مشاهده آن به ذهن بیننده عام متبادر می شود ، این است که فیلم خوبی بوده و شخص در درون خود احساس رضایت می کند .

موضوع کلی داستان فیلم : تفاوت فرهنگ ها ، با سعی بر اینکه از نوعی فرهنگ خاص جانب داری نکند و فرهنگ دیگری را زیر سوال نبرد البته در برخی از قسمت های فیلم "رویین تن"  نتوانسته این روند را حفظ کند .

داستان فیلم : دختر و پسری در رشته ی فلسفه در دانشگاهی مشغول به تحصیل هستند ، و دختر نماینده قشر دگر اندیش و غیر سنتی ( شاید هم بتوان گفت که سنت خاص خانواده خود را دارند .) و پسر نماینده قشر مذهبی و سنتی که این دو در دانشگاه هم فکر های خود را دارند و به شدت به دیگری (و طرز سلوک و شکل ظاهری و ... ) حساسیت دارند و این حساسیت را بروز می دهند .

ناگفته نماند که هر دوی این افراد ، انسان هایی صاحب فکر و اندیشه ای هستند .

خلاصه استادشان برای پایان نامه گره بندی دانشجویان را با هدفی که دارد خود انجام می دهد و این دختر و پسر که به شدت با هم در تضاد بودند، بالاجبار هم گروه می شوند و در نهایت و با ریتم مناسبی نسبت به هم علاقه پیدا می کنند و ...

نکات کلیدی :

1. در ابتدای فیلم صحنه ای است که دختر "نفس" که از خانواده ای مرفه و نه چندان مذهبی است ماشین گران قیمت و جدیدی را که پدرش به عنوان هدیه روز تولد به او داده را به دانشگاه آورده و دانشجویان مجذوب این اتومبیل شده اند و شروع به تعریف و تمجید از پدرش می کنند نفس نیز که پدرش را بسیار دوست دارد ، در تعریف پدرش او را فردی کاملا منطق گرا معرفی می کند ، به نحوی که این شخص ( پدر نفس) تنها روش هایی را می پذیرد که بر پایه منطق و عقل استوار باشند و اعتقادی به فلسفه و ... ندارد. " کلید اول "

2. در جریان فیلم و برخوردهایی که پیش می آید مشخص می شود که پسر که شخصیتی مذهبی دارد ، انسان اهل تفکری نیز هست و به نسبت سایر دوستان خویش کمتر تعصبی و قهری عمل می کند و مذهبی بودن را با تفکر و لطافت (خوشنویسی و هنر ) توامان دارد . " کلید دوم "

3. در قسمت های مختلف فیلم مشخص می شود که هر دو خانواده ، خانواده های اصیلی هستند و هر دو شخص رفتار هایشان کاملا منطبق بر فرهنگ خانواده  ای هست که در آن رشد یافته اند . هر دو خانواده هایی تحصیل کرده دارند

( پدر مادر امیر علی دکترای ادبیات داشته و دارند و استاد دانشگاه بوده و هستند "پدر پسر در جنگ شهید شده " ، پدر نفس نیز فردی تحصیل کرده در رشته های مهندسی است و شرکت و بیزینس معتبری دارد . "کلید سوم "

4. اطلاعات ورودی اشتباه : در قسمت های مختلف فیلم مشخص می شود که نفس در مورد افرادی شبیه پسر ، نوعی تیپ در نظر دارد که نه اینکه این تیپ از افراد وجود نداشته باشند ( مانند آن حاجی متظاهر نمایی که در همین فیلم داخل باغی در بین جماعت نسوان می رقصد و به آنها می گوید "دعاتون می کنم " ) ولی مطمئنا نمی توان تمام افراد را به یک چوب راند تنها به دلیل اینکه ، شکل ظاهری یکسانی دارند . " تفکرات دختر در مورد پسر : افرادی متظاهر نما ، تا حدود زیادی دگم و بی تفکر ، انسانهایی سوئ استفاده گر که مثلا از شهید شدن پدرش استفاده نموده و با استفاده از سهمیه شهدا وارد دانشگاه شده و افرادی که به آنچه که می گویند اعتقادی ندارند و برای سوئ استفاده نمایش بازی می کنند. " و اما " تفکرات پسر در مورد دختر : انسانهاایی که به هیچ ضابطه و اصولی پایبند نیستند ، اهل تفکر نیستند و فقط به ظاهر و پوسته توجه دارند و ... " که در جریان مراوداتی که با هم برای تهیه ی پایان نامه مشترک دارند یک به یک خط بطلان بر روی پیش داوری های خویش می کشند و از آنجایی که هر دو انسان هایی بسیار اهل دل هستند شدیدا به یکدیگر علاقه مند می شوند . " کلید چهارم "

5. مادر امیر علی که جوانی خویش را در نفس می بیند و سرنوشتی مشابه او داشته ، با این وصلت مشکلی ندارد ولی مشکل در پذیرش امیر علی در خانواده نفس بسیار بارز است و پدر شدیدا سعی در این دارد که دخترش را از تصمیمی که گرفته منصرف سازد ، و دلیل مخالفت پدر دختر همان طرز تفکری که داشته و پیش فرضی که در ذهن خود نسبت به افرادی همچون امیر علی متصور بوده ، است  و زمانی که در مراسم خواستگاری ، امیر علی در پاسخ اینکه چه دارد که به خواستگاری دختر مهندس شایسته آمده گفت : "اهل بیت " این حس مهندس نسبت به امیر علی به اوج خود رسید .

مهندس که تنها مسایل استوار بر پایه منطق را می پذیرد ، بسیار از این پاسخ امیرعلی برآشفته می شود و نه اینکه مهندس اهل بیت را قبول نداشته باشد ولی این را نوعی گریز امیر علی از پاسخ به سوال منطقی خود می داند وبه همین دلیل در این مرحله درخواست آنها را رد می کند . " کلید پنجم "

6. " کلید ششم ( شاه کلید قصه ) " : پس از اینکه مهندس خجسته به درخواست امیر علی پاسخ منفی می دهد ، هر دو جوان شدیدا بر مواضع خود اصرار می ورزند ، و در قسمتی از فیلم مهندس از دخترش می خواهد به خاطر او از این وصلت بگذرد و دختر به او پاسخ می دهد که نمی تواند و در مهندس در توجیه نظر خود به دخترش می گوید که او در جواب تمام منطق من به من می گوید " اهل بیت " و دخترش در پاسخ به او می گوید که این اعتقاد امیر علی است . مهندس که فردی باهوش و سرد و گرم چشیده است بهترین تصمیم را می گیرد که همه چیز یا به خودش یا به فرزندش ثابت شود . او در یکی از مواجهات پس از رد درخواست خویش با امیر علی او را به اهل بیت و امام حسین قسم می دهد که از تصمیم خود برگردد .

از نظر مهندس این یک بازی تمام برد بود ، زیرا به اعتقاد او امیر علی به دلیل عشقی که در دلش نسبت به دخترش دارد کوتاه نمی آید ، در این صورت هم به خودش و هم به دخترش ثابت می شود که امیرعلی نقش بازی می کند و این " اهل بیت " که به گفته دخترش اعتقاد امیر علی ست ، وسیله پیشبرد خواسته هایش است نه اعتقاد واقعی او .

ولی آن روی سکه اتفاق افتاد و امیرعلی به یکباره تمام عشقش را در درون خویش معدوم نمود . و اینجای قصه است که " منطق " ، شاه کلید داستان نام می گیرد و مهندس خجسته که انسانی منطق گراست به این ایمان می آورد که " امیر علی واقعا ودر اعماق وجود خویش به اهل بیت اعتقاد راسخی دارد " و زمانی که این موضوع برای او به اثبات می رسد ، در پذیرش درخواست امیر علی درنگ نمی کند .

نکات مثبت :

1.عدم داوری و سفید و سیاه معرفی نمودن شخصیت های داستان .

2. نشان دادن اینکه ، هر دوی این دو گروه از تیپ شخصیتی می توانند انسان هایی مطلوب و مورد پذیرشی از دیدگاه بیننده باشند ، به نحوی که تصور شخص بیننده در انتهای فیلم در مورد هر دو گروه پس زمینه ای مثبت دارد .

3. استفاده ی مناسب از موسیقی و آواز در بطن فیلم .

4. بازی های مورد پذیرش : شهاب حسینی که من شخصا انتظاری غیر از این از او نداشتم و به انتظاری که از او می رفت به خوبی عمل نمود ولی هنر بی تا بادران بازیگر نقش اول زن بسیار جالب توجه بود ودیگر اسم او در پس زمینه ذهنمان به عنوان بازیگری خوب نقش بست . و استفاده از " فریبا کوثری و زنده یاد خسرو شکیبایی " به عنوان افراد تاثیر گذار دو خانواده بسیار مناسب و قابل قبول بود .

5. در انتهای فیلم تاثیر امیر علی در حرکات ورفتارو نحوه ی گفتار دختر بسیار بارز است مثلا قسمتی که تسبیح در دست دارد و رو به پدرش با حرکت دست می گوید " این اعتقادشه پدر من " به خوبی این موضوع به تصویر کشیده شده که به عقیده من از نکات مثبت فیلم قلمداد می شود .

نکات دیگر :

-کمی در بعضی از قسمت های فیلم نقش ها ، زیادی پر رنگ و تا حدودی غیر واقعی ارائه شدند ، مثلا در قسمتی که دختر از رضا رویگری ( در نقش دکتری جنگ دیده و باغبان ) پرسید که سربند یاحسین ات را که همیشه همراهت بوده چرا باز کردی برخوردی بسیار تند و شدید از خود نشان می دهد که که چندان طبیعی به نظر نمی رسد .

- هر چند که کارگردان ونویسنده ی این اثر " رویین تن " سعی کرده بی طرفی را رعایت نماید ولی در برخی قسمت های فیلم به صورت نا خود آگاه به سمت آنچه که خود رویین تن از آن دست است غش کرده و به طور کلی تغییرات در نفس بسیار بارز تر از امیر علی است. مثلا نفس در انتهای فیلم با پوشش چادر ظاهر می شود و یا در مراسم شب های ماه محرم با پای برهنه در خیابان تردد می کند و دیگر تغییراتی از این قبیل و با این شدت کمی برای بیننده غیر قابل باور می باشد و  یا مداحی استاد دانشگاه در محرم نیز چندان طبیعی به نظر نمی رسید .

- به نظر اینجانب" رویین تن" در بیان اینکه چه می شود که پدر نفس، امیر علی را به دامادی می پذیرد ، کوتاهی نموده و بینندگان تعجب می کنند که چه شد که به یکباره نظر مهندس خجسته عوض می شود و ... در حالی که همانطور که در قبل گفتم "کلید ششم "  با توجه به منطقی بودنش امیر علی را می پذیرد .

- هر چند که هم رضا رویگری و هم محمود پاک نیت ( در نقش استاد دانشگاه ) نقش های خود را خوب ایفا نمودند ولی به نظر می رسد که می شد از افراد دیگری برای بازی در این نقش ها استفاده نمود که این کاراکتر ها بیشتر بر چهره ی آنها بنشیند ، البته به نظر می رسد انتخاب رضا رویگری با توجه به صدای آواز بسیار زیبایش صورت گرفته که با توجه به این نکته ، قابل قبول است .

 تمام شد.

نقد فیلم دلشکسته

 

|+| نوشته شده توسط حکمت در پنجشنبه هفتم آبان 1388  |
 زندگینامه ( بیوگرافی ) دکتر علی اکبر مراتی
زندگینامه ( بیوگرافی ) دکتر علی اکبر مراتی

فوق دکتری مهندسی مکانیک و استاد دانشگاه


 

بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

در سال 1344 در خانواده ای متوسط در روستای کلا، دهستان قهاب رستاق، بخش امیر آباد از توابع دامغان متولد شده ام. پدرم کشاورز و مادرم خانه دار بودند. دوران تحصیلات ابتدایی را در مدرسه تازه تاسیس روستایمان سپری کردم. دوران راهنمایی من همراه با شدت گرفتن جریان انقلاب و واضحتر شدن سرانجام امید بخش آن بود که بالاخره با آمدن امام پس از 15 سال دوری و تبعید، در عین ناباوری و حیرت تحلیلگران شرق و غرب به پیروزی رسید. در شرایطی که مدرسه راهنمایی در روستای ما نبود مجبور شدم  بدور از خانواده اتاقی بصورت مشترک با دو نفر دیگر در شهر دامغان اجاره کنم. با تمام مشقاتی که در دوران تحصیل داشتم هیچگاه از درس و مدرسه غافل نبودم و دانش آموز ممتاز محسوب می شدم. پس از دوران راهنمایی در هنرستان فنی شهید چمران رشته ساختمان ثبت نام کردم. در سال آخر دبیرستان (هنرستان) معلمهایم مرا تشویق به شرکت در کنکور کردند و در آن سال تنها کسی که از کلاس ما در مقطع کارشناسی قبول شد من بودم. در همان سال جوایز شاگرد اول شدنم در هنرستان هم پس از هفته ها تاخیر توسط یکی از دوستان که در اداره آموزش و پرورش بودند موقعی که در مزرعه پدرم مشغول کمک بودم بدستم رسید.

در حین تحصیل همیشه سعی داشتم کار دانشجویی نیز انجام دهم و کمک خرج مخارج تحصیلم باشم. سالهای اواخر جنگ بود که در جهاد سازندگی مشغول به کار شدم و همزمان به تحصیل ادامه میدادم. تا اینکه در سال 1367 موفق به اخذ لیسانس از دانشکده نساجی دانشگاه صنعتی امیر کبیر شدم و در همان سال در مقطع فوق لیسانس در همان دانشگاه پذیرفته شدم. در طی تحصیلات دانشگاهی نه تنها شاگرد اول نبودم بلکه به دلیل بنیه ضعیف علمی ناشی از عدم تطبیق و همخوانی دروس دانشگاهی با هنرستان، بسیار دوران سخت و پر زحمتی داشتم و بایستی تلاشی مضاعف میکردم.

در حین تحصیل فوق لیسانس هم کماکان در وزارت جهاد سازندگی وقت مشغول خدمت بودم و همزمان در دانشگاه آزاد اسلامی اراک (پنجشنبه و جمعه) تدریس میکردم. پس از اخذ فوق لیسانس از دانشکده نساجی دانشگاه صنعتی امیر کبیر، در دانشگاه یزد بعنوان عضو هیات علمی پیمانی تمام وقت مشغول بکار شدم. یکسال پس از شروع کار در دانشگاه یزد، رئیس مدیریت صنایع کارخانه سلکباف شدم که در آن زمان بیش از 700 نفر پرسنل داشت.

در طی این دوران موفق به قبولی در کنکور دکتری و اعزام وزارت فرهنگ و آموزش عالی و همچنین دریافت بورس تحصیلی از آن وزارتخانه  شدم و همزمان از طریق سفارت ژاپن در تهران موفق به دریافت بورس تحصیلی از وزارت فرهنگ و آموزش عالی ژاپن شدم. که پس از طی مراحل اخذ پذیرش در فروردین 1373 جهت ادامه تحصیل به ژاپن سفر کردم. در ژاپن کلیه هزینه های تحصیل در دانشگاه، اسکان و زندگی خودم توسط وزارت فرهنگ و آموزش عالی ژاپن پرداخت میشد و پس از اینکه خانواده ام شامل همسر و دو فرزندم به ژاپن آمدند، هزینه زندگی آنها توسط وزارت فرهنگ و آموزش عالی ایران پرداخت میشد.

در ژاپن ابتدا دوران 6 ماهه زبان ژاپنی را گذراندم و سپس دوره 18 ماهه پژوهشی که مقدمه ورود به دوره دکتری بود را در دانشکده مکانیک دانشگاه گیفو با موفقیت پشت سر گذاشتم. اگر چه بورس تصویب شده وزارت فرهنگ و آموزش عالی ژاپن فقط بمدت دو سال بود و تمدید بورس جهت ادامه تحصیل دکتری منوط به رضایت بخش بودن فعالیتهای دوران آموزش زبان و پژوهش بود، اما بدلیل رضایت بخش بودن فعالیتها و تایید اساتید مربوطه و دانشگاه محل تحصیل تمدید بورس بمدت سه سال دیگر و برای تحصیل در مقطع دکتری بدون هیچگونه مشکلی انجام شد. در بهار سال 1375 در دانشکده مکانیک دانشگاه گیفو در مقطع دکتری ثبت نام کردم.

پس از اتمام دوره دکتری موفق به اخذ بورس از انجمن پیشرفت علوم ژاپن جهت دوره دو ساله فوق دکتری شدم.این انجمن مهمترین موسسه علمی در ژاپن است که به دانشمندان برجسته از سراسر دنیا جهت انجام پژوهشهای پیشرفته در ژاپن بورس میدهد. در بهار 1378 فعالیتهای علمی پژوهشی دو ساله فوق دکتری خود را در دانشکده مکانیک دانشگاه گیفو شروع کردم

در طی دوره هفت ساله پژوهش، دکتری و فوق دکتری موفق به چاپ مقالات متعددی در مجلات علمی معتبر بین المللی در سراسر دنیا شدم که از آن جمله 13 مقاله در مجلات ISI، و 18 مقاله در کنفرانسهای معتبر بین المللی می باشند. همچنین جهت ارائه  18  مقاله کنفرانسی و سخنرانی در کنفرانسهای مختلف به شهرهایی از جمله تایپه تایوان، شانگهای چین، منچستر انگلیس، آخن آلمان، هنگ کنگ و شهرهای توکیو، کیوتو، گیفو، هاماماتسو، ناگویا، چیبا و اُساکای ژاپن سفر کردم.

بزرگترین دستاورد این فهالیتهای علمی و پژوهشی انتخاب شدن من به عنوان دانشمند جوان برتر جهان در سال 2000 میلادی در کنفرانسی بین المللی در شهر آخن آلمان و دریافت لوح و جایزه آن بود.

پس از اتمام دوره فوق دکتری در زمستان سال 1379، با اصرار اساتید دانشگاه گیفو، در دانشکده مکانیک آن دانشگاه بعنوان پژوهشگر خارجی شروع بکار کردم و پس از یکسال، و با وجود اینکه استخدام رسمی خارجیها در دانشکده های مهندسی دانشگاههای ژاپن خیلی مرسوم نبود، بعنوان استاد دانشگاه و عضو هیات علمی تمام وقت به استخدام رسمی دانشگاه در آمدم و بمدت حدودا چهار سال در دانشکدهای مواد پیشرفته و مکانیک آن دانشگاه مشغول به کار شدم.

اگرچه در بدو سفر به ژاپن فقط یک دوره 6 ماهه زبان ژاپنی را بصورت تمام وقت و اکادمیک گذرانیده بودم و جهت انجام کارهای علمی پژوهشی که بیشتر به زبان انگلیسی بود همین دوره کافی بود  ولیکن فراگیری مستمر زبان در کنار تحصیلات تخصصی باعث شد تا در سال 2000 میلادی موفق به اخذ مدرک قبولی در امتحان توانایی زبان ژاپنی سطح یک که بالاترین و مشکلترین امتحان از نوع خود در سنجش توانایی زبان ژاپنی میباشد گردم. شاید تسلط کامل به زبان ژاپنی یکی از دلایل اصرار دانشگاه جهت تدریس من به دانشجویان خود بوده باشد. اگر چه در آن زمان دانشمندانی خارجی در دانشکدههای مهندسی دانشگاههای ژاپن تدریس میکردند ولیکن اغلب آنها از کشور چین بودند و از سایر کشورها بتعداد انگشت شمار بیشتر مشغول به تدریس نبودند که دلیل آن شاید شباهت زیاد زبان ژاپنی و چینی و تسلط بهتر و راحتتر چینیها به زبان ژاپنی بوده باشد.

در طی دوران اقامت در ژاپن، علاوه بر فعالیتهای علمی پژوهشی، فعالیتهای فرهنگی مذهبی نیز همیشه  در بطن زندگی من جای خاص خود را داشت. بطوریکه از هر فرصتی برای معرفی ایران و اسلام استفاده میکردم. برگزاری کلاسهای ایران و اسلام شناسی برای ژاپنیها و بر پایی مراسم شب ایران با هزینه شخصی، یکی از این موارد بود. تهیه جزوه ای در مورد معرفی ایران با هماهنگی  مرکز بین المللی شهر گیفو  به زبان ژاپنی یکی از فعالیتهای فرهنگی دیگر من میباشد. که نسخه هایی از آن در مرکز فوق نگهداری میشود و  جهت استفاده  علاقه مندان تکثیر شده است.  یکی دیگر از این فعالیتها تلاش برای گرفتن مکانی جهت برگزاری نماز در دانشگاه بود و دانشگاه ما اولین و شاید تنها دانشگاهی در ژاپن بود که دانشجویان مسلمان جهت ادای نماز مکان مشخصی داشتند. اگر چه قبل از آن دانشجویان مسلمان جسته و گریخته در مکانهای مختلف دانشگاه نماز بر پا میکردند که اغلب مشکل آفرین بود و اعتراضاتی از طرف مسئولین دانشگاه میشد، ولی با تخصیص مکان مورد نظر که با مقاومتهایی از طرف مقامات دانشگاه روبرو بود نه تنها مشکلات فوق برطرف شد بلکه مسلمانها هماهنگتر و یکپارچه تر میتوانستند در دانشگاه خود نمایی کنند. خیلی از اعمال و رفتار ما برای ژاپنی ها عجیب بود و میبایست برای تفهیم توضیحات کافی به آنها میدادیم. یکبار و زمانی که از سفر حج تمتع برگشته بودم برای دانشجویان من خیلی عجیب بود که من سرم را از ته تراشیده ام. چون اینکار در فرهنگ ژاپنی از یک استاد دانشگاه بسیار بعید است و تنها یاکوزاهای ژاپنی (آدمهای خلاف) اینکار را میکنند. اما با توضیحاتی که به آنها دادم معنی اینکار را تا حدودی درک کردند.

 در سال 1384 به میهن اسلامی مراجعت دائم کردم و هم اکنون استاد دانشگاههای یزد و صنعتی شاهرود و نماینده تحصیلات تکیملی دانشکده نساجی دانشگاه یزد میباشم.

هم اکنون در انجمنهای تخصصی و مردمی متعددی عضو میباشم که از آن جمله عضویت در انجمن علوم و تکنولوژی الیاف ژاپن، عضویت در انجمن علوم الیاف آمریکا، عضویت در انجمن دوستی ایران و ژاپن مستقر در مرکز مطالعات ادیان جهان میباشند. همچنین داوری مجلات علمی پژوهشی بین المللی TRJ در آمریکا و علمی پژوهشی بین المللی TMSJ در ژاپن و نشریه علمی پژوهشی امیر کبیر در ایران از دیگر فعالیتهای علمی تخصصی من میباشد.

همچنین خلاصه ای از آثار و فعالیتهای علمی پژوهشی منتشر شده من بشرح زیر است.

1- دارای 17 مقاله در مجلات علمی پژوهشی بین المللی ISI که 15 مقاله در آمریکا و 2 مقاله در انگلیس به چاپ رسیده است.

2 - دارای 5 مقاله در مجلات علمی پژوهشی معتبر بین المللی غیر  ISI که 2 مقاله در ژاپن، 2 مقاله در هنگ کنگ و 1 مقاله در کره جنوبی به چاپ رسیده است.

3 - دارای 35 مقاله در کنفرانسهای معتبر بین المللی برگزار شده در کشورهای مختلف از جمله ژاپن، تایوان، چین، سنگاپور، آلمان، انگلیس، هند.

والسلام

 علی اکبر مراتی

برداشت شده از وبلاگ دانشجویان نساجی یزد.http://nasajihaye86.mihanblog.com/post/1

|+| نوشته شده توسط حکمت در سه شنبه چهاردهم مهر 1388  |
 بیوگرافی (زندگینامه ) دکتر کامران دانشجو

بیوگرافی (زندگینامه ) دکتر کامران دانشجو

کامران دانشجو متولد سال 1336 هجری شمسی در شهرستان دامغان می باشد .

                 

 

پدر کامران مسعود نام داشت و سالها عهده دار مسئولیت دادستانی استان سمنان قبل و بعد از انقلاب  بود و در مجموع نزدیک به 50 سال شاغل دادستانی بود . نام خانوادگی خاندان دانشجو در اصل کسائیان بوده که بدلیل علاقه این خانواده به کسب علم و دانش نام خانوادگی خود را به دانشجو تغییر دادند .

کامران دانشجو تحصیلات دانشگاهی خود را در کشور انگلیس آغاز نمود و در همین کشور به تحصیل خود ادامه داد .

لیسانس مهندسی مکانیک ( دانشگاه کویین ماری لندن )

فوق لیسانس مهندسی مکانیک با گرایش هوا فضا ( دانشگاه امپریال کالج لندن )

دکتری مهندسی مکانیک با گرایش هوا فضا ( مدت سه سال و نیم از دوره ی دکترای تخصصی خود را در دانشگاه امپریال کالج لندن پشت سر گذاشته بود که در این زمان فرمان تاریخی امام خمینی در مورد مرتد شناخته شدن سلمان رشدی صادر شد و کامران که در دانشگاه به همراه برادر بزرگتر خود فرهاد عضو انجمن اسلامی دانشگاه بود به همراه 7 دانشجوی ایرانی دیگر از انگلیس اخراج شد و سپس به ایران بازگشت و در دانشگاه پلی تکنیک تهران و در حضور اساتید این دانشگاه از پایان نامه خود دفاع کرد و بعد از این وزارت علوم او را لایق دریافت مدرک دکتری دانست و در سال 1368 برای ایشان این مدرک صادر گردید .)

دکتر کامران دانشجوعضو هیات علمی با مرتبه  استاد تمامی (پروفسوری ) دانشکده مکانیک دانشگاه علم و صنعت تهران است. وی عضو گروه های اجرایی، پژوهشی در وزارتخانه ‌های علوم، تحقیقات و فناوری، وزارت دفاع و پشتیبانی نیرو‌های مسلح و همچنین نهاد‌هایی از قبیل ریاست ‌‏جمهوری، بنیاد شهید انقلاب اسلامی و شورای پژوهشهای کشور بوده است .

دانشجو در سال 1384 از طرف وزیر وقت کشور (مصطفی پورمحمدی) به سمت استاندار تهران منصوب شد و در سال 1387 به عنوان قائم مقام وزیر کشور و معاونت سیاسی این وزارتخانه مشغول به کار شد. دانشجو در دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری، مسئولیت ستاد انتخابات کشور را بر عهده داشت .

دانشجو حدود 49 مقاله در ژورنالها و کنفرانس های علمی ارائه کرده است .

برخي از سوابق اجرایی کامران دانشجو:

استاندار تهران از سال 84 تا 87 

عضو شوراي عالي فضايي كشور از سال 84 تا 88

عضو هيات امناي دانشگاه آزاد اسلامي از سال 84 تا 87 

عضو هيات امناي دانشگاه تربيت مدرس از سال 84 تا 88 

عضو هيات امناي دانشگاه علامه طباطبايي از سال 84 تا 88 

قائم مقام وزير كشور و معاون سياسي از سال 87 تا 88 

رئيس ستاد انتخابات كشور در دهمين دوره انتخابات رياست‌جمهوري

 

برخي از سوابق علمي کامران دانشجو :

مدير گروه هوا و فضاي دانشگاه علم و صنعت ايران از سال 78 تا 84 

معاون سازمان پژوهش‌هاي علمي و صنعتي ايران از سال 68 تا 72 

دبير 5 دوره از جشنواره بزرگ خوارزمي از سال 68 تا 73 

قائم مقام معاونت دانشجويي وزارت علوم و تحقيقات از سال 73 تا 76 

دبير كميته بورس دانشجويان خارج از كشور وزارت علوم از سال 73 تا 76 

عضو كميته برنامه ريزي آموزشي وزارت علوم از سال 73 تا 76 

رئيس كميته ارزيابي دانشگاه‌هاي وزارت علوم از سال 74 تا 76 

رئيس كميته انضباطي دانشجويي مركز وزارت علوم از سال 73 تا 76 

عضو كميته مركزي دانشجويان شاهد وزارت علوم از سال 74 تا 76 

عضو كميته آموزش بنياد شهيد انقلاب اسلامي از سال 74 تا 76 

عضو شوراي پژوهش‌هاي كشور از سال 70 تا 73 

مشاور علمي دفتر همكاري فن‌اوري‌هاي نهاد رياست‌جمهوري از سال 68 تا 88

قائم‌مقام مركز طراحي و توليد وزارت سپاه (سابق) از سال 68 تا 70 

مدير گروه سازه مركز تحقيقات ماهواره وزارت دفاع از سال 76 تا 80 

معاون اجرايي مركز تحقيقات عالي الكترونيك (ماهواره) وزارت دفاع از سال 76 تا 81

 رئيس مركز تحقيقات هواپيمايي فجر وزارت دفاع از سال 69 تا 71 

رئيس مركز تحقيقات و طراحي فن‌آوري‌هاي نوين هوا فضا وزارت دفاع از 81 تا 84 

رئيس ستاد سرشماري عمومي نفوس و مسكن نهاد رياست‌جمهوري در سال 85

گزیده ای از سوابق آموزشی، پژوهشی و تحصیلی آقای دکتر کامران دانشجو :

تاليف مقالات :

_ بيش از 80 مقاله تخصصی كه از كارهای تحقيقاتی انجام شده توسط وی در مجلات و كنفرانس‌های علمی معتبر و بين‌المللی ارايه و به چاپ رسيده است. بيشترين اين مقالات از پروژه‌های تحقيقاتی كه با حمايت صنايع داخلی انجام گرفته استخراج شده است .

کامران دانشجو در سال 1388 و توسط محمود احمدي نژاد به عنوان وزیر پیشنهادی دولت‌ براي وزارت علوم ،تحقیقات و فناوری به مجلس شوراي اسلامي معرفي و در روز 12 شهريور همان سال با كسب اكثريت آرا انتخاب شد .

گفتنی است بعد از این که نام کامران دانشجو به عنوان شخص پیش نهادی رئیس جمهور برای تصدی پست وزارت علوم وتحقیقات مطرح شد شبهاتی در مورد مدرک دکترای کامران دانشجو وارد شد که علی عباسپور تهرانی فرد رئیس کمیسیون آموزش مجلس ،درباره مدرک تحصیلی دانشجو با تائید اینکه دانشجو از امپریال کالج لندن مدرک دکترا را دریافت نکرده زیرا قبل از دفاع از پایان نامه به دلیل اعتراض به دولت انگلیس در قبال سلمان رشدی از دانشگاه و از کشور انگلیس اخراج شد بنا بر این دانشجو در ایران از رساله ی دکترای خویش دفاع نموده  و چون با توجه به پذیرفته شدن رساله ی دکتری وی وزارت علوم با صدور گواهینامه‌ای کامران دانشجو را فارغ التحصیل کالج سلطنتی لندن محسوب کرده است و مجلس نیز این گواهینامه را ملاک قرار خواهد داد .

علی لاریجانی، رييس مجلس شوراي اسلامي نیز در جلسه علنی روز چهارشنبه 11/6 / 1388 اعلام کرد بر اساس بررسي کميسيون آموزش و تحقيقات مجلس مدرک تحصيلي کامران دانشجو، وزير پيشنهادي علوم هيچ مشکلي ندارد و وي مراحل استادي و دانشياري را گذرانده است. وي اظهار داشت که نمايندگان مخالف در خصوص مدرک دانشجو مبسوط صحبت کردند. وي در عين حال توضيح داد که هنگامي که دانشجو در انگليس تحصيل مي کرده، دو سه هفته قبل از دفاع از تز خود به خاطر اعتراض به موضوع سلمان رشدي از انگليس اخراج مي شود و بلا فاصله در ایران و در حضور اساتید مبرز از تز دکترای خود دفاع می نماید .

آنچه که در مورد برادران دانشجوباید گفت؛ "آقایان خسرو، فرهاد و کامران" هر سه در سطوح عالی علمی به تحصیل پرداختند و هر یک به اقتضای مسئولیت هایشان، خدمات علمی و اجتماعی شایان ذکری را ارائه داشته اند.

                              

دکتر فرهاد دانشجو ( دکترای مهندسی عمران سازه ) با مرتبه ی استادی ( پروفسوری ) عضو هیات علمی و رئیس دانشگاه تریبت مدرس تهران می باشد .

دکتر کامران دانشجو ( دکترای هوا فضا ) با مرتبه ی استادی ( پروفسوری ) عضو هیات علمی دانشگاه علم و صنعت تهران و وزیر علوم تحقیقات و فن آوری می باشد .

دکتر خسرو دانشجو ( دکترای معماری و شهر سازی ) با مرتبه استاد یاری ، رئیس دانشگاه آزاد واحد تهران سما و همچنین عضو شورای شهر و سخنگوی آن و رئیس هیئت مدیره باشگاه فرهنگی ورزشی استقلال تهران می باشد .

 

|+| نوشته شده توسط حکمت در چهارشنبه یکم مهر 1388  |
 خوان هشتم

به نام خداوند بخشنده ومهربان

مهدی اخوان ثالث

یادم آمد , هان..

داشتم می گفتم , آن شب نیز

سورت سرمای دی بیدادها می کرد .

و چه سرمایی , چه سرمایی !

باد برف و سوز و وحشتناک

لیک , خوش بختانه آخر , سرپناهی یافتم جایی

گر چه بیرون تیره بود و سرد , هم چون ترس,

قهوه خانه گرم و روشن بود , هم چون شرم ...

همگنان را خون گرمی بود .

قهوه خانه گرم و روشن , مرد نقال آتشین پیغام

راستی کانون گرمی بود .

مرد نقال -آن صدایش گرم , نایش گرم ,

آن سکوتش ساکت و گیرا

و دمش , چونان حدیث آشنایش گرم-

راه می رفت و سخن می گفت .

چوب دستی منتشا مانند در دستش ,

مست شور و گرم گفتن بود

صحنه ی میدانک خود را

تند و گاه آرام می پیمود.

همگنان خاموش,

گرد بر گردش , به کردار صدف بر گرد مروارید,

پای تاسر گوش

هفت خوان را زاد سرومرد "-,

یا به قولی "ماخ سالار " آن گرامی مرد

آن هریوه ی خوب و پاک آیین - روایت کرد;

خوان هشتم را

من روایت می کنم اکنون,...,

من که نامم ماث"

هم چنان می رفت و می آمد.

هم چنان می گفت و می گفت و قدم می زد

قصه است این , قصه , آری قصه ی درد است "

شعر نیست.

این عیار مهر و کین مرد و نامرد است

بی عیار و شعر محض خوب و خالی نیست

هیچ -هم چون پوچ - عالی نیست

این گلیم تیره بختی هاست

خیس خون داغ سهراب و سیاوش ها,

"...روکش تابوت تختی هاست ..."

اندکی استاد و خامش ماند

پس هماوای خروش خشم،

با صدایی مرتعش , لحنی رجز مانند و دردآلود،

خواند : آه ،

دیگر اکنون آن , عماد تکیه و امید ایرانشهر،

شیر مرد عرصه ی ناوردهای هول ،

پور زال زر , جهان پهلو،

آن خداوند و سوار رخش بی مانند ،

آن که هرگز -چون کلید گنج مروارید -

گم نمی شد از لبش لبخند ،

خواه روز صلح و بسته مهر را پیمان ،

خواه روز جنگ و خورده بهر کین سوگند

آری اکنون شیر ایران شهر

تهمتن گرد سجستانی

کوه کوهان , مرد مردستان

رستم دستان،

در تگ تاریک ژرف چاه پهناور ،

کشته هر سو بر کف و دیواره هایش نیزه و خنجر ،

چاه غدر ناجوان مردان

چاه پستان ,چاه بی دردان ,

چاه چونان ژرفی و پهنایش , بی شرمیش ناباور

و غم انگیز و شگفت آور ,

آری اکنون تهمتن با رخش غیرت مند ,

در بن این چاه آبش زهر شمشیر و سنان, گم بود

پهلوان هفت خوان , اکنون

طعمه ی دام و دهان خوان هشتم بود

و می اندیشید

که نبایستی بگوید , هیچ

بس که بی شرمانه و پست است این تزویر

چشم را باید ببندد, تا نبینید , هیچ ...

بعد چندی که گشودش چشم

رخش خود را دید

بس که خونش رفته بود از تن ،

بس که زهر زخم ها کاریش

گویی از تن حس و هوشش رفته بود و داشت می خوابید .

او از تن خود - بس بتر از رخش -

 

بی خبر بود و نبودش اعتنا با خویش .

رخش را می دید و می پایید .

رخش , آن طاق عزیز , آن تای بی همتا

رخش رخشنده

با هزاران یادهای روشن و زنده...

!گفت در دل : " رخش ! طفلک رخش

آه"!

این نخستین بار شاید بود

کان کلید گنج مروارید او گم شد ناگهان انگار .

بر لب آن چاه

سایه ای را دید

او شغاد , آن نابرادر بود

که درون چه نگه می کرد و می خندید

و صدای شوم و نامردانه اش در چاهسار گوش می پیچید...

!باز چشم او به رخش افتاد -اما ... وای

دید ,رخش زیبا , رخش غیرت مند

،رخش بی مانند

با هزارش یادبود خوب , خوابیده است

آن چنان که راستی گویی

آن هزاران یاد بود خوب را در خواب می دیده است....

بعد از آن تا مدتی , تا دیر ،

یال و رویش را

،هی نوازش کرد ,هی بویید , هی بوسید

رو به یال و چشم او مالید ...

مرد نقال از صدایش ضجه می بارید

و نگاهش مثل خنجر بود :

و نشست آرام , یال رخش در دستش"،

باز با آن آخرین اندیشه ها سر گرم

جنگ بود این یا شکار ؟ آیا

میزبانی بود یا تزویر ؟

قصه می گوید که بی شک می توانست او اگر می خواست

که شغاد نابرادر را بدوزد - هم چنان که دوخت-

با کمان و تیر

بر درختی که به زیرش ایستاده بود

و بر آن بر تکیه داده بود

و درون چه نگه می کرد

قصه می گوید

این برایش سخت آسان بود و ساده بود

هم چنان که می توانست او , اگر می خواست،

کان کمند شصت خم خویش بگشاید

و بیندازد به بالا , بر درختی , گیره ای , سنگی

و فراز آید

ور بپرسی راست , گویم راست

قصه بی شک راست می گوید

می توانست او , اگر می خواست.

لیک ..."

«مهدی اخوان ثالث»

|+| نوشته شده توسط حکمت در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388  |
 زندگی نامه ( بیوگرافی ) دکتر اکبر عالمی

به نام خدا

زندگی نامه ( بیو گرافی ) دکتر اکبر عالمی " استاد دانشگاه ، پژوهشگر ، مولف ، مترجم ، مجری و منتقد سینما "

دکتر اکبر عالمی

در شهرستان دامغان خانواده ی بسیار بزرگ و قدیمی و ریشه داری به نام عالمی وجود دارد ، که همواره طی سالیان متمادی انسان های دانشمندی بوده و هستند . افراد خاندان عالمی در هر زمینه ای که سعی کرده و وارد شده اند به بالا ترین حد آن زمینه رسیده اند . هم اکنون تعدادی از افراد این خانواده وجود دارند که در آستانه ی صد سالگی ، مدرک پی اچ دی در زمینه ی رشته های مختلف علوم از دانشگاه های بزرگ و معتبر جهان دارند . افراد این طایفه در سالهای نه چندان دور تمام امور بسیار مهم شهر را در اختیار داشته اند و تعدادی از آنها که وارد عرصه ی سیاست شده بودند ، از وزرای نخبه و نمایندگان دانشمند و کاربلد مجلس شورای ملی قبل از انقلاب  اسلامی بوده اند و یا گروه دیگری که در زمینه ی علوم دینی وارد شدند به بالا ترین درجات این علوم چه پیش از انقلاب و چه پس از آن رسیدند .

دکتر اکبر عالمی یکی از اعضای چنین خانواده ی بزرگی است ، و بی جهت نیست که تمام معیار ها و نشانه های یک ایرانی اصیل ، متین و با دانش در رفتار و منش این شخصیت ظهور می کند .

پدر اکبر عالمی احمد نام داشته و او نیز فرزند حاج شیخ میرزا آقا عالمی از مجتهدان به نام دهه های اولیه ی قرن چهارده هجری بوده است .

احمد عالمی فردی تحصیلکرده و دامپزشک بوده و با توجه به شغلش در آن سالها مجبور به مهاجرت به شهرهای مختلف کشور عزیزمان بود ه است . اکبر عالمی به سال 1324 هجری شمسی در یکی از همین شهرهای دوران مهاجرت بدنیا آمد و شاید خونگرمی دکتر عالمی به این مربوط باشد که، در شهر اهواز دیده به جهان گشوده است .

اکبر کمتر از دو سال سن داشت که دکتر احمد عالمی وخانواده اش به شهر آبا و اجدادی خویش ( دامغان ) بازگشتند . و در محله ی معصوم زاده ی این شهر ساکن شدند .اکبر دوران کودکی و نوجوانی خویش را در همین شهر گذراند تا اینکه برای ادامه تحصیلات و رسیدن به عشقش ( علوم سینمایی ) به تهران مهاجرت نمود . او در رشته ی رادیو و تلوزیون از دانشکده ی هنر های دراماتیک فارغ التحصیل شد ولی او تشنه تر از این بود که به همین بسنده کند ، از همین رو برای ادامه ی تحصیلات خویش راهی کشور  انگلستان شد و تا درجه ی دکترا پیش روی نمود . پس از آن برای تسهیم علم خویش با هموطنانش به میهن خود بازگشت .ایشان دارای دو فرزند یک دختر ویک پسر می باشند که پسر ایشان اردشیر نام دارد و گرافیست زبر دستی است .

دکتر اکبر عالمی با ورود به ایران ، فعالیت های فرهنگی و هنری خویش را از سر گرفت و در دانشگاه مشغول به تدریس علوم مختلف سینمایی گردید و بیشتر هم در زمینه ی تخصصی خویش که حوزه ی انیمیشن هست نشر علم می کرد . مردم ایران برای اولین بار در اواخر دهه ی شصت که کم کم مباحث تئوری و علمی سینما می رفت که به بوته ی فراموشی سپرده شود ، چهره ی دکتر عالمی را در برنامه ای با عنوان  "آن روی سکه " مشاهده کردند ، که در آن از اسپشال افکت صحبت می کردند ، ولی این " هنر هفتم " بود که اکبر عالمی را به عنوان یک قطب علمی سینمایی به ایرانیان معرفی نمود . "هنر هفتم " در اوایل دهه ی هفتاد که در آن زمان ایرانیان کمتر به این عادت داشتند که ساعات اولیه بامداد را پایان شب خویش بدانند ، پنج شنبه شبها حدودا نیمه شب آغاز می شد و تا پاسی از نیمه شب گذشته ، فیلم هایی بسیار بزرگ و زیبا از سینمای جهان نمایش می داد و دکتر عالمی کارشناس و همه کاره ی این برنامه بود .

دکتر عالمی را بعد ها در برنامه های بسیاری به عنوان کارشناس ، مجری ، منتقد و ...  دیدیم ، که " سینما ماورا " که از شبکه ی چهار سیما پخش می شود یکی از آخرین و جذابترین این برنامه ها است .

گوشه ای از فعالیت ها :

ترجمه و تأليف كتاب هاي فني سينمايي

تدريس مباحث تكنيكي و تخصصي در دانشكده هاي سينمايي ( دانشگاه تهران ، دانشگاه تربیت مدرس و ... )

عضو هیئت علمی و مدیر گروه انیمیشن ( پویا نمایی ) دانشگاه تربیت مدرس

اجرا و کارشناسی برنامه های تخصصی سینمایی در تلوزیون

داور جشنواره های بین المللی  فیلم و انیمیشن

داور و مجری جشنواره های مختلف ایران

دبیری همایش های ملی انیمیشن

رياست لابراتوار وزارت فرهنگ و آموزش عالي (1375)

مسئوليت لابراتوارهاي سازمان صدا و سيما (1360)

و ...

واما پس از ساخت و اکران فیلم ضعیف و دور از واقعیت " 300 " بود که اکبر عالمی به عنوان یک کارشناس در برنامه ی " پشت پرده " در شبکه ی چهار سیما ظاهر شد و در این برنامه بود که دکتر عالمی چهره ی یک ایرانی وطن پرست وعاشق فرهنگ و تمدن کهن دیارش را ، در منصه ی ظهور قرار داد .

بعد از پخش این برنامه بود که مهندس عزت الله ضرغامی ریاست سازمان صدا و سیما ، طی نامه ای از ایشان به خاطر ارائه ی بحثی پر محتوی در نقد و بررسی فیلم اسکندر و 300 تقدیر نمود .

دکتر رضا پور حسین مدیر شبکه ی چهار نیز به دلیل توجه دکتر عالمی ، به اصالت و هویت دینی و ملی ایشان را موردتقدیر قرار داد .

همچنین مخاطبان این شبکه نیز با روش های گوناگون مراتب تشکر و قدر دانی خود را از گفته های دکتر عالمی در آن برنامه ابراز نمودند . 

دکتر اکبر عالمی

گفتنی ها در مورد دکتر عالمی بسیار زیاد است ولی دیگر در این مقال نمی گنجد و تنها در نهایت می توان از ، متانت ، ادب ، تون صدای خاص و تاثیر گذار ، تسلط در اجرا و سخن وری ، رعایت عدالت و شکیبایی درشنیدن نظرات مخالف با نظر خویش ، مهربانی و صمیمیت در گفتار و کردار و بالاخره دانش و علم بسیار زیاد در حوزه های مختلف علوم سینمایی ، به عنوان عوامل محبوبیت و پذیرش عمومی دکتر اکبر عالمی نام برد .

گرد آوری شده توسط " حکمت حسین زاده "

 

|+| نوشته شده توسط حکمت در جمعه بیست و دوم آذر 1387  |
 داستان سرا پا حقیقت قسمت دوازدهم ( آخرین قسمت )

به نام خدا

قسمت دوازدهم

پلیس تیم های ویژه ای را برای دست یافتن به اطلاعاتی درباره ی زهره تشکیل می دهد ولی همه ی تجسس ها بی نتیجه می ماند تا اینکه در ساعت ده شب  روز بعد زنگ تلفن شاهین به صدا در می آید .

شماره ای با کد 44+ ، که مربوط به کشور انگلیس است ، شاهین با تعجب به تلفن پاسخ می دهد .


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط حکمت در سه شنبه دوازدهم آذر 1387  |
 داستان سرا پا حقیقت قسمت یازدهم

به نام خدا

قسمت یازدهم

بیست روز بعد ساعت ده صبح  شاهین داخل دفتر خود در حال صحبت کردن با یک مراجع هست که صدای زنگ تلفنش بلند می شود ، تلفن را پاسخ می دهد ، پشت خط محمد ابراهیم است که بسیار آشفته صحبت می کند و از شاهین می خواهد که هر چه سریع تر خود را به باغ برساند ظاهرا برای زهره اتفاقی افتاده است . در همان لحظه شاهین با معذرت خواهی از ارباب رجوع ، دفتر را به قصد مراجعت به باغ ترک می کند . و اینک در باغ .


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط حکمت در دوشنبه یازدهم آذر 1387  |
 داستان سرا پا حقیقت قسمت دهم

به نام خدا

قسمت دهم 

شاهین داخل گلخانه نشسته و در فکر فرو رفته و حرفی نمی زند ،

زهره : چیه ساکت نشستی ؟

شاهین : حقیقتش یه فکری هست که ذهن من رو به خودش مشغول کرده و نمی دونم که چجوری ازت بپرسم .

زهره با خنده : به زبان شیرین فارسی ، البته اگه خواستی می تونی انگلیسی هم بپرسی بازم می تونم جوابت رو بدم .

شاهین نیز می خندد ولی بعد از چند لحظه باز  ساکت شده به فکر فرو می رود .

زهره : بابا بگو دیگه ، چته ؟ دارم نگران می شم ها .

شاهین : من حرفم رو عادتمه که رک می زنم امیدوارم که ناراحت نشی و صادقانه جوابم رو بدی . ببین من چیزی توی زندگیم نبوده که پیش تو بازگو نکرده باشم و سکرت مونده باشه برخلاف اینکه وکیل ها معمولا انسان های مرموزی هستند ولی من همیشه شخصیتی رو ، داشتم و تو الان کاملا همه خانواده و دوستای من رو می شناسی و از زیر و بم زندگی من خبر داری درسته ؟

زهره :آره درسته .

شاهین : ولی تو خیلی کم پیش اومده که در مورد خونوادت صحبتی کنی ، اگر هم چیزی گفتی فقط در مورد خواهر کوچیکتر و مامانت بوده ولی هیچ وقت در مورد بابات چیزی نگفتی ، می خواستم بدونم دلیل خاصی داره ؟، و یا مثلا اینکه دختر ها معمولا
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط حکمت در یکشنبه دهم آذر 1387  |
 داستان سرا پا حقیقت قسمت نهم

به نام خدا

قسمت نهم

ساعت دو بعد از ظهر صدای بوق اتومبیل شاهین از پشت درب باغ می آید . محمد ابراهیم با شنیدن صدای بوق آشنا دوان دوان خود را به جلوی در باغ می رساند و در ها را برای شاهین گشوده تا او ماشین را به داخل بیاورد و شاهین نیز این کار را می کند و با ماشین تا جلوی سایت پرورش قارچ که تقریبا در اواسط باغ قرار دارد حرکت می کند و اتومبیل را در زیر سایه ی درختی نزدیک به سایت پارک می کند .

شاهین : سلام . خسته نباشید .

زهره : مرسی سلامت باشید . من که کاری نکردم ولی صادق بنده خدا خیلی زحمت کشید همه ی این تیر ها رو هم اون بنده خدا
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط حکمت در یکشنبه دهم آذر 1387  |
 داستان سرا پا حقیقت قسمت هشتم
به نام خدا

قسمت هشتم

محمد ابراهیم پس از شنیدن صدای بوق ماشین ، دوان دوان به سمت در دویده آن را باز می کند .

محمد ابراهیم : سلام خانزاده ، سلام خانوم مهندس

شاهین و زهره پاسخ اورا می دهند .

شاهین : ممد ابراهیم جان خانوم مهندس از فردا قراره اینجا یک گلخونه ی پرورش قارچ احداث کنن ، الان ما اومدیم که محلش رو مشخص کنیم ، که کجای باغ باشه بهتره . پس بدون که بعد از این خانوم هر روز می یان اینجا ، باید هواشون رو داشته باشی ، و
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط حکمت در شنبه دوم آذر 1387  |
 داستان سرا پا حقیقت قسمت هفتم
به نام خدا

قسمت هفتم

شب بعد شاهین تنها داخل دفتر خودش نشسته و در حال فکر کردن است . با خودش فکر می کند ، خوب این پرونده هم تموم شد ولی ای کاش کمی بیشتر طول می کشید ، به چه بهونه ای باز هم با زهره مراوده داشته باشم ؟ و...

مشکل بزرگ شاهین این بود که شخصیتا غرور خاصی داشت که این ، اجازه ی هر گونه ابراز علاقه ای را از او گرفته بود و از این گذشته او همیشه عادت داشت که دختر ها به سمت او بیایند و تا آن موقع هیچ کس موفق نشده بود که شاهین را اسیر خودش
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط حکمت در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387  |
 داستان سرا پا حقیقت قسمت ششم
 

به نام خدا

قسمت ششم

از ابتدا تا پایان این ترانه هیچ یک از این دو حرفی به هم نزدند ، و تنها در بحر ترانه غرق شده بودند ، در چهره ی هر دو می شد لبخند و رضایت را به وضوح دید ، پس از اتمام ترانه .

زهره : واقعا محشره . احساس عجیبی به آدم دست میده .

شاهین : دقیقا باهات موافقم .


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط حکمت در شنبه بیست و پنجم آبان 1387  |
 داستان سرا پا حقیقت قسمت پنجم
 به نام خدا
 

قسمت پنجم

 

فردا صبح در حالی که شاهین با ماشین اش به جلوی دفترش می رسد زهره را می بیند که در حال ورود به دفتر است . به سرعت ماشین را پارک کرده و وارد دفتر می شود و بعد از سلام و احوال پرسی با زهره و مصطفی رو به مصطفی .

شاهین : آقا مصطفی شما امروز نمی خواد بری دنبال کار اون کارخونه ی سرامیک ، بعد از ظهر برو ، چون من الان می خوام با خانوم مهندس برم گلخونه ، گلا مث اینکه دچار بیماری شدن ببرم نشونشون بدم که ایشون چی تشخیص می دن ، دیگه خودت اوستای مایی دیگه سفارش نکنم آقا مصطفی بعد از ظهر هم که همون ساعت 4 من می یام اگه کسی اومد واسه ی بعد از ظهر

ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط حکمت در جمعه بیست و چهارم آبان 1387  |
 داستان سرا پا حقیقت قسمت چهارم

به نام خدا

 

قسکت چهارم

 

شاهین در تخت خواب ، دچار بی خوابی شده و فکرهای مختلف خواب را از چشمان او ربوده است . به این فکر می کند که باید قبول کند ، عصبانیت بیبش از حدش در برخی مواقع غیر طبیعی است و می تواند آینده اش را به خطر بیندازد . اما چه می تواند بکند ، آخر حرکات او در زمان عصبانیت اختیاری نیست که کنترلی بر آن داشته باشد ، آیا واقعا یک روان شناس می تواند به او کمک کند و .... از این حرفها گذشته به یاد خانوم زهره ی سعادت می افتد و این که امروز حتما خیلی ناراحت شده وقتی دیده که شاهین به قرارش پایبند نبوده و فردا با او چه بر خوردی بکند ؟ به این که اصلا آیا آن دختر هم به من فکر می کنه و یا من هستم که به او فکر می کنم ، شاید اصلا اون شوهر و یا نامزد داشته باشه ؟ در این صورت حتی نباید یه لحظه هم به او فکر کنم .

 

شاهین در یک خانواده اصیل بزرگ شده بود و مسائلی این چنینی برای او اهمیت زیادی داشت . و پایبند به همه ی اصول اخلاقی بود . همه ی شهر پدرش را امیر خان می خواندند و برای او وپدر بزرگش که بزرگترین ملاک شهر بود به نام اسدالله خان ، احترام خاصی قائل بودند که با توجه به ثروت زیاد و روابط قوی هرگز از اعتبار خویش در راه نادرست و استثمار دیگران استفاده نکرده بودند . البته در ابتدای انقلاب بسیاری از زمین های آنها توسط دولت مصادره گردیده بود ولی با این وجود ، باز هم زمین هایی با موقعیت های بسیار مناسب در جای ، جای شهر و همچنین زمین های کشاورزی مرغوبی در اطراف شهر ، داشتند که به او که تنها وارث خانواده بود رسیده بود و این آنها را تبدیل به انسانهایی که بالقوه ثروت زیادی دارند ، کرده بود .


امیر خان ( پدر شاهین )


اسدالله خان ( پدر بزرگ شاهین )

صبح روز بعد ساعت 9 صبح داخل دفتر ، مصطفی در حالتی با شاهین مواجه می شود که دستش را به صورت بانداژ شده می بیند .

مصطفی : شاهین جان خدا بد نده ، دستت چی شده ؟

شاهین : چیزی خاصی نیست آقا مصطفی خوب می شه .

مصطفی : با کسی دعوا کردی ؟

شاهین : نه یه موردی بود که متاسفانه باز از کوره در رفتم . فقط مصطفی جان شروع به نصیحت نکن که خودم خدایی خیلی پشیمونم . چشم سعی می کنم دیگه تکرار نشه .

مصطفی : شاهین جان باور کن من اگه چیزی می گم واسه ی خیر و صلاح خودت می گم .

شاهین : چاکرتم هستیم آقا مصطفی ، خوب بگو ببینم برنامه ی امروزمون چیه ؟

 مصطفی : عرض کنم که نیم ساعت پیش دهقانتون محمد ابراهیم زنگ زد گفتش می خواد بیاد که الان کمکم سر و کله اش پیدا می شه ، بعدشم واسه ی ساعت ده ونیم به خانوم سعادت وقت دادم .

شاهین : بسیار خوب من توی اتاقم فقط یه زحمت بکش یه چایی واسه ی من بیار ، بعدم ممد ابراهیم هر وقت اومد بفرستش تو اتاق .

شاهین در حال چای خوردن محمد ابراهیم وارد می شود . و از شاهین اجازه می گیرد و می نشیند و سپس شاهین از آقا مصطفی می خواهد که یه چایی برای محمد ابراهیم بیاورد . 


محمد ابراهیم ( دهقان شاهین )

شاهین : چه خبرآ ممد ابراهیم ؟ اوضاع رو به راهه ؟

محمد ابراهیم : بله خان زاده خاطرتان جمع باشه همه چی رو به راهه فقط آمدم ازتان کسب تکلیف بکنم که گندم ها را درو کردیم و داخل سیلو انبار شده موقتا ، خودم برم صحبت کنم برای فروشش یا خودتان می آید ؟

شاهین : ممد ابراهیم من تا حالا این همه سال آخه شده تا حالا بیام خودم این کارا رو بکنم ؟ خودت مث هر سال زحمتش رو بکش دیگه ؟

محمد ابراهیم : بله آقا ، شما لطف دارین . ولی وظیفه ی ما هست که بیایم کسب اجازه و تکلیف بکنیم .

شاهین : در حقیقت شما به ما لطف داری که بیشتر از وظیفه ات به ما کمک می کنی . خوب دیگه چه خبرا وضع و اوضاع مالیتون خوبه ؟ کارگرا که حقوقشون رو واریز کردم ، چکها شون رو واسشون کشیدی دیگه ؟

محمد ابراهیم : بله آقا ، شما لطف کردین و ما هم انجام وظیفه . فقط خان زاده ، یه خواهشی داشتم ازتان ، حقیقتش ، تراکتور قدیمیه گیر بکسش مشکل پیدا کرده و دندش جا نمی ره و باید برای تنفس زمین ، زمین ها رو یه شخم بزنیم و به تراکتور ها نیاز داریم اگه بشه مساعدت بکنید ، ما این ها رو درست کنیم .

شاهین : مسئله ای نداره ، تو یه نفر رو ببر درستش کنه بعد بگو چقد خرجش شد تا من واست چکش رو بکشم .

محمد ابراهیم : بله خان زاده ، حتما ، یه چیز دیگه هم هست آقا ، تا یادم نرفته گلخانه هم چند روزی هست که گلهاش سر حال نیستن ، سید هم آوردیم یکم کود شیمیایی ریخت پاش ولی هیچ بهتر نشد ، شما چی دستور می دین ؟ بفرستم دنبال آقای مهندس رحمتی بیان یه نگاهی بهش بندازن باز ایشان علمی کار می کنن بهتره ؟

شاهین : آره حتما بفرست دنبالش ، زود تر هم این کار رو بکن تا حیوونیا از دست نرفتن .

شاهین داشت این حرف را می زد که ناگهان فکری مثل برق و باد به ذهنش خطور کرد و ناگهان گفت ،

شاهین : نه نه ، نمی خواد بفرستی دنبال مهندس رحمتی ، من خودم اگه بشه فردا یه مهندس کاربلد می یارم سر زمین ، اگر هم نشد که زنگ می زنم زحمتش می افته گردن خودت همون مهندس رحمتی رو بیار .

محمد ابراهیم : هر جور شما صلاح می دانین آقا ، به هر صورت ما در خدمتیم . خوب دیگه اجازه ی مرخصی به ما می دین آقا ؟

شاهین : خواهش می کنم ، قربانت ممد ابراهیم جان ، به سلامت .

شاهین در حال بدرقه ی محمد ابراهیم هست که زهره وارد دفتر می شود و با دیدن شاهین با دست بانداژ شده کمی با تعجب به او نگاه کرده و سلام می کند . شاهین هم با خوشرویی جواب سلام او را می دهد و از او دعوت می کند که وارد اتاق کارش شود . و سپس از مصطفی می خواهد که برایشان چای بیاورد .

شاهین : خواهش می کنم بفرمایید بشینید .

زهره : بله چشم . خدا بد نده آقای رضایی دستتون چی شده .

شاهین با دست پاچگی : این ، این ، هیچی ، چیز مهمی نیست ، فقط زخم شده .

زهره با اینکه خیلی دلش می خواهد که دلیل آن را بفهمد ولی ، حس کنجکاوی خود را کنترل می کند و سوال بیشتری در این باره نمی پرسد .

زهره : دیروز من اومدم مث اینکه شما واستون مشکلی پیش اومده بود ، تشریف نداشتید ؟

شاهین : بله ، یادم رفت بابت بد قولی دیشب ازتون عذر خواهی کنم ، واقعا شرایطی بود که نتونستم بیام ، امیدوارم که عذر من رو بپذیرید .

زهره با خجالت توام با احساس رضایت از برخورد مناسب شاهین با خودش : نه نه اصلا مشکلی نیست . خوب بهتره بریم سر اصل مطلب خوب چی شد آقای رضایی ؟ کار ما به کجا رسید ؟

شاهین : خدمت شما عرض کنم که بنده دیروز رفتم ، پیش آقای خسروی و با هاشون ملاقات کردم و ایشون ادعا کردن که از وجود چنین قولنامه ای بی خبرن ، و با توجه به صحبت ها شون به نظرم اگه مدارک کامل شما رو ببینن مشکلی وجود نداشته باشه ، البته گفتم که اینجوری به نظر می رسید ، شاید بهتره بگم که امیدوارم اینشکلی باشه . خوب شما مدارکی رو که بهتون گفته بودم رو آوردید همراهتون ؟

زهره : بله ، اقای رضایی یه لحظه اجازه بدین .

زهره مدارک را از داخل کیفش در آورده بر روی میز می گذارد .

مصطفی با دو عدد چای وارد اتاق می شود . و جلوی آن دو می گذارد و از اتاق خارج می شود .

زهره رو به شاهین : ای بابا چرا زحمت کشیدن من داشتم رفع حمت می کردم .

شاهین : خواهش می کنم ، چه زحمتی باعث شرمندگیه ، اینجا وسایل پذیرایی محدوده . در ضمن بنده ازتون درخواستی دارم و می خوام که اگه براتون مقدوره شما رو به زحمت بندازم . ولی قبلش ازتون خواهش می کنم چایی تون رو میل بفرمایید .

زهره در حالی که چایی رو برمی دارد : خواهش می کنم بفرمایید اگه کاری از دستم بر بیاد خوشحال می شم که کمکتون کنم .

و کمی از چایی می نوشد .


زهره

شاهین : خواهش می کنم ، من باید عرض کنم خدمتتون که من در حاشیه ی شهر یه گلخونه دارم که ، الان همین آقا ممد ابراهیم که وقتی شما وارد شدید دیدیدش که داشت از این جا خارج می شد ، خبر اورد که گلهاش بی حال شدن و من می خواستم از شما که ( با خنده ) ماشالله متخصص این کارین خواهش کنم بیاین یه نگاه بهش بیندازین ، البته اگه خودتون صلاح می دونید .

زهره با دست پاچگی : والله چی بگم ، ( با کمی تامل ) گفتید کجاست ؟

شاهین : همین چسبیده به شهر با ماشین بیست دقیقه راه بیشتر نیست . البته اگه خودتون صلاح می دونین . و من اصراری ندارم .

زهره : نه ! مشکلی نیست . باشه فقط زمانش رو بگید که کی باید یریم ؟

شاهین : اگه مشکلی ندارید همین فردا صبح ساعت نه .

زهره : نه مشکلی که نیست ، باشه پس ، فردا ساعت نه بیام همین جا دیگه ؟

شاهین : اگه براتون زحمته می خواید شما آدرستون رو بدین به من ، تا من بیام دنبالتون .

زهره : نه من ته همین کوچه بغلی زندگی می کنم .

شاهین : جدا ، پس چه بهتر . پس همسایه هم هستیم .

زهره : یه جورایی آره دیگه . خوب دیگه با اجازتون من مرخص می شم .

شاهین به احترام از جا برخاسته و تا جلوی در زهره را مشایعت می کند . و زهره می رود .

مصطفی در حالی که خنده ی معنی داری روی لبش نقش بسته ، به شاهین نگاه می کند . و شاهین هم با لبخند سری تکان می دهد .فردا صبح در حالی که شاهین با ماشین اش به جلوی دفترش می رسد زهره را می بیند که در حال ورود به دفتر است .


|+| نوشته شده توسط حکمت در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387  |
 داستان سرا پا حقیقت قسمت سوم
 به نام خدا
 

قسمت سوم

 

شنبه ساعت 1 بعد از ظهر .

 

موبایل شاهین در حال زنگ خوردن است و شاهین در حال رانندگی ، صفحه ی نمایش گوشی خود را نگاه می کند نام محمود روی آن نقش بسته ، ناگهان یاد قرار هفته ی پیش خود با دوستانش می افتد که تصمیم داشتند ، آن روز به مناسبت برنده شدن خودرو در قرعه کشی بانک  توسط علیرضا یکی دیگر از دوستانش ، برای گرفتن سور به مکانی تفریحی در خارج از شهر بروند .


مکان تفرحی مذکور

شاهین : سلام محمود جان ، خوبی داداش ؟

محمود : قربان یو . تو بهتری .

شاهین : قرار پا برجاست دیگه ؟

محمود : آره داداش ، پا برجاس ولی مث اینکه شما یادتون رفته !!! ساعت یکه ها.

شاهین : شرمنده ، می دونم دیر شد ، شما کجایین الان ؟

محمود : ما جلوی پاساژ خودمونیم ، فقط ماشینت بنزین داره دیگه ؟

شاهین : بازم ماشین من ؟

محمود : نه پس ، تو اون جاده با ماشین من ؟ یادت نیست اون سری حتی دنده کمک ماشینت هم جواب کرده بود ؟

شاهین : باشه بابا ، آماده باشید ، 10 دقیقه ی دیگه اونجام .

 

ماشین شاهین

 

ساعت 2 بعد از ظهر به محل مذکور رسیده اند .

بعد از کباب کردن جوجه و خوردن و کلی شوخی و خنده ساعت تقریبا 4 شده .

چهار جوان که در کنار آنها حضور داشتند در حال جمع کردن وسایل خود هستند و آماده برای رفتن ، ضایعاتی از آنها مثل قوطی های دلستر و پوست میوه و ... در محل باقی مانده و در حال سوار شدن و ترک محل هستند .

شاهین : آقا نمی خواین این آشغالا رو جمع کنید بعد برین ؟

یکی از جوان ها که سوار ماشین جیپ اسپرت هست : نه گذشتیم شما جمع کنین ( خنده )

دوستان شاهین که از روحیات او خبر دارند نگران می شوند و به چهره ی او نگاه می کنند که نشانه های خشم در آن ظاهر شده.

شاهین زیر لب : استغفرالله .


شاهین ( پس شنیدن جواب سربالا )

 

یکی دیگر از جوان ها که هنوز سوار ماشین نشده : حالا شما خودش رو ناراحت نکن ، بیا اینم از آشغالا ( یکی دو تا قوطی خالی دلستر را به داخل استخر مجموعه شوت می کند و با صدای بلند می خندد و بقیه به دنبال او می خندند . )

شاهین در این لحظه در اوج عصبانیت است و به یک باره از کوره در می رود ، در این لحظه شاهین حدودا 20 متر با جوان خارج از ماشین فاصله دارد و بدون هیچ حرفی به سمت او می دود . صدای فریاد علیرضا و محمود بلند می شود : شاهین بی خیال ، شاهین تو رو خدا و .... . جوان تا خودش را جمع جور کند متوجه می شود که بر روی شانه های پهن شاهین سوار است و با حرکت چند متری او را به داخل استخر مجموعه پرتاب میکند . بقیه جوان ها برای دفاع از او سریع از ماشین به پایین می پرند و با گام هایی تند به سمت شاهین حرکت می کنند با رسیدن به شاهین و در هنگامی که شاهین دو نفر از آنها را بر سر دست از زمین بلند می کند ، تازه متوجه ی قدرت وحشتناک شاهین می شوند نفر چهارم وارد معرکه می شود در حالی  که شاهین آن دو نفر را از زمین جدا کرده ، یک لگد نثار آخرین فرد گروه آنها می کند . آن جوان چند متری به سمت عقب پرتاب می شود .حالا دیگر افراد زیادی در اطراف آنها جمع شده اند که خیلی از آنها شاهین رضایی را به لحاظ مختلف می شناسند یا به واسطه ی خانواده ی بزرگشان و یا قهرمانی جهان و یا طرق دیگر . صدای آقای رضایی از شما بعیده ، آقای رضایی شما چرا ؟ ، آقا شاهین بی خیالشون شو و ... از جمعیت بسیار شنیده می شد و علیرضا و محمود که قصد جدا کردن شاهین از معرکه دعوا و خاموش کردن آتش خشم او می کردند ، ولی بی فایده بود . چون شاهین در حالی کی دو جوان را بر روی شانه هایش داشت و به سمت استخر حرکت می کرد ، علیرضا و محمود را که سعی در مهار او داشتند با خود می کشید . وهیچ کس را یارای مقابله با او نبود . می رود تا بالاخره آن دو را نیز به داخل استخر آب که در آن روز های فصل پاییز آب بسیار سردی داشت می اندازد . تنها نفر باقی مانده که بر اثر اصابت لگد شاهین به زمین دوخته شده بود از زمین برخاست . و چاقوی ضامن داری را از درون جیب خود در آورد و با سرعت به سمت شاهین دوید شاهین که در این لحظه پشت به او داشت با صدای جمعیت که گفتند : شاهین بپا ، به سمت فرد مهاجم برگشت که کمی دیر بود . زیرا نوک چاقوی جوان به شدت به دست شاهین که برای دفاع از خود بالا آورده بود ، برخورد کرد . در همین حین جوان قبل از اینکه بتواند حرکت دیگری بکند ، متوجه شد که گردنش در حلقه ی بازو و دست و بدن شاهین گیر کرده . شاهین با یک حرکت و آوردن فشار به گردن جوان او را از زمین بلند کرد و با یک حرکت شبیه پلنگ افکن و با دان یک دوران کامل او را از جهت دیگر به زمین کوبید . جوان دیگر هیچ توانی برای برخاستن نداشت .


جوان شرور (ضارب شاهین )

 ولی شاهین بی توجه به خونریزی شدیدش کوتاه نمی آمد و قصد داشت که مجددا به سمت آن جوان حمله ور شود . سه جوان دیگر که در استخر بودند با این که بشدت احساس سرما می کردند ولی جرات خارج شدن از آب را نداشتند . در این لحظه محمود از افراد خواست که به کمکشان برای مهار شاهین بیایند .

 

علیرضا ( دوست شاهین )


محمود ( دوست شاهین )

 

محمود : جای اینکه وایستین نگاه کنین بیاین کمک ، بگیریمش بابا .

با شنیدن این صدا هفت ، هشت نفر از جوانان حاضر در انبوه جمعیت ، به خود جرات دادند که وارد کارزار شوند . وبالاخره جمعیت حدودا 10 نفره موفق به مهار شاهین شدند . در این هنگام جوانهای شرور نیز با سرعت سوار جیپ خود شدند و از مهلکه گریختند .

در این بین صدا هایی که به گوش شاهین از سمت جمعیت  می رسید گنگ و نا مفهوم بودند .

علیرضا و محمود که دیدند خونریزی دست شاهین شدت زیادی دارد به او کمک کردند که سوار ماشینش شود و علیرضا پشت فرمان نشست و به سمت اورژانس شهر حرکت کردند .

بعد از گذشت حدودا 5 دقیه در حالی که در حال حرکت به سمت داخل شهر و اورژانس بودند و شاهین تقریبا استایبل شده بود .

محمود : شاهین جان می دونی ، تو بیشتر به یه روانشناس نیاز داری .

شاهین سرش را به نشانه ی پشیمانی حرکت می دهد .

علیرضا : بابا تو توی این شهر شناخته شده ای ، مردم روی خانواده ی شما حساب ویژه ای می کنند ، آخه چرا با این حرکات ، چهره ی خودت رو توی شهر خراب می کنی ؟

شاهین به گوشه ای خیره شده و هیچ جوابی برای گفتن ندارد .

محمود : مثلا آقا وکیل مملکته !! خدایا چی بگم آخه ؟

علیرضا : به خدا قسم این کارایی که تو کردی خیلی بد تر و زشت تر از اون کار اون جوونا بود . آخه چرا تو انقد بد عصبانی می شی ؟ خدایی حال همه رو گرفتی .

شاهین در حالی که عرق سردی بروی پیشانی اش نشسته : بچه ها شرمنده .

تلفن شاهین زنگ می خورد . بر روی صفحه نمایش گوشی نوشته شده دفتر .

شاهین با کف دست به پیشانی اش می زند . خدایا مصطفی ست .

شاهین : جانم آقا مصطفی .

مصطفی : شاهین جان کجایی آقا ، مراجع داری ، نیم ساعته نشسته .

شاهین : مصطفی جان من یه گرفتاری واسم پیش اومده . ازش معذرت بخواه و بگو که امروز نمی تونم بیام ، یه وقت دیگه بهش بده .

مصطفی : خدا بد نده ، اتفاقی افتاده ؟

شاهین : نه آقا مصطفی چیز مهمی نیس ، حل شد .

مصطفی :راستی نیم ساعت بعد هم خانوم سعادت وقت گرفته بودن و می یان تا اون موقع می تونی بیای ؟

شاهین : نه آقا مصطفی ، شرمنده اونم یه کاریش کن . ببین ، ازش خیلی معذرت بخواه ، بگو ، گرفتار شده نتونسته بیاد ، یه وقت واسه ی فردا صبح بهش بده .

مصطفی : باشه شاهین جان ، کمکی از دست من بر نمی یاد ؟

شاهین : نه داداش ، چیز مهمی نیس ، خداحافظ.

مصطفی : مواظب خودت باش ، خدا حافظ .

به اورژانس می رسند و دست شاهین 10 تا بخیه می خورد . در بازگشت شاهین جلوی پاساژی که مغازه های محمود و علیرضا آنجا ست پارک می کند و در حالی که علیرضا و محمود از ماشین خارج می شوند .

شاهین : خلاصه بچه ها ببخشید ، واقعا شرمنده شدم .

علیرضا : نه بابا شاهین جان تو که خودت می دونی ماییم و یه داش شاهین ، اگه می بینی که بهت چیزی می گیم به خدا واسه ی صلاح خودته ، ما که می دونیم تو حرف نداری ، ولی از این می ترسم که ذهنیت عمومی نسبت به تو خراب بشه و ...

شاهین داخل اتومبیل خودش نشسته و به آرامی به سمت خانه خودش حرکت می کند . صدای ترانه ی زیبای داریوش در ماشین به گوش می رسد ، شاهین ساکت می راند و با دقت به متن ترانه گوش می دهد .

کفتر کشته پروندن نداره !

رو خاک و خونها کشوندن نداره!

کفتر کشته ، پروندن نداره !

کتاب کهنه ، که خوندن نداره !

داره از تنهایی گریه ام می گیره !

توی این شهر دیگه موندن نداره !

داره از تنهایی گریه ام می گیره !

توی این شهر دیگه موندن نداره !

کی می شه که من و تو ، ما بشیم و رها بشیم ؟

کی می شه که من و تو ، ما بشیم و رها بشیم ؟

مرغ پر بسته که کشتن نداره !

وقتی کشتی ، دیگه گفتن نداره !

از یه در بچه ی تاریک و سیاه !

قایقی رو قصد دیدن نداره !

اگه تو باغچه ، فقط یه گل ، باشه !

گل اون باغچه ، که چیدن ، نداره !

هر درختی ، که یه روزی پیر می شه !

اونو از ریشه ، سوزوندن نداره !

کی می شه که من و تو ، ما بشیم و رها بشیم ؟

کی می شه که من و تو ، ما بشیم و رها بشیم ؟

فصل مردن ، واسه من ، کی می رسه ؟

وقت پرواز من از ، این قفسه !

از من در به در اینجا چی می خواین ؟

بگیرین ، اگر که مقصد نفسه !

بوی گلپر مثال اطلسی نیست !

حرفای من مث حرف کسی نیست !

شعر من حرف قشنگه رفتنه !

حرف تلخ تا دنیا دنیاس ، گفتنه !

کی می شه که من و تو ، ما بشیم و رها بشیم ؟

کی می شه که من و تو ، ما بشیم و رها بشیم ؟

|+| نوشته شده توسط حکمت در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387  |
 داستان سرا پا حقیقت قسمت دوم
 

به نام خدا

قسمت دوم:

دختر وارد شد و سلام کرد . شاهین هم پس از پاسخ سلام از او خواست که بنشیند . و از مصطفی خواست که دو تا چایی بیاورد .

شاهین با لحنی رسمی : خوب خانوم ببخشید که ظهر نتونستم در خدمتتون باشم ، لطفا الان امرتون رو بفرمایید ، بنده در خدمتم .

دختر با تبسم : خواهش می کنم من خودم هم می دونستم که اون زمان دیر هستش ولی چون کلاس داشتم قبلش ، نمی تونستم زود تر بیام و بیشتر قصدم این بود که برای بعد از ظهر ازتون وقت بگیرم .

شاهین : به هر صورت خانومه ... کمی مکث ؟

دختر : ببخشید خودم رو معرفی نکردم ، زهره سعادت هستم .

شاهین : بله . بنده در خدمتم .

در همین حین مصطفی چایی آورد و در برابر آن دو قرار داد و از اتاق خارج شد .

زهره : باید عرض کنم که من الان حدودا شش ساله که توی این شهر دانشجو ام و زندگی میکنم و به دلیل علاقه به کار ، از سال دوم دانشگاه تا الان توی خیابان سعدی یه مغازه رو اجاره کردم و با چند تا از دوستام کارای تایپ و تکثیر و خلاصه خدمات کامپیوتری انجام می دیم .

شاهین با خنده :ببخشید ، حتما کار نون و آب داری هستش که درستون 6 سال طول کشیده ؟

زهره با تبسم : نه 4 سال کارشناسی مهندسی کشاورزی صنایع غذایی خوندم ، حدود یه سال بعدش پشت کنکور ارشد بودم که بازم توی همین شهر کلاس کنکور می رفتم و در ضمن به خاطر کارم هم بهتر بود که همین جا باشم ، الان هم یه ساله دانشجوی ارشد مهندسی کشاورزی اصلاح نباتات هستم .

شاهین : آهان ، پس با هم هم دانشگاهی هم بودیم ، چون من هم همین جا درس خوندم .

زهره : بله ، داشتم عرض می کردم . ما اول ، اون مغازه رو اجاره کرده بودیم ولی چون خدا را شکر در آمد کار بد نبود تصمیم گرفتیم که مغازه رو بخریم و از اون جایی که پول نقد زیادی نداشتیم تصمیم گرفتیم که قسطی این کار رو بکنیم ، بعد با صاحب مغازه صحبت کردیم و اون که خدا بیامرز پیر مرد خیلی مهربون و خوش قلبی بود قبول کرد و همون شب یه قرار دادی روی کاغذ توی دو نسخه نوشتیم که به امضای من به عنوان خریدار و اون به عنوان فروشنده و همسایه مغازه و یکی از دوستای من هم که توی همون مغازه با هم همکار بودیم به عنوان شاهد رسید ، و ما با توجه به اعتمادی که به پیر مرد داشتیم و اون به خاطر خوشقلبی ای که داشت ، هیچ کدوم اقدامی واسه ی محضری کردن قرار داد مون نکردیم ، فقط همون قول نامه پیش ما بود و من هر ماه مبلغ قسط رو می ریختم به حسابش و رسیدش رو واسه ی خودم نگه می داشتم و کپی اون رو تا وقتی که حاجی زنده بود به ایشون و بعد از مرگش هم به پسرش می دادم . الان حدودا 5 ساله که من هر ماه این پول رو به حسابشون ریختم و رسید اش رو هم دارم ، تا این که به پیش نهاد خانواده ام و با توجه به این که یه سال از فوت حاج آقا می گذره تصمیم گرفتم که قرار داد رو رسمی کنم و این رو از پسر حاج آقا که اسمش سعید هست خواستم ، ولی در عین ناباوری دیدم که ایشون کلا منکر همه چیز شدن و به من گفتن که اصلا خرید و فروشی در کار نبوده و گفتن که اون پولی که هر برج به حسابشون ریخته می شده ، بابت اجاره بهای مغازه بوده ، در صورتی که این مبلغ در ابتدا که من به حسابشون می ریختم حدودا 10 برابر اجاره بهای مغازه بودش و تازه الان هم حد اقل دو ، سه برابر اجاره بها دارم پرداخت می کنم .

در این مدت که زهره شرح ماجرا را می گفت ، شاهین با دقت به صحبت هایش گوش می کرد .بعد از گوش کردن صحبت های زهره ، شاهین پرسید :

شاهین :گفتی که قولنامه رو دو نفر شاهد هم امضا کردن ، الان اون دو نفر رو بهشون دسترسی داری ؟

زهره : دوست خودم که درسش تموم شده و از اینجا رفته ولی شمارش رو دارم ، ولی همسایه مغازه، الان دو ساله که مغازش رو جمع کرده و از اونجا رفته و خبر هم ندارم که الان کجاست .

شاهین : بسیار خوب ، و اما گفتی که 5 ساله که مرتب و به موقع قسط ها رو پرداخت کردی ، کل مدت پرداخت قسط چند سال بوده ؟

زهره : آره همه رو ریختم رسید هاش رو هم دارم . و کلا بایستی 8 سال قسط می دادم که الان 3 سالش مونده .

شاهین : بسیار خوب ، ، باید بگم که هر چند که برای ثبت رسمی قرار دادت ، اشتباه کردی که اون رو رسما ثبت نکردی ، ولی باز هم خوبه ، مدارک قابل توجه ای داری ، ایشالله می شه یه کاریش کرد .

شما برای پس فردا چه ساعتی وقت خالی دارین که من ، به آقا مصطفی بگم که یه وقت بهتون بده تا ببینم چه کار می تونم واستون بکنم ؟

زهره : من فقط چهار شنبه ، پنج شنبه وصبح جمعه کلاس دارم و بقیه اش کار خاصی ندارم و فقط مغازه هست که اون رو هم بچه ها هستن و مشکلی نداره ، پس فردا ، هم که شنبه هست من مشکلی ندارم شما یه وقتی رو مشخص کنید تا من بیام ؟

شاهین : آهان فردا جمعه اس ؟ ،( با خنده )  ، ببخشید ، پس می افته واسه ی پس اون فردا ،

زهره با تبسم : یعنی یک شنبه ؟

شاهین : بله .

زهره : یک شنبه هم موردی نداره ، شما فقط ببینید که چه موقع وقت دارید ، که من بیام .

شاهین پشت تلفن : آقا مصطفی واسه ی یه شنبه بعد از ظهر ببین وقت خالی کی داریم یه وقت به خانوم سعادت بده لطفا .

مصطفی : شاهین جان ، یکشنبه بعد از ظهر تا 7.5 مراجع داریم ، بعد از 7.5 می تونن بیان ؟

این رو شاهین از زهره پرسید و اون هم قبول کرد و قرار بعدی شد برای 3 روز بعد ساعت 7.5 شب .

زهره : خوب آقای رضایی ،لطفا واسه ی حساب و کتاب می فرمایید که چیکار باید بکنم ؟ حقیقتش من نمی دونم که اصول این کار چه جوریه .

شاهین با لبخند : خواهش می کنم ، شما بذارید ببینیم ، می تونم واستون کاری بکنم ، بعد از اتمام کار ، در این مورد صحبت می کنیم .

زهره : یعنی الان لازم نیست که مبلغی پرداخت کنم ؟

شاهین : نه خانوم ،(با خنده ) مث اینکه واسه ی پول دادن خیلی عجله دارین ، راستی ، فقط قبل از رفتن آدرس و مشخصات دقیق ، خودتون و آقای ؟؟؟ مکث .

زهره : سعید خسروی .

شاهین : آره همون پسر حاجی رو توی برگه هایی که آقا مصطفی بهتون میده ، وشماره ی تلفن خودتون و آقای خسروی رو یادداشت کنید و بدین به آقا مصطفی . در ضمن قولنامه و کپی رسید های پرداخت اقساط بانک رو هم دفعه بعد با خودتون بیارید .

زهره : خیلی ممنون ، ببخشید که مزاحم شدم ، خدانگهدار .

شاهین در حالی که از جای خود بلند شده : خواهش می کنم ، خدا نگهدار .

زهره از داخل اتاق خارج می شود و از آقا مصطفی برگه های مربوطه رو می گیرد و در حال پر کردن برگه هاست که تلفن داخلی مصطفی به صدا در می آید و مصطفی جواب می دهد : بله آقا .

شاهین : کسی مونده ؟

مصطفی : آره آقای رحمانی زنگ زد گفت تا 5 دقیقه ی دیگه اینجاست .

شاهین : باشه ، راستی ، مصطفی جان ، در مورد پول ، چیزی ، به این خانوم که داره برگه ها رو پر می کنه نگی ها .

مصطفی : بله .

دو ساعت بعد ، پس از این که آخرین مراجع هم دفتر رو ترک کرد ، شاهین تنها توی اتاقش نشسته ، و با خودش فکر می کند ،

چی شد که من به دختره گفتم نه ما الان پول نمی گیریم ؟، بعد از نجام کار می گیریم و این صحبت ها ؟؟؟ من هم گاهی وقتا خل می شم ها !!!!!

تازه ، زیادی باهاش صمیمی حرف زدم ، آخه اون هم آدم صمیمی به نظر می اومد ؟؟ نکنه من ازش خوشم اومده ؟؟؟

شاهین توی همین فکرها بود که مصطفی وارد اتاق شد ،

مصطفی : شاهین جان چیه تو فکری ؟ جمع کن که کمکم بریم دیگه .

شاهین : باشه ، چشم ، چشم .

مصطفی : راستی شاهین چی شد ؟، دختره بهش نمی اومد که بی پول باشه .

شاهین : کی گفته طرف بی پول بود ؟

مصطفی : آخه تو تا به حال فقط در این صورت می گفتی که از طرف پول نگیرم .

شاهین : آهان ، نه بابا ! ( با خنده ) ، نگفتم که کلا نمی گیرم ، فقط بهش گفتم بذار باشه آخر ازت یه دفعه همش رو با هم می گیرم .

مصطفی : شاهین جون نکنه خبریه ، کمتر از این کارا می کردی .

شاهین : نه بابا ، چه خبری ؟

مصطفی : جای دخترم ،دختر خوشگلی بودها ؟

شاهین : آره ، خوب بود ، ولش کن بزن بریم .

شاهین توی این دو سه روز حس عجیبی رو تجربه می کرد حسی که تا اون موقع ، هیچ وقت دچارش نشده بود ، یه جورایی از این حس خودش می ترسید ، می گفت نکنه منم عاشق بشم ، آخه من که یه عمر همه رو واسه عشق و عشق بازی ، مسخره می کردم . عجیب بود ، توی تمام این سه روز به فکر روز ، یکشنبه بود و دوست داشت که هر چه زودتر ، روز موعود فرا برسه .

البته از دنبال کردن کارهای روز مره و دفتر خودش هم غافل نبود .

جمعه رو استراحت کرد و شنبه صبح ، رفت دنبال آدرس خسروی . بله آدرس همین جا بود ، یه فروشگاه بزرگ لوازم خانگی .

شاهین با خودش فکر کرد پسر حاجی ما ، ماشالله ، بزنم به نخته انگار از اون پسر حاجیاس .

پس از چند لحظه وارد فروشگاه شد . که یه پسر جوان ، حدودا هجده ساله آمد جلو و گفت : بفرمایید چی می خواید که راهنماییتون کنم .

شاهین : ممنونم با خود آقای خسروی کار دارم که ظاهرا دارن صحبت می کنن .

جوان : بله ، می خواید صداشون کنم .

شاهین : نه ممنون ، منتظر می مونم ، تا صحبتشون تموم شه .

در این لحظه صدای بلند خنده ی سعید خسروی با خانوم جوانی که در حال صحبت با اون بود شاهین رو متوجه ی خودشون کرد .

زن ، با آرایش بسیار غلیظ ، خنده های بلند و حرکات سبک ، حال شاهین رو بد کرد و ترجیح داد که روش رو به سمت خیابون بچرخونه و عبور و مرور ماشین ها و آدم ها رو مشاهده کنه . در حدود ده دقیقه همون جا ایستاده بود و به بیرون نگاه می کرد که ، صدای پاشنه ی کفش زن داخل مغازه که به او نزدیک می شد او رو متوجه ی خودش کرد .

شاهین صورتش رو به سمت داخل مغازه برگرداند . زن به او نزدیک می شد و در حالی که توی چشمای شاهین زل زده بود به جلوی شاهین رسید ، در این هنگام شاهین سرش را انداخت پایین . و به زمین خیره شد . زن از کنار او گذشت و از مغازه خارج شد .


دختر داخل مغازه

در این هنگام پسر جوان پهلوی شاهین رفت و گفت : لطفا بفرمایید . و شاهین به پیش سعید خسروی رفت .

شاهین قصد داشت خودش رو معرفی کنه که سعید خسروی ، با گفتن جمله ی بفرمایید بشنید لطفا آقای رضایی به شاهین فهماند که او را می شناسد .

شاهین : مث این که من رو می شناسید ؟

خسروی : بله آقا ، شهر ما که یه پهلوان شاهین رضایی که بیشتر نداره .

شاهین : ای بابا ، اون واسه جوونیامون بود دیگه پیر شدیم .

خسروی : مگه الان چند سالته ؟

شاهین : بیست ونه ، سی

خسروی : پسر من از تو ده سال بزرگترم ، هنوز فکر می کنم اول جوونیمه ، اونوقت تو می گی پیر شدی ؟ خدایی الان هم خیلی هیکلت رو فرمه همین الان هم می تونی راحت خیلی ها رو ببری . ورزش که هنوز می کنی ؟

شاهین : آره ورزش که می کنم ولی بیشتر توی خونه با وزنه کار می کنم .

خسروی : بسیار خوب ، مث این که با بنده امری داشتید ؟

شاهین : خدمت جنابعالی عارضم که ، خانوم زهره ی سعادت رو که می شناسید ؟

خسروی : بله ، مستاجر مغازه ی ما توی خیابون سعدیه .

شاهین : ایشون موکل بنده هستن و معتقدن  که اون مغازه رو از پدر خدابیامرزتون خریده و قولنامه هم داره و اقساط اون رو هم داره ماه به ماه پرداخت می کنه .

خسروی : نه آقای رضایی ، اشتباه به عرضتون رسوندن ، آخه کسی با این ماهی شندر غاز ، مغازه می فروشه ؟ اون مبلغی که ایشون پرداخت می کنن ، اجاره ی مغازه س .

شاهین : درسته که الان برای قسط ، خرید مغازه ، مبلغ چندان ، زیادی نیست ولی شما هم باید توجه داشته باشید که قرار داد مربوط به 5 سال پیشه و اون موقع این مبلغ واسه ی قسط ، مبلغ کمی نبوده . در ضمن همین الان هم بعد از گذشت 5 سال این مبلغ از دو برابر ، اجاره ی اون مغازه هم بیشتره و از این حرفا گذشته ، قولنامه وجود داره و شاهد پاشو امضا کرده ، خودتون از من خیلی بهتر می دونید که با یه برگه ی خالی که فقط توش امضای خریدار و فروشنده باشه خیلی کارها ، می شه کرد چه برسه به این که امضای دو تا شاهد هم پاش هستش .

خسروی : شما دیدن این قولنامه رو ؟ من که رو نوشت مربوط به بابام رو هیچ جا ندیدم اتفاقا پریرو که خانوم اومدن و مدعی شدن رفتم یه سری همه دفتر مفترا ی بابا رو چرخیدم ولی چیزی پیدا نکردم .

شاهین : عرض کنم که حقیقتا ، هنوز من قولنامه رو خودم ندیدم ولی مطمئنم که وجود داره . و یه جای امن پیش یه آشناس . در ضمن حالا گیریم که شما قولنامه رو پیدا نکرده باشید یا اصلا ندیده باشین ولی واقعا پدرتون در این مورد چیزی بهتون همون موقع نگفتن .

خسروی : حقیقتش اصلا روحم هم از این قضیه خبر نداشت ، چی بگم والله ؟ آخه نمی دونم می دونید یا نه من چند سال آ آخر عمر آقای خدا بیامرزم ، ایران نبودم و ، کلا خونه زندگیم رو برده بودم ، منچستر ، و بعد مرگ بابام ، اومدم ایران که همین جا موندگار شدم ، شاید توی اون زمان اتفاق افتاده باشه .

شاهین : یعنی شما تعجب نمی کردین که چرا انقد مبلغ اجاره بالاس ؟

خسروی : نه باور کن ، بالا نیس ، اجاره ش همین قده .

شاهین : نه مث این که شما واقعا توی اون چند سالی که نبودین نرخ ها از دستتون در رفته ؟؟!!

خسروی : چی بگم آخه ؟

شاهین : حالا پیش نهاد من به شما اینه که ، یه قرار واسه روز چهارشنبه ی همین هفته اگه شما کار خاصی ندارید بذاریم ، تا اون موقع من ، قولنامه ، و کپی رسید پرداخت ها رو آماده می کنم . به شما هم این اطمینان رو می دم که از وجود مدارک ، مطمئن باشید . شما هم می تونید توی این مدت با هرکسی که خودتون صلاح می دونید مشورت کنید ، امیدوارم که به صورت مسالمت آمیز قضیه حل بشه . که مطمئن باشید اگه کار به دادگاه بکشه حکم به نفع موکل من صادر خواهد شد و مسلما وقت شما بیشتر از این صحبتها ارزش داره .

خسروی در حالی که صورتش کمی توی همه و نفس عمیقی می کشه : باشه حالا من 4 شنبه احتمالا با وکیلم ،یا شایدم وکیلم تنها اومد یه سر می یام دفتر شما ، ( با پوسخند ) ببینیم اصلا قولنامه ای وجود داره یا نه ؟ امیدوارم به خوبی قضیه حل بشه . فقط اگه شما لطفا آدرس دفترتون رو به من بدید ممنون می شم .

شاهین در حالی که از جایش بلند می شود کارت بیزینس خودش را رو ی میز می گذارد ، در همین حین خسروی هم از جایش بلند می شود و در حالی که دستش را برای دست دادن  دراز کرده می گوید : در خدمتتون بودیم حالا .

شاهین باخنده : خدمت از ماس .

با هم دست می دهند و شاهین به سمت درب خروجی به راه می افتد که در حین خارج شدن متوجه ی چند مشتری می شود که آمده اند برای جهیزیه دخترشان ، لوازم منزل بخرند ، با دیدن این صحنه لبخندی می زند و از مغازه خارج می شود .


سعید خسروی
|+| نوشته شده توسط حکمت در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387  |
 داستان سرا پا حقیقت قسمت اول

به نام خدا

از امروز یه مجموعه ی داستانی رو داخل وب قرار می دهم ، امیدوارم که خوشتون بیاد و اون رو دنبال کنید و امیدوارم شاهد نظرات شما بازدیدکنندگان عزیز درباره ی داستان ، که سعی کردم به صورت سریال ارائه بشه ، باشم .

قسمت اول

شاهین جوان 30 ساله در حالی که در گوشه ی تاریکی از بازداشتگاه دراز کشیده و به عنکبوتی که در وسط شبکه زیبای تار خود ایستاده و به قلمرو و سرزمینش نگاه می کند ، نگریسته کم کم ، به فکر فرو می رود و گذشته ی خویش را در ذهن مرور می کند و اینکه چه سرنوشتی در انتظارش است .

او در سن 16 سالگی پدر خود را از دست داده بود و با مادرش تنها زندگی می کرد و با توجه به این که پدرش شخص ثروتمندی بود برای ارتزاق پس از مرگ پدرش به مشکلی بر نخورده بود و تنها با مشکلات ناشی ازعدم حضور پدر در خانه که کم هم نیست اند مواجه شده بود . و شاید اگر پدرش در اثر سکته ی قلبی خیلی زود  از دنیا نمی رفت شاهین با ویژگی هایی که داشت می توانست انسان بسیار موفقی در زندگی خویش باشد .

شاهین که ویژگی های ظاهری و رفتاری اش باعث جلب توجه ی دیگران نسبت به خودش می شد نتوانسته بود از این موقعیت استفاده ی مناسبی ببرد . او جوانی با قد بلند و هیکل  زیبا و ورزشکار بود و در عین حال چهره ای نسبتا جذاب و مردانه داشت و از بهره ی هوشی بالایی نیز برخوردار بود و بد ترین ویژگی رفتاری او این بود که زود به خشم می آمد و در این هنگام هیچ کنترلی بر رفتار خویش نداشت و در این زمان تبدیل به انسانی خطرناک می شد . افرادی که با او کمتر در برخورد و تعامل بودند حتی تصور چنین رفتاری را در مورد او نیز نمی کردند زیرا او در معاشرات اجتماعی بسیار خوش رو و خوش برخورد و مبادی آداب بود و برای همین کسی تصور چنین رفتاری را در مورد او نمی کرد و تنها دوستان و آشنایان نزدیک او از این و.یژگی اش خبر داشتند . او در سن 19 سالگی وارد دانشگاه شد و در سن 24 سالگی با مدرک کارشناس حقوق فارغ التحصیل گردید .


 شاهین رضایی در سن 29 سالگی

پس از فارغ التحصیلی به علت این که سرپرستی خانواده اش را بر عهده داشت از خدمت سربازی معاف گردید . و در دفتری که از پدرش به ارث برده بود ، شروع به کار نمود و در حرفه ی خود یعنی کارشناس مسائل حقوقی با توجه به هوش و استعداد بالایی که از آن برخوردار بود در اکثر پرونده ها چهره ای موفق داشت و با توجه به ویژگی هایی که ذکرشان گذشت ، عده ی زیادی از مردم برای دعاوی خود ، او را به عنوان وکیل انتخاب می کردند .

و اما از آنجایی که او شخصیت اجتماعی نیز داشت دوستان و آشنایان بسیاری اطراف او بودند و از آنجایی که در شهرستان نسبتا کوچکی زندگی می کرد ، در شهر تبدیل به چهر های سر شناس گشته بود . به خصوص که در دوران دانشجویی و در مسابقات ورزشی دانشجویان تقریبا هر سال قهرمان کشور می شد و یک بار موفق به کسب عنوان قهرمانی دانشجویان جهان در کشور آلمان و در رشته ی کشتی نیز شده بود ، که در شهر ستان آنها سر و صدای زیادی را به همراه داشت و این باعث سرشناس شدن هر چه بیشتر او در شهر گردیده بود .

شاهین با همه سلام و احوال پرسی داشت و با تعداد زیادی نیز می توان گفت که دوست بود ولی در گزینش دوستان صمیمی خویش دقت بیشتری می کرد و تقریبا دوستان در جه ی اول او همان کسانی بودند که در دوران مدرسه با هم دوست شده بودند و دوستی آنها دوام زیادی داشت . در ضمن در دوران دانشگاه مورد توجه خاص همکلاسیان دختر خویش نیز بود . ولی به دلیل اینکه معتقد بود که دوستی هایی به این شکل معمولا مشکلاتی را به همراه داشته و از آن مهم تر اینکه اعتقاد داشت که دوستی با جنس مخالف او را گرفتار می کند و اصطلاحا دست پایش را می بندد ، معمولا از این موارد فراری بود . البته با همه برخورد مناسب و شایسته ای داشت و سعی می کرد کسی را از خویش نرنجاند .

یک روز با هوای مطبوع پاییزی در حالی که او در دفترش در حال مرتب کردن فایل ها بود که دفتر را ببندد و عازم منزل شود متوجه ی صدای در شد .

شاهین گفت بفرمایید ، و در حالی که سرش توی کمد میزش بود متوجه ی صدای خانوم جوانی شد که پرسید : ببخشید ، مثل اینکه دیر اومدم ، آره ؟

شاهین کمی سرش را بالا گرفت و با خوشرویی گفت : متاسفانه بله ، چون من هر روز این موقع دفتر رو می بندم البته بعد از ظهر ، ساعت 4 به بعد در خدمت هستم ، دختر هم بعد از یه لحظه مکث گفت : بله پس من ساعت 6 بعد از ظهر بیام مشکلی نداره ؟ چون من بعد از ظهر تا ساعت 5.5 کلاس دارم . شاهین هم گفت : نخیر مشکلی نیس، تشریف بیارید در خدمتم  . و دختر خداحافظی کرد و رفت .


دختر ( زهره سعادت )

بعد از رفتن دختر ، شاهین هم دفتر رو بست و در حالی سوار ماشین بود با خودش گفت ، یعنی دختره چه کار داشت ؟ خوب حالا یه روز ظهر ، دیر تر می رفتی خونه ، مثلا چی میشد ؟ در همین حال بود که یه دفعه به خودش آمد و گفت : شاهین تو که این قد فضول نبودی پسر ، حالا هر کاری داشت ، مهم نیس ، یادت باشه که اون فقط یه مشتریه .

تا این که بعد از ظهر شد و طبق معمول ، بعد از صرف ناهار و یه چرت ، سرحال آماده ی شروع کار در بعد از ظهر شد ، وقتی در شرکت رو باز کرد ، متوجه شد آقا مصطفی از سفر ، برگشته .

مصطفی یک مرد تقریبا 50 ساله بود که بعد از بازنشستگی از دادگستری ( با سمت راننده ) ، برای اینکه هم کمک خرجی باشه و از اون مهم تر روز ها حو صله اش در اثر بیکاری سر نرود پیش شاهین کار می کرد ، البته شرح وظایف مشخصی داشت که تقریبا مثل یک سکرتر برای شاهین بود ، البته برخی مسائل حقوقی را هم به دلیل آشنایی که با این کار داشت ، پی گیری می کرد .

شاهین پس از دیدن آقا مصطفی ، خیلی خوشحال شد و گفت : بهههههههههه آقا مصطفی زیارت قبول آقا ، خدا پدرت رو بیامرزه بابا ، کجا رفتی ، حاجی حاجی مکه ، ما رو تنها گذاشتی ، خدایی جات خیلی خالی بود . مصطفی هم گفت : قربانت شاهین جان من هم دلم واست تنگ شده بود اونجا باور کن به فکرت بودم و به صورت خاص واست دعا کردم . و از خدا خواستم که ایشالله یه زن خوب نصیبت بشه ، شاهین با خنده : مصطفی تو که گفتی واست دعا کردم ولی ظاهرا نفرینمون کردی که بابا . هر دو با هم خندیدن . و مصطفی به شاهین گفت : یه نفر زنگ زد واسه ی ساعت 4 نوبت گرفت ، الان باید کم کم سر کله اش پیدا بشه تا بری تو اتاقت منم برات یه چایی تازه دم می ریزم . شاهین : دمت گرم آقا مصطفی .


 مصطفی

مشتری ساعت 4 آمد و در حدود ساعت 5 رفت . ناگهان با نگاه کردن به ساعت یاد دختری که در پایان وقت ظهر همان روز آمده بود افتاد و با خودش گفت : نیومد دختره ، و از مصطفی پرسید : کس دیگه ای زنگ نزد ، و جواب منفی مصطفی را شنید .

شاهین تا آن موقع کمتر از دختری خوشش آمده بود و اگر هم آمده بود بسیار سطحی و به خودش اجازه ی قوت گرفتن علاقه را نداده بود . ولی در مورد مراجع ظهر احساس خاصی پیدا کرده بود که خودش هم از این احساس متعجب بود . البته زیاد فکر نمی کرد که قضیه جدی باشد . در حالی که توی همین فکر ها بود صدای زنگ تلفن داخلی رو شنید . مصطفی گفت : آقا یه خانوم هستند که می گن شما بهشون وقت دادین بفرستم داخل ؟ شاهین : آره آقا مصطفی بگو بیان داخل .


|+| نوشته شده توسط حکمت در دوشنبه بیستم آبان 1387  |
 تصاویری از کودک بامزه
تصویر : نوزاد با نمک ـ کودک با مزه ـ بچه ی بامزه و با نمک و ... موجود است

 

 

|+| نوشته شده توسط حکمت در یکشنبه دوازدهم آبان 1387  |
 تصاویری از مسجد جامع دامغان در شب های اعتکاف
تصاویری از مسجد تاریخی جامع دامغان در شب های مراسم اعتکاف در سال ۱۳۸۷ خورشیدی:

مسجد جامع دامغان

مسجد جامع دامغان 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط حکمت در دوشنبه پانزدهم مهر 1387  |
 عشق فرمانده است

به نام خداوند بخشنده و مهربان

روزی روزگاری در جزیره ای دور افتاده همه ی احساس ها در کنار هم به خوبی زندگی می کردند . خوشبختی ، ثروتمندی ، عشق ، دانایی ، صبر ، غم ، ترس و ... هر کدام به روش خود می زیستند . تا اینکه یک روز " دانایی " به همه ی آنها گفت : " هر چه زودتر این جزیره را ترک کنید ، زیرا آ ب به زودی این جزیره را خواهد گرفت و اگر بمانید غرق می شوید . "

تمام احساس ها با دستپاچگی قایق های خود را از انبارهایشان بیرون آوردند و تعمیرش کردند و پس از عایق کاری و اصلاح پاروها ، آنها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند .

روز حادثه که رسید همه چیز از یک طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدری خراب شد که همه به سرعت سوار قایق ها شدند و پارو زنان جزیره را ترک کردند . در این میان عشق هم سوار قایقش بود اما هنگام دور شدن از جزیره متوجه شد حیوانات جزیره که همگی به کنار ساحل آمده بودند ، " وحشت " را نگه داشته اند و نمی گذارند که سوار قایقش شود .

" عشق " سریعا برگشت و قایقش را به همه ی حیوانات و " وحشت " زندانی شده توسط آنها سپرد . آنها همگی سوار شوار شدند و دیگر جایی برای " عشق " نماند . قایق رفت و عشق تنها در جزیره ماند .

جزیره لحظه به لحظه بیشتر به زیر آب می رفت و " عشق " تا زیر گردن در زیر آب فرو رفته بود . او نمی ترسید ، زیرا " ترس " جزیره را ترک کرده بود ، اما نیاز به کمک داشت .

فریاد زد و از همه ی احساس ها کمک خواست . اول کسی جوابش را نداد .

در همان نزدیکی ها قایق " ثروتمندی " را دید و گفت : " ثروتمندی عزیز به من کمک کن . "

" ثروتمندی " گفت : " متاسفم قایق من پر از پول و شمش طلاست و جای خالی ندارد . "

" عشق " رو به سوی قایق " غرور " کرد و گفت : " من را نجات می دهی ؟ "

" غرور " اینچنین پاسخش را داد : " از من توقع نداشته باش که خودم رو کوچک کنم وبیایم به سوی تو "

از دور" شهوت " را دید و به او گفت :" شهوت عزیز من را نجات می دهی ؟ "

" شهوت " پاسخ داد : " هرگز ، برو به درک ، من سالها منتظر این لحظه بودم که بمیری ، حالا بیایم و نجاتت بدهم !؟ "

عشق که نمی توانست نا امید باشد رو به خدا کرد و گفت : " خدایا من را نجات بده "

ناگهان صدایی از دور به گوشش رسید که فریاد می زد : " نگران نباش من دارم برای کمکت می آیم . "

" عشق " آنقدر آب خورده بود که نمی توانست دیگر خودش را روی آب نگه دارد  وبیهوش شد . پس از به هوش آمدن خودش را در قایق " دانایی " یافت . آفتاب در حال طلوع بود و دریا آرام تر از همیشه . جزیره داشت آرام آرام از زیر هجوم آب بیرون می آمد ، زیرا امتحان نیت قلبی احساس ها دیگر به پایان رسیده بود .

" عشق " برخاست و به دانایی سلام کرد و از او تشکر نمود .

" دانایی " پاسخ سلامش را داد و گفت : " من " شجاعت " نداشتم که به سمت تو بیایم و"  شجاعت " به دلیل دوری از من نمی دانست که چگونه به تو کمک کند . پس می بینی که هیچ یک از ما به تنهایی تو را نجات ندادیم یعنی اتحاد لازم را بدون تو نداشتیم . تو حکم فرمانده ی بقیه ی ااحساس ها را داری .

" عشق " با تعجب پرسید : " پس آن صدای که بود که به من گفت که برای نجات من می آید ؟!  "

" دانایی " گفت : " آن زمان بود . "

" عشق " با تعجب گفت : " زمان ؟! " .

" دانایی " لبخندی زد و پاسخ داد : " بله ، " زمان " چون این فقط " زمان " است که لیاقتش را دارد تا بفهمد که عشق چقدر بزرگ است . "

جزیره ی احساس

|+| نوشته شده توسط حکمت در سه شنبه هشتم مرداد 1387  |
  زندگی نامه ( بیوگرافی ) دو فرهیخته به نام مشترک علی معلم

به نام خداوند بخشنده و مهربان

رندگینامه ( بیوگرافی ) دو فرهیخته به نام مشترک " علی معلم  "

علی معلم " شاعر " 

استاد علی معلم "شاعر "

اول - علی معلم " شاعر ، ترانه سرا ، نویسنده و موسیقی دان " ، چهره ی برگزیده و ماندگار نخستین همایش چهره های ماندگار در حوزه ی شعر و ادب پارسی :

نام پدر : علی اصغر

متولد سال یک هزار و سیصد و سی در شهرستان دامغان

تحصیلات ابتدایی را در دبستان منوچهری دامغانی و متوسطه را در دبیرستان فردوسی در شهرستان دامغان گذراند و سپس برای ادامه ی تحصیلات راهی تهران شد

تحصیلات دانشگاهی در رشته ی حقوق و ادبیات پارسی از دانشگاه تهران .

 آنچه علی معلم را ، در زمینه شعر، تبدیل به چهره ای خاص و منحصر به فرد نموده احاطه ی عجیب ایشان بر کلمات و لغات فارسی است که این ویژگی ایشان را تبدیل به یک لغتنامه ی سیار نموده . و از لحاظ شعری این گستردگی دایره کلمات باعث وزین گشتن این اشعار شده و در ضمن گه گاه ، سبب بروز سنگینی در درک معنایی این شعرها نیز می گردد.

آنچه درباره ی استاد علی معلم " شاعر " گفتنی است و کمتر دوستداران ایشان از آن اطلاع دارند ، علم ایشان در زمینه ی موسیقی است که آن را به صورت کاملا تخصصی می دانند . این تخصص چه به لحاظ فلسفه ، چه از لحاظ شناخت و چه از نظر نواخت (مخصوصا سازهای زهی ) در موسیقی کمتر بازگو و عیان شده ، ولی دوستان نزدیک و شاگردان خاص ایشان به این مطالب کاملا واقف اند .

 استاد علی معلم " شاعر "

استاد علی معلم " شاعر "

 


 

علی معلم " منتقد " 

استاد علی معلم " متخصص در امور فیلم و سینما "

دوم - علی معلم " مجری ، منتقد سینما ،داور جشنواره های فیلم ، نویسنده و تهیه کننده " ، صاحب امتیاز و مدیر مسئول ماهنامه ی دنیای تصویر که یکی از با سابقه ترین مجلات سینمایی بوده و نزدیک به پانزده سال در ایران منتشر شده ( تا سال هزار و سیصد و هشتاد و هفت )

نام پدر : عبدالله

متولد سال هزار و سیصد و سی و دو در شهرستان دامغان

تحصیلات ابتدایی را در دبستان محمد ر ض ا ش ا ه سابق و متوسطه را در دبیرستان کورش شهرستان دامغان گذراند و سپس برای ادامه ی تحصیلات راهی تهران شد .

تحصیلات دانشگاهی : تخصص در امور فیلم و سینما از دانشگاه تهران  ؟؟؟

آنچه در مورد علی معلم " منتقد " بارز است ، تسلط بی نظیر ایشان در حوزه ی سینمای داخل و خارج است و این امر ایشان را تبدیل به شخصی می کند که ( در زمینه ی فیلم و سینما ) بسیار می داند و این تسلط بر حرفه ( نقد فیلم ) ، تسلط و راحتی ایشان را در اجرا نیز به همراه دارد . با دیدن نحوه ی اجرای علی معلم ( چه در تلوزیون و چه در جشنواره ها )  اولین چیزی که به ذهن هر بیننده ای خطور می کند راحتی مجریست و این او را از سایر هم تایان خویش متمایز می گرداند .

 علی معلم "منتقد " 

استاد علی معلم " متخصص در امور فیلم و سینما "

قابل ذکر است که این دو بزرگ و اندیشمند پسر عموی هم هستند . که اتفاقا از خاندانی بزرگ و ریشه دار اینچنین افرادی بر می خیزند که در زیر اشاره ای به خاندان آنها نموده که از دیر و دور تا به امروز همواره افراد بزرگ و صاحب منصبی بوده اند .

خاندان معلم :

این خانواده با چند واسطه منشعب است از عالم بارع ، مرحوم حاج حبیب الله که اصلا اهل کلاته رودبار دامغان بوده است و در زمان فتحعلی شاه و به فرمان وی امر جمعه و جماعت شهر را به عهده گرفته است وی داری فرزندان عدیده بوده و فرزندان پسر وی عموما تا چند نسل پی در پی از علما و مجتهدان به نام بوده اند .

اولین فرزند او ، مرحوم حاج میرزا رضا اول از مجتهدین بزرگ عهد قاجار است . سومین فرزند این عالم ، فقید سعید ، حاج میرزا رضای دوم معروف به شریعتمدار است ، که در دوره های چهارم و پنجم مجلس شورای ملی سمت نمایندگی مردم دامغان و شاهرود را داشته است .

فرزند دوم مرحوم حاج حبیب ، حاج میرزا بابا که او را فرزندی به نام حاج میرزا علی اکبر و او را نیز فرزندی بنام حاج میرزا محمد بوده است .

فرزندان حاج میرزا محمد ( پسران ) عبارتند از :

مرحوم علی اصغر : والد شاعر بامدار

مرحوم علی اکبر: عالم وارسته و عارف معروف که در حوزه ی عرفان شهره عام و خاص است . افرادی که با او تماس داشته اند گواهی می دهند که بسیاری از پرده ها از جلوی چشمان او برداشته شده بود و پاسخ گفتن به سوالات ماورا الطبیعه برای او امری ساده قلمداد می شد . گفتنی است امام خمینی در روزهای پایانی عمر خویش ایشان را در بر خویش فرا می خواندند و در خلوت با یار و دوست قدیمی خود به صحبت می نشستند و جالب تر آینکه در زمانی که جناب علی اکبر معلم در کنار بستر امام حضور داشتند امام از همه دور و بری ها (حتی حاج احمد خمینی فرزند و یار همیشه همراه امام )  می خواستد که اتاق ایشان را خالی کنند تا در خلوت و به راحتی با این عارف فرزانه هم صحبت شوند . تصاویر مربوط به این دیدار ها توسط دوربینی که در اتاق امام خمینی (ره ) تعبیه شده بود شکار شده اند و قرار است بهروز افخمی فیلمی بسازد که این تصاویر در آن  گنجانده خواهد شد .پیش نهاد می کنم حتما لینک زیر را برای کمی آشنایی با این شخصیت بزرگ حتما مطالعه بفرمایید .

گزیده ای از حیات ایشان

مرحوم عبدالله : والد محقق و کارشناس و منتقد بنام علی معلم .

این دو بزرگوار ( آقایان علی معلم ) در عرصه ی هنر و ادب مسئولیت های مهمی را نیز برعهده داشته و دارند که گفتن تمام این مسئولیت ها در این مجال نمی گنجد .

در پایان از کمک و راهنمایی استا حسین معلم ( برادر استاد علی معلم " شاعر " ) کمال تشکر و قدر دانی را دارم .

گرد آورنده : حکمت حسین زاده

|+| نوشته شده توسط حکمت در یکشنبه شانزدهم تیر 1387  |
 منم اومدم

سلام من هم اومدم.

خوب امروز می خوام یه شکل گوناگون و متفاوت از گوناگون رو بهتون نشون بدم . تا حالا هیچ وقت به این شکل که از اتفاقاتی که در روزهای زندگیمون افتاده ننوشته بودم ولی گوناگونه دیگه اینم یه شکلشه .

آره، جونم براتون بگه که چند روزی که نبودم دلیلش این بود که رفته بودیم رامسر ( جاتون خالی ) ، حالا می خوام یه گزارشی از این سفر بدم واستون :

رامسر 1

آغاز سفر: دوستان این توضیح رو باید بدم که من به همراه داداش بزرگم (حامد ) و خانوادش و دو تا از دوستای دادشم با خانوادشون رفتیم رامسر و محل اسکانمون هم ...

بقيه رو تو ادامه بخونين.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط حکمت در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387  |
 خموش

شکست یک فرصت است . اگر دیگری را مقصر بدانی ، پایانی برای مقصر دانستن دیگران وجود نخواهد داشت .انسان فرزانه به وظایفش عمل می کند و اشتباهش را اصلاح می نماید . او آنچه ضروری است را به انجام می رساند و از دیگران چیزی طلب نمی کند .

 

آنان که می دانند ، خاموش باقی می مانند . آنان که نمی دانند ، سخن می گویند . دهانت را ببند ، حواست را نا دیده بگیر ، زندگی را فراموش کن ، گره هایت را باز کن ، نگاهت را نرم و لطیف کن ، و گرد و خاک را بتکان ، این هویت اصلی توست.

 

برگزیده ای از کتاب تائو ت چنگ

ترجمه ی فرشید قهرمانی

خموش

|+| نوشته شده توسط حکمت در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387  |
 پرسپولیس سلطان ایران شاه تیمان

قهرمانی ارتش سرخ را به همه ی عاشقان ، که خون قرمز در رگهایشان جریان دارد، تبریک می گویم

با امید قهرمانی پرسپولیس همیشه قهرمان در رقابت های آسیایی

RE De teeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeee

قرمزتهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

|+| نوشته شده توسط حکمت در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387  |
 دلخسته

 

دلخسته ام از عالم ، دلبسته ام به ساقی

صبرم زیاده اما ، عمری نمونده باقی

 

دلخسته ام از عالم

|+| نوشته شده توسط حکمت در جمعه ششم اردیبهشت 1387  |
 طلایه دار

به نام خداوند بخشنده ومهربان و با سلام

ترانه ی بسیار زیبای طلایه دار اثر استاد ترانه ، جناب " ایرج جنتی عطایی" با صدای جاودان ،" داریوش اقبالی " و آهنگ و تنظیم شادروان استاد ،" بابک بیات "

ای بزرگ موندنی ،ای طلایه دار روز

سایه گستر رو سر از گذشته تا هنوز

ای صدات ،صدای نور ،تو شب پوسیدنی

ای سخاوت غمت ، بهترین بوسیدنی

واسه این شرقی تن داده به باد

تو گوارایی حس وطنی

تو شقاوت شب قرن یخی

تو شکوفایی تاریخ منی

اگه شعرم زمزمه ، توی بازار صداس

تپش قلبم اگه ، پچ پچ شاپرکاس

تو رو فریاد می زنم ، ای که معجزه گری

ای که این شب زده رو به سپیده می بری

واسه این شرقی تن داده به باد ،

تو گوارایی حس وطنی

تو شقاوت شب قرن یخی

تو شکوفایی تاریخ منی

ای تو یاور بزرگ همه قلبای شکسته

ای تو مرهم عزیز هر چی دست پینه بسته

رو کدوم قله نشتی ؟ ای که دنیا زیر پاته

غصه ی دستای خالی لرزش پاک صداته

توی قرن دود و آهن ، تو رسول گل نوری

تو عطوفت مسلم ، تو حقیقت غروری

تو مفسر حقیقت ، تو طلایه دار صبحی

فاتح تاریخی من ، تو خود سردار صبحی

اسم تو اسم شب من ، به شکوه اسم اعظم

متبرک و عزیزی ، مثل سجده گاه آدم

 

داریوش اقبالی

|+| نوشته شده توسط حکمت در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387  |
 ترانه زخم

به نام خداوند بخشنده ومهربان و با سلام

ترانه زخم با صدای محسن چاوشی یکی از اثر گذار ترین ترانه هاییست که در در یکی دو سال اخیراز جنس موسیقی پاپ شنیده ام سراینده ی این ترانه حسین صفاست که اگر چه ترانه اش از لحاظ کمیت (تعداد ابیات ) کوتاه است ولی از جنبه ی کیفیت (تاثیر گذاری واحساسی) در سطح بالایی قرار دارد .گفتنیست آهنگ ساز این این اثر خود محسن چاووشی است که با تنظیم زیبای شهاب اکبری همراه شده . ودر نهایت باید بگم که این اظهار نظر ها تنها ازجانب یک شنونده ی آماتور(خودم ) است و نه یک کارشناس موسیقی و ترانه ،البته بسیارعلاقه مندم نظر دوستان عزیزبازدید کننده رو در مورد این ترانه بشنوم.

من با زخم، زبونا، رفیقم

مرهم بذار، با حرفات، رو زخم، عمیقم

با تو ام، که داری، به گریم، می خندی

کاش می شد ، بیای و، به من دل، ببندی

تنها بودن ، یه کابوس شوم ، عزیزم

کار دل ، نباشی تموم ، عزیزم

من با زخم، زبونا، رفیقم

مرهم بذار، با حرفات، رو زخم، عمیقم

با تو ام، که داری، به گریم، می خندی

کاش می شد ، بیای و، به من دل، ببندی

تنها بودن ، یه کابوس، شوم ، عزیزم

کار دل ، نباشی تموم ، عزیزم

عزیزم

عزیزم

ترانهع زخم

|+| نوشته شده توسط حکمت در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387  |
 نتایج یک نظر سنجی

در سال 1385 طی نظر سنجی که توسط یک گروه دانش آموزی در یک تحقیق میدانی به عمل آمد با موضوع (محبوب ترین ورزش کار چه ویژگی دارد؟) نتایج زیر حاصل شده که بد نمی بینم در معرض نمایش قرار دهم.

این آمار از 3 دبیرستان و پیش دانشگاهی ( دو مدرسه ی پسرانه و یک مدرسه دخترانه ) حاصل شده که نمونه ی آماری 782 نفر بوده شامل 143 نفر دختر و 639 نفر پسر.

سوال مطروحه این بوده : به نظر شما محبوب ترین ورزشکار تاریخ ایران چه کسی بوده با ذکر دلیل این محبوبیت.

نتایج حاصله به شرح زیر است که تا بیست نفر در لیست این تحقیق ارنج شد ه بودند که من نام 10 نفر اول را به ترتیب می نویسم.

1-احمدرضا عابد زاده

2- حسین رضازاده

3-علی پروین

4- علی کریمی

5- ناصر حجازی

6-علیرضا واحدی نیکبخت

7-علیرضا حیدری

8- علی دایی

9- علی انصاریان

10- علیرضا منصوریان

دلایل ذکر نام این افراد به عنوان محبوبترین ورزشکار به ترتیب تعداد آرا عبارتند از:

1-رعایت اصول جوانمردی

2-تداوم موفقیت در رشته ی ورزشی خود

3-خوش تیپ بودن

4-با معرفت و با مرام بودن

5- همین جوری

واقعا دلیل محبوبیت یک ورزشکار چه می تواند باشد؟

از شما دوستان عزیز بازدید کننده نیز می خواهم نظرتون رو در مورد محبوب ترین ورزشکار تاریخ ایران بنویسید ( با ذکر نام ورزشکار ودلیل محبوبیت وی از دیدگاه شما) با تشکر قبلی.

احمد رضا عابدزاده

|+| نوشته شده توسط حکمت در شنبه دهم فروردین 1387  |
 سرگشته

به نام خداوند بخشنده و مهربان

با سلام به دوستان عزيز ، براي تنوع و كمي آرامش تصميم گرفتم كه متن ترانه ي بسيار روح بخش "سرگشته" كه با صداي افراد مختلفي از دير و دور تا هم اكنون شنيده ايم كه به نظر من تمام اين آثار با ارزش و زيبا هستند ، بياورم . و اما با توجه به اطلاعات كسب شده توسط اينجانب ، اين ترانه اول بار توسط "قوامي (فاخته اي)" با آهنگي از مهندس همايون خرم و تنظيم " شهبازيان " خوانده شده است . ترانه سراي اين اثر جاودانه كه جزئي از هويت ايراني مي تواند باشد " هوشنگ ابتهاج " است.با اميد آنكه با زمزمه اين شعر توسط دوستان عزيز روح بزرگوارشان مطعم گردد .

شبي كه آواي ني تو شنيدم

چو آهوي تشنه پي تو دويدم

دوان دوان تا لب چشمه رسيدم

نشانه اي از مي و نغمه نديدم

تو اي پري كجايي ، كه رخ نمي نمايي

از آن بهشت پنهان، دري نمي گشايي

من همه جا ، پي تو گشته ام

از مه و مي ، نشان گرفته ام

بوي تو را ، ز گل شنيده ام

دامن گل از آن گرفته ام

تو اي پري كجايي ، كه رخ نمي نمايي

از آن بهشت پنهان ، دري نمي گشايي

دل من سرگشته ي تو

نفسم آغشته ي تو

به باغ رويا ها ،چو گلت بويم

در آب و ايينه چو مه ات بينم

تو اي پري كجايي

در اين شب يلدا به پي ات پويم

به خواب و بيداري سخنت گويم

تو اي پري كجايي

مه و ستاره در دلم ويرانند

كه همچو من پي تو سر گردانند

شبي كنار چشمه پيدا شد

ميان اشك من چو گل وا شد

تو اي پري كجايي ، كه رخ نمي نمايي

از ...

 سرگشته

|+| نوشته شده توسط حکمت در سه شنبه ششم فروردین 1387  |
 
 
بالا