به نام خدا
قسمت دوم:
دختر وارد شد و سلام کرد . شاهین هم پس از پاسخ سلام از او خواست که بنشیند . و از مصطفی خواست که دو تا چایی بیاورد .
شاهین با لحنی رسمی : خوب خانوم ببخشید که ظهر نتونستم در خدمتتون باشم ، لطفا الان امرتون رو بفرمایید ، بنده در خدمتم .
دختر با تبسم : خواهش می کنم من خودم هم می دونستم که اون زمان دیر هستش ولی چون کلاس داشتم قبلش ، نمی تونستم زود تر بیام و بیشتر قصدم این بود که برای بعد از ظهر ازتون وقت بگیرم .
شاهین : به هر صورت خانومه ... کمی مکث ؟
دختر : ببخشید خودم رو معرفی نکردم ، زهره سعادت هستم .
شاهین : بله . بنده در خدمتم .
در همین حین مصطفی چایی آورد و در برابر آن دو قرار داد و از اتاق خارج شد .
زهره : باید عرض کنم که من الان حدودا شش ساله که توی این شهر دانشجو ام و زندگی میکنم و به دلیل علاقه به کار ، از سال دوم دانشگاه تا الان توی خیابان سعدی یه مغازه رو اجاره کردم و با چند تا از دوستام کارای تایپ و تکثیر و خلاصه خدمات کامپیوتری انجام می دیم .
شاهین با خنده :ببخشید ، حتما کار نون و آب داری هستش که درستون 6 سال طول کشیده ؟
زهره با تبسم : نه 4 سال کارشناسی مهندسی کشاورزی صنایع غذایی خوندم ، حدود یه سال بعدش پشت کنکور ارشد بودم که بازم توی همین شهر کلاس کنکور می رفتم و در ضمن به خاطر کارم هم بهتر بود که همین جا باشم ، الان هم یه ساله دانشجوی ارشد مهندسی کشاورزی اصلاح نباتات هستم .
شاهین : آهان ، پس با هم هم دانشگاهی هم بودیم ، چون من هم همین جا درس خوندم .
زهره : بله ، داشتم عرض می کردم . ما اول ، اون مغازه رو اجاره کرده بودیم ولی چون خدا را شکر در آمد کار بد نبود تصمیم گرفتیم که مغازه رو بخریم و از اون جایی که پول نقد زیادی نداشتیم تصمیم گرفتیم که قسطی این کار رو بکنیم ، بعد با صاحب مغازه صحبت کردیم و اون که خدا بیامرز پیر مرد خیلی مهربون و خوش قلبی بود قبول کرد و همون شب یه قرار دادی روی کاغذ توی دو نسخه نوشتیم که به امضای من به عنوان خریدار و اون به عنوان فروشنده و همسایه مغازه و یکی از دوستای من هم که توی همون مغازه با هم همکار بودیم به عنوان شاهد رسید ، و ما با توجه به اعتمادی که به پیر مرد داشتیم و اون به خاطر خوشقلبی ای که داشت ، هیچ کدوم اقدامی واسه ی محضری کردن قرار داد مون نکردیم ، فقط همون قول نامه پیش ما بود و من هر ماه مبلغ قسط رو می ریختم به حسابش و رسیدش رو واسه ی خودم نگه می داشتم و کپی اون رو تا وقتی که حاجی زنده بود به ایشون و بعد از مرگش هم به پسرش می دادم . الان حدودا 5 ساله که من هر ماه این پول رو به حسابشون ریختم و رسید اش رو هم دارم ، تا این که به پیش نهاد خانواده ام و با توجه به این که یه سال از فوت حاج آقا می گذره تصمیم گرفتم که قرار داد رو رسمی کنم و این رو از پسر حاج آقا که اسمش سعید هست خواستم ، ولی در عین ناباوری دیدم که ایشون کلا منکر همه چیز شدن و به من گفتن که اصلا خرید و فروشی در کار نبوده و گفتن که اون پولی که هر برج به حسابشون ریخته می شده ، بابت اجاره بهای مغازه بوده ، در صورتی که این مبلغ در ابتدا که من به حسابشون می ریختم حدودا 10 برابر اجاره بهای مغازه بودش و تازه الان هم حد اقل دو ، سه برابر اجاره بها دارم پرداخت می کنم .
در این مدت که زهره شرح ماجرا را می گفت ، شاهین با دقت به صحبت هایش گوش می کرد .بعد از گوش کردن صحبت های زهره ، شاهین پرسید :
شاهین :گفتی که قولنامه رو دو نفر شاهد هم امضا کردن ، الان اون دو نفر رو بهشون دسترسی داری ؟
زهره : دوست خودم که درسش تموم شده و از اینجا رفته ولی شمارش رو دارم ، ولی همسایه مغازه، الان دو ساله که مغازش رو جمع کرده و از اونجا رفته و خبر هم ندارم که الان کجاست .
شاهین : بسیار خوب ، و اما گفتی که 5 ساله که مرتب و به موقع قسط ها رو پرداخت کردی ، کل مدت پرداخت قسط چند سال بوده ؟
زهره : آره همه رو ریختم رسید هاش رو هم دارم . و کلا بایستی 8 سال قسط می دادم که الان 3 سالش مونده .
شاهین : بسیار خوب ، ، باید بگم که هر چند که برای ثبت رسمی قرار دادت ، اشتباه کردی که اون رو رسما ثبت نکردی ، ولی باز هم خوبه ، مدارک قابل توجه ای داری ، ایشالله می شه یه کاریش کرد .
شما برای پس فردا چه ساعتی وقت خالی دارین که من ، به آقا مصطفی بگم که یه وقت بهتون بده تا ببینم چه کار می تونم واستون بکنم ؟
زهره : من فقط چهار شنبه ، پنج شنبه وصبح جمعه کلاس دارم و بقیه اش کار خاصی ندارم و فقط مغازه هست که اون رو هم بچه ها هستن و مشکلی نداره ، پس فردا ، هم که شنبه هست من مشکلی ندارم شما یه وقتی رو مشخص کنید تا من بیام ؟
شاهین : آهان فردا جمعه اس ؟ ،( با خنده ) ، ببخشید ، پس می افته واسه ی پس اون فردا ،
زهره با تبسم : یعنی یک شنبه ؟
شاهین : بله .
زهره : یک شنبه هم موردی نداره ، شما فقط ببینید که چه موقع وقت دارید ، که من بیام .
شاهین پشت تلفن : آقا مصطفی واسه ی یه شنبه بعد از ظهر ببین وقت خالی کی داریم یه وقت به خانوم سعادت بده لطفا .
مصطفی : شاهین جان ، یکشنبه بعد از ظهر تا 7.5 مراجع داریم ، بعد از 7.5 می تونن بیان ؟
این رو شاهین از زهره پرسید و اون هم قبول کرد و قرار بعدی شد برای 3 روز بعد ساعت 7.5 شب .
زهره : خوب آقای رضایی ،لطفا واسه ی حساب و کتاب می فرمایید که چیکار باید بکنم ؟ حقیقتش من نمی دونم که اصول این کار چه جوریه .
شاهین با لبخند : خواهش می کنم ، شما بذارید ببینیم ، می تونم واستون کاری بکنم ، بعد از اتمام کار ، در این مورد صحبت می کنیم .
زهره : یعنی الان لازم نیست که مبلغی پرداخت کنم ؟
شاهین : نه خانوم ،(با خنده ) مث اینکه واسه ی پول دادن خیلی عجله دارین ، راستی ، فقط قبل از رفتن آدرس و مشخصات دقیق ، خودتون و آقای ؟؟؟ مکث .
زهره : سعید خسروی .
شاهین : آره همون پسر حاجی رو توی برگه هایی که آقا مصطفی بهتون میده ، وشماره ی تلفن خودتون و آقای خسروی رو یادداشت کنید و بدین به آقا مصطفی . در ضمن قولنامه و کپی رسید های پرداخت اقساط بانک رو هم دفعه بعد با خودتون بیارید .
زهره : خیلی ممنون ، ببخشید که مزاحم شدم ، خدانگهدار .
شاهین در حالی که از جای خود بلند شده : خواهش می کنم ، خدا نگهدار .
زهره از داخل اتاق خارج می شود و از آقا مصطفی برگه های مربوطه رو می گیرد و در حال پر کردن برگه هاست که تلفن داخلی مصطفی به صدا در می آید و مصطفی جواب می دهد : بله آقا .
شاهین : کسی مونده ؟
مصطفی : آره آقای رحمانی زنگ زد گفت تا 5 دقیقه ی دیگه اینجاست .
شاهین : باشه ، راستی ، مصطفی جان ، در مورد پول ، چیزی ، به این خانوم که داره برگه ها رو پر می کنه نگی ها .
مصطفی : بله .
دو ساعت بعد ، پس از این که آخرین مراجع هم دفتر رو ترک کرد ، شاهین تنها توی اتاقش نشسته ، و با خودش فکر می کند ،
چی شد که من به دختره گفتم نه ما الان پول نمی گیریم ؟، بعد از نجام کار می گیریم و این صحبت ها ؟؟؟ من هم گاهی وقتا خل می شم ها !!!!!
تازه ، زیادی باهاش صمیمی حرف زدم ، آخه اون هم آدم صمیمی به نظر می اومد ؟؟ نکنه من ازش خوشم اومده ؟؟؟
شاهین توی همین فکرها بود که مصطفی وارد اتاق شد ،
مصطفی : شاهین جان چیه تو فکری ؟ جمع کن که کمکم بریم دیگه .
شاهین : باشه ، چشم ، چشم .
مصطفی : راستی شاهین چی شد ؟، دختره بهش نمی اومد که بی پول باشه .
شاهین : کی گفته طرف بی پول بود ؟
مصطفی : آخه تو تا به حال فقط در این صورت می گفتی که از طرف پول نگیرم .
شاهین : آهان ، نه بابا ! ( با خنده ) ، نگفتم که کلا نمی گیرم ، فقط بهش گفتم بذار باشه آخر ازت یه دفعه همش رو با هم می گیرم .
مصطفی : شاهین جون نکنه خبریه ، کمتر از این کارا می کردی .
شاهین : نه بابا ، چه خبری ؟
مصطفی : جای دخترم ،دختر خوشگلی بودها ؟
شاهین : آره ، خوب بود ، ولش کن بزن بریم .
شاهین توی این دو سه روز حس عجیبی رو تجربه می کرد حسی که تا اون موقع ، هیچ وقت دچارش نشده بود ، یه جورایی از این حس خودش می ترسید ، می گفت نکنه منم عاشق بشم ، آخه من که یه عمر همه رو واسه عشق و عشق بازی ، مسخره می کردم . عجیب بود ، توی تمام این سه روز به فکر روز ، یکشنبه بود و دوست داشت که هر چه زودتر ، روز موعود فرا برسه .
البته از دنبال کردن کارهای روز مره و دفتر خودش هم غافل نبود .
جمعه رو استراحت کرد و شنبه صبح ، رفت دنبال آدرس خسروی . بله آدرس همین جا بود ، یه فروشگاه بزرگ لوازم خانگی .
شاهین با خودش فکر کرد پسر حاجی ما ، ماشالله ، بزنم به نخته انگار از اون پسر حاجیاس .
پس از چند لحظه وارد فروشگاه شد . که یه پسر جوان ، حدودا هجده ساله آمد جلو و گفت : بفرمایید چی می خواید که راهنماییتون کنم .
شاهین : ممنونم با خود آقای خسروی کار دارم که ظاهرا دارن صحبت می کنن .
جوان : بله ، می خواید صداشون کنم .
شاهین : نه ممنون ، منتظر می مونم ، تا صحبتشون تموم شه .
در این لحظه صدای بلند خنده ی سعید خسروی با خانوم جوانی که در حال صحبت با اون بود شاهین رو متوجه ی خودشون کرد .
زن ، با آرایش بسیار غلیظ ، خنده های بلند و حرکات سبک ، حال شاهین رو بد کرد و ترجیح داد که روش رو به سمت خیابون بچرخونه و عبور و مرور ماشین ها و آدم ها رو مشاهده کنه . در حدود ده دقیقه همون جا ایستاده بود و به بیرون نگاه می کرد که ، صدای پاشنه ی کفش زن داخل مغازه که به او نزدیک می شد او رو متوجه ی خودش کرد .
شاهین صورتش رو به سمت داخل مغازه برگرداند . زن به او نزدیک می شد و در حالی که توی چشمای شاهین زل زده بود به جلوی شاهین رسید ، در این هنگام شاهین سرش را انداخت پایین . و به زمین خیره شد . زن از کنار او گذشت و از مغازه خارج شد .
دختر داخل مغازه
در این هنگام پسر جوان پهلوی شاهین رفت و گفت : لطفا بفرمایید . و شاهین به پیش سعید خسروی رفت .
شاهین قصد داشت خودش رو معرفی کنه که سعید خسروی ، با گفتن جمله ی بفرمایید بشنید لطفا آقای رضایی به شاهین فهماند که او را می شناسد .
شاهین : مث این که من رو می شناسید ؟
خسروی : بله آقا ، شهر ما که یه پهلوان شاهین رضایی که بیشتر نداره .
شاهین : ای بابا ، اون واسه جوونیامون بود دیگه پیر شدیم .
خسروی : مگه الان چند سالته ؟
شاهین : بیست ونه ، سی
خسروی : پسر من از تو ده سال بزرگترم ، هنوز فکر می کنم اول جوونیمه ، اونوقت تو می گی پیر شدی ؟ خدایی الان هم خیلی هیکلت رو فرمه همین الان هم می تونی راحت خیلی ها رو ببری . ورزش که هنوز می کنی ؟
شاهین : آره ورزش که می کنم ولی بیشتر توی خونه با وزنه کار می کنم .
خسروی : بسیار خوب ، مث این که با بنده امری داشتید ؟
شاهین : خدمت جنابعالی عارضم که ، خانوم زهره ی سعادت رو که می شناسید ؟
خسروی : بله ، مستاجر مغازه ی ما توی خیابون سعدیه .
شاهین : ایشون موکل بنده هستن و معتقدن که اون مغازه رو از پدر خدابیامرزتون خریده و قولنامه هم داره و اقساط اون رو هم داره ماه به ماه پرداخت می کنه .
خسروی : نه آقای رضایی ، اشتباه به عرضتون رسوندن ، آخه کسی با این ماهی شندر غاز ، مغازه می فروشه ؟ اون مبلغی که ایشون پرداخت می کنن ، اجاره ی مغازه س .
شاهین : درسته که الان برای قسط ، خرید مغازه ، مبلغ چندان ، زیادی نیست ولی شما هم باید توجه داشته باشید که قرار داد مربوط به 5 سال پیشه و اون موقع این مبلغ واسه ی قسط ، مبلغ کمی نبوده . در ضمن همین الان هم بعد از گذشت 5 سال این مبلغ از دو برابر ، اجاره ی اون مغازه هم بیشتره و از این حرفا گذشته ، قولنامه وجود داره و شاهد پاشو امضا کرده ، خودتون از من خیلی بهتر می دونید که با یه برگه ی خالی که فقط توش امضای خریدار و فروشنده باشه خیلی کارها ، می شه کرد چه برسه به این که امضای دو تا شاهد هم پاش هستش .
خسروی : شما دیدن این قولنامه رو ؟ من که رو نوشت مربوط به بابام رو هیچ جا ندیدم اتفاقا پریرو که خانوم اومدن و مدعی شدن رفتم یه سری همه دفتر مفترا ی بابا رو چرخیدم ولی چیزی پیدا نکردم .
شاهین : عرض کنم که حقیقتا ، هنوز من قولنامه رو خودم ندیدم ولی مطمئنم که وجود داره . و یه جای امن پیش یه آشناس . در ضمن حالا گیریم که شما قولنامه رو پیدا نکرده باشید یا اصلا ندیده باشین ولی واقعا پدرتون در این مورد چیزی بهتون همون موقع نگفتن .
خسروی : حقیقتش اصلا روحم هم از این قضیه خبر نداشت ، چی بگم والله ؟ آخه نمی دونم می دونید یا نه من چند سال آ آخر عمر آقای خدا بیامرزم ، ایران نبودم و ، کلا خونه زندگیم رو برده بودم ، منچستر ، و بعد مرگ بابام ، اومدم ایران که همین جا موندگار شدم ، شاید توی اون زمان اتفاق افتاده باشه .
شاهین : یعنی شما تعجب نمی کردین که چرا انقد مبلغ اجاره بالاس ؟
خسروی : نه باور کن ، بالا نیس ، اجاره ش همین قده .
شاهین : نه مث این که شما واقعا توی اون چند سالی که نبودین نرخ ها از دستتون در رفته ؟؟!!
خسروی : چی بگم آخه ؟
شاهین : حالا پیش نهاد من به شما اینه که ، یه قرار واسه روز چهارشنبه ی همین هفته اگه شما کار خاصی ندارید بذاریم ، تا اون موقع من ، قولنامه ، و کپی رسید پرداخت ها رو آماده می کنم . به شما هم این اطمینان رو می دم که از وجود مدارک ، مطمئن باشید . شما هم می تونید توی این مدت با هرکسی که خودتون صلاح می دونید مشورت کنید ، امیدوارم که به صورت مسالمت آمیز قضیه حل بشه . که مطمئن باشید اگه کار به دادگاه بکشه حکم به نفع موکل من صادر خواهد شد و مسلما وقت شما بیشتر از این صحبتها ارزش داره .
خسروی در حالی که صورتش کمی توی همه و نفس عمیقی می کشه : باشه حالا من 4 شنبه احتمالا با وکیلم ،یا شایدم وکیلم تنها اومد یه سر می یام دفتر شما ، ( با پوسخند ) ببینیم اصلا قولنامه ای وجود داره یا نه ؟ امیدوارم به خوبی قضیه حل بشه . فقط اگه شما لطفا آدرس دفترتون رو به من بدید ممنون می شم .
شاهین در حالی که از جایش بلند می شود کارت بیزینس خودش را رو ی میز می گذارد ، در همین حین خسروی هم از جایش بلند می شود و در حالی که دستش را برای دست دادن دراز کرده می گوید : در خدمتتون بودیم حالا .
شاهین باخنده : خدمت از ماس .
با هم دست می دهند و شاهین به سمت درب خروجی به راه می افتد که در حین خارج شدن متوجه ی چند مشتری می شود که آمده اند برای جهیزیه دخترشان ، لوازم منزل بخرند ، با دیدن این صحنه لبخندی می زند و از مغازه خارج می شود .
سعید خسروی