تبليغاتX
گوناگون
بوی گلپر مثال اطلسی نیست ، حرفهای من مثل حرف کسی نیست
 داستان سرا پا حقیقت قسمت هفتم
به نام خدا

قسمت هفتم

شب بعد شاهین تنها داخل دفتر خودش نشسته و در حال فکر کردن است . با خودش فکر می کند ، خوب این پرونده هم تموم شد ولی ای کاش کمی بیشتر طول می کشید ، به چه بهونه ای باز هم با زهره مراوده داشته باشم ؟ و...

مشکل بزرگ شاهین این بود که شخصیتا غرور خاصی داشت که این ، اجازه ی هر گونه ابراز علاقه ای را از او گرفته بود و از این گذشته او همیشه عادت داشت که دختر ها به سمت او بیایند و تا آن موقع هیچ کس موفق نشده بود که شاهین را اسیر خودش
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط حکمت در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387  |
 داستان سرا پا حقیقت قسمت ششم
 

به نام خدا

قسمت ششم

از ابتدا تا پایان این ترانه هیچ یک از این دو حرفی به هم نزدند ، و تنها در بحر ترانه غرق شده بودند ، در چهره ی هر دو می شد لبخند و رضایت را به وضوح دید ، پس از اتمام ترانه .

زهره : واقعا محشره . احساس عجیبی به آدم دست میده .

شاهین : دقیقا باهات موافقم .


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط حکمت در شنبه بیست و پنجم آبان 1387  |
 داستان سرا پا حقیقت قسمت پنجم
 به نام خدا
 

قسمت پنجم

 

فردا صبح در حالی که شاهین با ماشین اش به جلوی دفترش می رسد زهره را می بیند که در حال ورود به دفتر است . به سرعت ماشین را پارک کرده و وارد دفتر می شود و بعد از سلام و احوال پرسی با زهره و مصطفی رو به مصطفی .

شاهین : آقا مصطفی شما امروز نمی خواد بری دنبال کار اون کارخونه ی سرامیک ، بعد از ظهر برو ، چون من الان می خوام با خانوم مهندس برم گلخونه ، گلا مث اینکه دچار بیماری شدن ببرم نشونشون بدم که ایشون چی تشخیص می دن ، دیگه خودت اوستای مایی دیگه سفارش نکنم آقا مصطفی بعد از ظهر هم که همون ساعت 4 من می یام اگه کسی اومد واسه ی بعد از ظهر

ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط حکمت در جمعه بیست و چهارم آبان 1387  |
 داستان سرا پا حقیقت قسمت چهارم

به نام خدا

 

قسکت چهارم

 

شاهین در تخت خواب ، دچار بی خوابی شده و فکرهای مختلف خواب را از چشمان او ربوده است . به این فکر می کند که باید قبول کند ، عصبانیت بیبش از حدش در برخی مواقع غیر طبیعی است و می تواند آینده اش را به خطر بیندازد . اما چه می تواند بکند ، آخر حرکات او در زمان عصبانیت اختیاری نیست که کنترلی بر آن داشته باشد ، آیا واقعا یک روان شناس می تواند به او کمک کند و .... از این حرفها گذشته به یاد خانوم زهره ی سعادت می افتد و این که امروز حتما خیلی ناراحت شده وقتی دیده که شاهین به قرارش پایبند نبوده و فردا با او چه بر خوردی بکند ؟ به این که اصلا آیا آن دختر هم به من فکر می کنه و یا من هستم که به او فکر می کنم ، شاید اصلا اون شوهر و یا نامزد داشته باشه ؟ در این صورت حتی نباید یه لحظه هم به او فکر کنم .

 

شاهین در یک خانواده اصیل بزرگ شده بود و مسائلی این چنینی برای او اهمیت زیادی داشت . و پایبند به همه ی اصول اخلاقی بود . همه ی شهر پدرش را امیر خان می خواندند و برای او وپدر بزرگش که بزرگترین ملاک شهر بود به نام اسدالله خان ، احترام خاصی قائل بودند که با توجه به ثروت زیاد و روابط قوی هرگز از اعتبار خویش در راه نادرست و استثمار دیگران استفاده نکرده بودند . البته در ابتدای انقلاب بسیاری از زمین های آنها توسط دولت مصادره گردیده بود ولی با این وجود ، باز هم زمین هایی با موقعیت های بسیار مناسب در جای ، جای شهر و همچنین زمین های کشاورزی مرغوبی در اطراف شهر ، داشتند که به او که تنها وارث خانواده بود رسیده بود و این آنها را تبدیل به انسانهایی که بالقوه ثروت زیادی دارند ، کرده بود .


امیر خان ( پدر شاهین )


اسدالله خان ( پدر بزرگ شاهین )

صبح روز بعد ساعت 9 صبح داخل دفتر ، مصطفی در حالتی با شاهین مواجه می شود که دستش را به صورت بانداژ شده می بیند .

مصطفی : شاهین جان خدا بد نده ، دستت چی شده ؟

شاهین : چیزی خاصی نیست آقا مصطفی خوب می شه .

مصطفی : با کسی دعوا کردی ؟

شاهین : نه یه موردی بود که متاسفانه باز از کوره در رفتم . فقط مصطفی جان شروع به نصیحت نکن که خودم خدایی خیلی پشیمونم . چشم سعی می کنم دیگه تکرار نشه .

مصطفی : شاهین جان باور کن من اگه چیزی می گم واسه ی خیر و صلاح خودت می گم .

شاهین : چاکرتم هستیم آقا مصطفی ، خوب بگو ببینم برنامه ی امروزمون چیه ؟

 مصطفی : عرض کنم که نیم ساعت پیش دهقانتون محمد ابراهیم زنگ زد گفتش می خواد بیاد که الان کمکم سر و کله اش پیدا می شه ، بعدشم واسه ی ساعت ده ونیم به خانوم سعادت وقت دادم .

شاهین : بسیار خوب من توی اتاقم فقط یه زحمت بکش یه چایی واسه ی من بیار ، بعدم ممد ابراهیم هر وقت اومد بفرستش تو اتاق .

شاهین در حال چای خوردن محمد ابراهیم وارد می شود . و از شاهین اجازه می گیرد و می نشیند و سپس شاهین از آقا مصطفی می خواهد که یه چایی برای محمد ابراهیم بیاورد . 


محمد ابراهیم ( دهقان شاهین )

شاهین : چه خبرآ ممد ابراهیم ؟ اوضاع رو به راهه ؟

محمد ابراهیم : بله خان زاده خاطرتان جمع باشه همه چی رو به راهه فقط آمدم ازتان کسب تکلیف بکنم که گندم ها را درو کردیم و داخل سیلو انبار شده موقتا ، خودم برم صحبت کنم برای فروشش یا خودتان می آید ؟

شاهین : ممد ابراهیم من تا حالا این همه سال آخه شده تا حالا بیام خودم این کارا رو بکنم ؟ خودت مث هر سال زحمتش رو بکش دیگه ؟

محمد ابراهیم : بله آقا ، شما لطف دارین . ولی وظیفه ی ما هست که بیایم کسب اجازه و تکلیف بکنیم .

شاهین : در حقیقت شما به ما لطف داری که بیشتر از وظیفه ات به ما کمک می کنی . خوب دیگه چه خبرا وضع و اوضاع مالیتون خوبه ؟ کارگرا که حقوقشون رو واریز کردم ، چکها شون رو واسشون کشیدی دیگه ؟

محمد ابراهیم : بله آقا ، شما لطف کردین و ما هم انجام وظیفه . فقط خان زاده ، یه خواهشی داشتم ازتان ، حقیقتش ، تراکتور قدیمیه گیر بکسش مشکل پیدا کرده و دندش جا نمی ره و باید برای تنفس زمین ، زمین ها رو یه شخم بزنیم و به تراکتور ها نیاز داریم اگه بشه مساعدت بکنید ، ما این ها رو درست کنیم .

شاهین : مسئله ای نداره ، تو یه نفر رو ببر درستش کنه بعد بگو چقد خرجش شد تا من واست چکش رو بکشم .

محمد ابراهیم : بله خان زاده ، حتما ، یه چیز دیگه هم هست آقا ، تا یادم نرفته گلخانه هم چند روزی هست که گلهاش سر حال نیستن ، سید هم آوردیم یکم کود شیمیایی ریخت پاش ولی هیچ بهتر نشد ، شما چی دستور می دین ؟ بفرستم دنبال آقای مهندس رحمتی بیان یه نگاهی بهش بندازن باز ایشان علمی کار می کنن بهتره ؟

شاهین : آره حتما بفرست دنبالش ، زود تر هم این کار رو بکن تا حیوونیا از دست نرفتن .

شاهین داشت این حرف را می زد که ناگهان فکری مثل برق و باد به ذهنش خطور کرد و ناگهان گفت ،

شاهین : نه نه ، نمی خواد بفرستی دنبال مهندس رحمتی ، من خودم اگه بشه فردا یه مهندس کاربلد می یارم سر زمین ، اگر هم نشد که زنگ می زنم زحمتش می افته گردن خودت همون مهندس رحمتی رو بیار .

محمد ابراهیم : هر جور شما صلاح می دانین آقا ، به هر صورت ما در خدمتیم . خوب دیگه اجازه ی مرخصی به ما می دین آقا ؟

شاهین : خواهش می کنم ، قربانت ممد ابراهیم جان ، به سلامت .

شاهین در حال بدرقه ی محمد ابراهیم هست که زهره وارد دفتر می شود و با دیدن شاهین با دست بانداژ شده کمی با تعجب به او نگاه کرده و سلام می کند . شاهین هم با خوشرویی جواب سلام او را می دهد و از او دعوت می کند که وارد اتاق کارش شود . و سپس از مصطفی می خواهد که برایشان چای بیاورد .

شاهین : خواهش می کنم بفرمایید بشینید .

زهره : بله چشم . خدا بد نده آقای رضایی دستتون چی شده .

شاهین با دست پاچگی : این ، این ، هیچی ، چیز مهمی نیست ، فقط زخم شده .

زهره با اینکه خیلی دلش می خواهد که دلیل آن را بفهمد ولی ، حس کنجکاوی خود را کنترل می کند و سوال بیشتری در این باره نمی پرسد .

زهره : دیروز من اومدم مث اینکه شما واستون مشکلی پیش اومده بود ، تشریف نداشتید ؟

شاهین : بله ، یادم رفت بابت بد قولی دیشب ازتون عذر خواهی کنم ، واقعا شرایطی بود که نتونستم بیام ، امیدوارم که عذر من رو بپذیرید .

زهره با خجالت توام با احساس رضایت از برخورد مناسب شاهین با خودش : نه نه اصلا مشکلی نیست . خوب بهتره بریم سر اصل مطلب خوب چی شد آقای رضایی ؟ کار ما به کجا رسید ؟

شاهین : خدمت شما عرض کنم که بنده دیروز رفتم ، پیش آقای خسروی و با هاشون ملاقات کردم و ایشون ادعا کردن که از وجود چنین قولنامه ای بی خبرن ، و با توجه به صحبت ها شون به نظرم اگه مدارک کامل شما رو ببینن مشکلی وجود نداشته باشه ، البته گفتم که اینجوری به نظر می رسید ، شاید بهتره بگم که امیدوارم اینشکلی باشه . خوب شما مدارکی رو که بهتون گفته بودم رو آوردید همراهتون ؟

زهره : بله ، اقای رضایی یه لحظه اجازه بدین .

زهره مدارک را از داخل کیفش در آورده بر روی میز می گذارد .

مصطفی با دو عدد چای وارد اتاق می شود . و جلوی آن دو می گذارد و از اتاق خارج می شود .

زهره رو به شاهین : ای بابا چرا زحمت کشیدن من داشتم رفع حمت می کردم .

شاهین : خواهش می کنم ، چه زحمتی باعث شرمندگیه ، اینجا وسایل پذیرایی محدوده . در ضمن بنده ازتون درخواستی دارم و می خوام که اگه براتون مقدوره شما رو به زحمت بندازم . ولی قبلش ازتون خواهش می کنم چایی تون رو میل بفرمایید .

زهره در حالی که چایی رو برمی دارد : خواهش می کنم بفرمایید اگه کاری از دستم بر بیاد خوشحال می شم که کمکتون کنم .

و کمی از چایی می نوشد .


زهره

شاهین : خواهش می کنم ، من باید عرض کنم خدمتتون که من در حاشیه ی شهر یه گلخونه دارم که ، الان همین آقا ممد ابراهیم که وقتی شما وارد شدید دیدیدش که داشت از این جا خارج می شد ، خبر اورد که گلهاش بی حال شدن و من می خواستم از شما که ( با خنده ) ماشالله متخصص این کارین خواهش کنم بیاین یه نگاه بهش بیندازین ، البته اگه خودتون صلاح می دونید .

زهره با دست پاچگی : والله چی بگم ، ( با کمی تامل ) گفتید کجاست ؟

شاهین : همین چسبیده به شهر با ماشین بیست دقیقه راه بیشتر نیست . البته اگه خودتون صلاح می دونین . و من اصراری ندارم .

زهره : نه ! مشکلی نیست . باشه فقط زمانش رو بگید که کی باید یریم ؟

شاهین : اگه مشکلی ندارید همین فردا صبح ساعت نه .

زهره : نه مشکلی که نیست ، باشه پس ، فردا ساعت نه بیام همین جا دیگه ؟

شاهین : اگه براتون زحمته می خواید شما آدرستون رو بدین به من ، تا من بیام دنبالتون .

زهره : نه من ته همین کوچه بغلی زندگی می کنم .

شاهین : جدا ، پس چه بهتر . پس همسایه هم هستیم .

زهره : یه جورایی آره دیگه . خوب دیگه با اجازتون من مرخص می شم .

شاهین به احترام از جا برخاسته و تا جلوی در زهره را مشایعت می کند . و زهره می رود .

مصطفی در حالی که خنده ی معنی داری روی لبش نقش بسته ، به شاهین نگاه می کند . و شاهین هم با لبخند سری تکان می دهد .فردا صبح در حالی که شاهین با ماشین اش به جلوی دفترش می رسد زهره را می بیند که در حال ورود به دفتر است .


|+| نوشته شده توسط حکمت در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387  |
 داستان سرا پا حقیقت قسمت سوم
 به نام خدا
 

قسمت سوم

 

شنبه ساعت 1 بعد از ظهر .

 

موبایل شاهین در حال زنگ خوردن است و شاهین در حال رانندگی ، صفحه ی نمایش گوشی خود را نگاه می کند نام محمود روی آن نقش بسته ، ناگهان یاد قرار هفته ی پیش خود با دوستانش می افتد که تصمیم داشتند ، آن روز به مناسبت برنده شدن خودرو در قرعه کشی بانک  توسط علیرضا یکی دیگر از دوستانش ، برای گرفتن سور به مکانی تفریحی در خارج از شهر بروند .


مکان تفرحی مذکور

شاهین : سلام محمود جان ، خوبی داداش ؟

محمود : قربان یو . تو بهتری .

شاهین : قرار پا برجاست دیگه ؟

محمود : آره داداش ، پا برجاس ولی مث اینکه شما یادتون رفته !!! ساعت یکه ها.

شاهین : شرمنده ، می دونم دیر شد ، شما کجایین الان ؟

محمود : ما جلوی پاساژ خودمونیم ، فقط ماشینت بنزین داره دیگه ؟

شاهین : بازم ماشین من ؟

محمود : نه پس ، تو اون جاده با ماشین من ؟ یادت نیست اون سری حتی دنده کمک ماشینت هم جواب کرده بود ؟

شاهین : باشه بابا ، آماده باشید ، 10 دقیقه ی دیگه اونجام .

 

ماشین شاهین

 

ساعت 2 بعد از ظهر به محل مذکور رسیده اند .

بعد از کباب کردن جوجه و خوردن و کلی شوخی و خنده ساعت تقریبا 4 شده .

چهار جوان که در کنار آنها حضور داشتند در حال جمع کردن وسایل خود هستند و آماده برای رفتن ، ضایعاتی از آنها مثل قوطی های دلستر و پوست میوه و ... در محل باقی مانده و در حال سوار شدن و ترک محل هستند .

شاهین : آقا نمی خواین این آشغالا رو جمع کنید بعد برین ؟

یکی از جوان ها که سوار ماشین جیپ اسپرت هست : نه گذشتیم شما جمع کنین ( خنده )

دوستان شاهین که از روحیات او خبر دارند نگران می شوند و به چهره ی او نگاه می کنند که نشانه های خشم در آن ظاهر شده.

شاهین زیر لب : استغفرالله .


شاهین ( پس شنیدن جواب سربالا )

 

یکی دیگر از جوان ها که هنوز سوار ماشین نشده : حالا شما خودش رو ناراحت نکن ، بیا اینم از آشغالا ( یکی دو تا قوطی خالی دلستر را به داخل استخر مجموعه شوت می کند و با صدای بلند می خندد و بقیه به دنبال او می خندند . )

شاهین در این لحظه در اوج عصبانیت است و به یک باره از کوره در می رود ، در این لحظه شاهین حدودا 20 متر با جوان خارج از ماشین فاصله دارد و بدون هیچ حرفی به سمت او می دود . صدای فریاد علیرضا و محمود بلند می شود : شاهین بی خیال ، شاهین تو رو خدا و .... . جوان تا خودش را جمع جور کند متوجه می شود که بر روی شانه های پهن شاهین سوار است و با حرکت چند متری او را به داخل استخر مجموعه پرتاب میکند . بقیه جوان ها برای دفاع از او سریع از ماشین به پایین می پرند و با گام هایی تند به سمت شاهین حرکت می کنند با رسیدن به شاهین و در هنگامی که شاهین دو نفر از آنها را بر سر دست از زمین بلند می کند ، تازه متوجه ی قدرت وحشتناک شاهین می شوند نفر چهارم وارد معرکه می شود در حالی  که شاهین آن دو نفر را از زمین جدا کرده ، یک لگد نثار آخرین فرد گروه آنها می کند . آن جوان چند متری به سمت عقب پرتاب می شود .حالا دیگر افراد زیادی در اطراف آنها جمع شده اند که خیلی از آنها شاهین رضایی را به لحاظ مختلف می شناسند یا به واسطه ی خانواده ی بزرگشان و یا قهرمانی جهان و یا طرق دیگر . صدای آقای رضایی از شما بعیده ، آقای رضایی شما چرا ؟ ، آقا شاهین بی خیالشون شو و ... از جمعیت بسیار شنیده می شد و علیرضا و محمود که قصد جدا کردن شاهین از معرکه دعوا و خاموش کردن آتش خشم او می کردند ، ولی بی فایده بود . چون شاهین در حالی کی دو جوان را بر روی شانه هایش داشت و به سمت استخر حرکت می کرد ، علیرضا و محمود را که سعی در مهار او داشتند با خود می کشید . وهیچ کس را یارای مقابله با او نبود . می رود تا بالاخره آن دو را نیز به داخل استخر آب که در آن روز های فصل پاییز آب بسیار سردی داشت می اندازد . تنها نفر باقی مانده که بر اثر اصابت لگد شاهین به زمین دوخته شده بود از زمین برخاست . و چاقوی ضامن داری را از درون جیب خود در آورد و با سرعت به سمت شاهین دوید شاهین که در این لحظه پشت به او داشت با صدای جمعیت که گفتند : شاهین بپا ، به سمت فرد مهاجم برگشت که کمی دیر بود . زیرا نوک چاقوی جوان به شدت به دست شاهین که برای دفاع از خود بالا آورده بود ، برخورد کرد . در همین حین جوان قبل از اینکه بتواند حرکت دیگری بکند ، متوجه شد که گردنش در حلقه ی بازو و دست و بدن شاهین گیر کرده . شاهین با یک حرکت و آوردن فشار به گردن جوان او را از زمین بلند کرد و با یک حرکت شبیه پلنگ افکن و با دان یک دوران کامل او را از جهت دیگر به زمین کوبید . جوان دیگر هیچ توانی برای برخاستن نداشت .


جوان شرور (ضارب شاهین )

 ولی شاهین بی توجه به خونریزی شدیدش کوتاه نمی آمد و قصد داشت که مجددا به سمت آن جوان حمله ور شود . سه جوان دیگر که در استخر بودند با این که بشدت احساس سرما می کردند ولی جرات خارج شدن از آب را نداشتند . در این لحظه محمود از افراد خواست که به کمکشان برای مهار شاهین بیایند .

 

علیرضا ( دوست شاهین )


محمود ( دوست شاهین )

 

محمود : جای اینکه وایستین نگاه کنین بیاین کمک ، بگیریمش بابا .

با شنیدن این صدا هفت ، هشت نفر از جوانان حاضر در انبوه جمعیت ، به خود جرات دادند که وارد کارزار شوند . وبالاخره جمعیت حدودا 10 نفره موفق به مهار شاهین شدند . در این هنگام جوانهای شرور نیز با سرعت سوار جیپ خود شدند و از مهلکه گریختند .

در این بین صدا هایی که به گوش شاهین از سمت جمعیت  می رسید گنگ و نا مفهوم بودند .

علیرضا و محمود که دیدند خونریزی دست شاهین شدت زیادی دارد به او کمک کردند که سوار ماشینش شود و علیرضا پشت فرمان نشست و به سمت اورژانس شهر حرکت کردند .

بعد از گذشت حدودا 5 دقیه در حالی که در حال حرکت به سمت داخل شهر و اورژانس بودند و شاهین تقریبا استایبل شده بود .

محمود : شاهین جان می دونی ، تو بیشتر به یه روانشناس نیاز داری .

شاهین سرش را به نشانه ی پشیمانی حرکت می دهد .

علیرضا : بابا تو توی این شهر شناخته شده ای ، مردم روی خانواده ی شما حساب ویژه ای می کنند ، آخه چرا با این حرکات ، چهره ی خودت رو توی شهر خراب می کنی ؟

شاهین به گوشه ای خیره شده و هیچ جوابی برای گفتن ندارد .

محمود : مثلا آقا وکیل مملکته !! خدایا چی بگم آخه ؟

علیرضا : به خدا قسم این کارایی که تو کردی خیلی بد تر و زشت تر از اون کار اون جوونا بود . آخه چرا تو انقد بد عصبانی می شی ؟ خدایی حال همه رو گرفتی .

شاهین در حالی که عرق سردی بروی پیشانی اش نشسته : بچه ها شرمنده .

تلفن شاهین زنگ می خورد . بر روی صفحه نمایش گوشی نوشته شده دفتر .

شاهین با کف دست به پیشانی اش می زند . خدایا مصطفی ست .

شاهین : جانم آقا مصطفی .

مصطفی : شاهین جان کجایی آقا ، مراجع داری ، نیم ساعته نشسته .

شاهین : مصطفی جان من یه گرفتاری واسم پیش اومده . ازش معذرت بخواه و بگو که امروز نمی تونم بیام ، یه وقت دیگه بهش بده .

مصطفی : خدا بد نده ، اتفاقی افتاده ؟

شاهین : نه آقا مصطفی چیز مهمی نیس ، حل شد .

مصطفی :راستی نیم ساعت بعد هم خانوم سعادت وقت گرفته بودن و می یان تا اون موقع می تونی بیای ؟

شاهین : نه آقا مصطفی ، شرمنده اونم یه کاریش کن . ببین ، ازش خیلی معذرت بخواه ، بگو ، گرفتار شده نتونسته بیاد ، یه وقت واسه ی فردا صبح بهش بده .

مصطفی : باشه شاهین جان ، کمکی از دست من بر نمی یاد ؟

شاهین : نه داداش ، چیز مهمی نیس ، خداحافظ.

مصطفی : مواظب خودت باش ، خدا حافظ .

به اورژانس می رسند و دست شاهین 10 تا بخیه می خورد . در بازگشت شاهین جلوی پاساژی که مغازه های محمود و علیرضا آنجا ست پارک می کند و در حالی که علیرضا و محمود از ماشین خارج می شوند .

شاهین : خلاصه بچه ها ببخشید ، واقعا شرمنده شدم .

علیرضا : نه بابا شاهین جان تو که خودت می دونی ماییم و یه داش شاهین ، اگه می بینی که بهت چیزی می گیم به خدا واسه ی صلاح خودته ، ما که می دونیم تو حرف نداری ، ولی از این می ترسم که ذهنیت عمومی نسبت به تو خراب بشه و ...

شاهین داخل اتومبیل خودش نشسته و به آرامی به سمت خانه خودش حرکت می کند . صدای ترانه ی زیبای داریوش در ماشین به گوش می رسد ، شاهین ساکت می راند و با دقت به متن ترانه گوش می دهد .

کفتر کشته پروندن نداره !

رو خاک و خونها کشوندن نداره!

کفتر کشته ، پروندن نداره !

کتاب کهنه ، که خوندن نداره !

داره از تنهایی گریه ام می گیره !

توی این شهر دیگه موندن نداره !

داره از تنهایی گریه ام می گیره !

توی این شهر دیگه موندن نداره !

کی می شه که من و تو ، ما بشیم و رها بشیم ؟

کی می شه که من و تو ، ما بشیم و رها بشیم ؟

مرغ پر بسته که کشتن نداره !

وقتی کشتی ، دیگه گفتن نداره !

از یه در بچه ی تاریک و سیاه !

قایقی رو قصد دیدن نداره !

اگه تو باغچه ، فقط یه گل ، باشه !

گل اون باغچه ، که چیدن ، نداره !

هر درختی ، که یه روزی پیر می شه !

اونو از ریشه ، سوزوندن نداره !

کی می شه که من و تو ، ما بشیم و رها بشیم ؟

کی می شه که من و تو ، ما بشیم و رها بشیم ؟

فصل مردن ، واسه من ، کی می رسه ؟

وقت پرواز من از ، این قفسه !

از من در به در اینجا چی می خواین ؟

بگیرین ، اگر که مقصد نفسه !

بوی گلپر مثال اطلسی نیست !

حرفای من مث حرف کسی نیست !

شعر من حرف قشنگه رفتنه !

حرف تلخ تا دنیا دنیاس ، گفتنه !

کی می شه که من و تو ، ما بشیم و رها بشیم ؟

کی می شه که من و تو ، ما بشیم و رها بشیم ؟

|+| نوشته شده توسط حکمت در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387  |
 داستان سرا پا حقیقت قسمت دوم
 

به نام خدا

قسمت دوم:

دختر وارد شد و سلام کرد . شاهین هم پس از پاسخ سلام از او خواست که بنشیند . و از مصطفی خواست که دو تا چایی بیاورد .

شاهین با لحنی رسمی : خوب خانوم ببخشید که ظهر نتونستم در خدمتتون باشم ، لطفا الان امرتون رو بفرمایید ، بنده در خدمتم .

دختر با تبسم : خواهش می کنم من خودم هم می دونستم که اون زمان دیر هستش ولی چون کلاس داشتم قبلش ، نمی تونستم زود تر بیام و بیشتر قصدم این بود که برای بعد از ظهر ازتون وقت بگیرم .

شاهین : به هر صورت خانومه ... کمی مکث ؟

دختر : ببخشید خودم رو معرفی نکردم ، زهره سعادت هستم .

شاهین : بله . بنده در خدمتم .

در همین حین مصطفی چایی آورد و در برابر آن دو قرار داد و از اتاق خارج شد .

زهره : باید عرض کنم که من الان حدودا شش ساله که توی این شهر دانشجو ام و زندگی میکنم و به دلیل علاقه به کار ، از سال دوم دانشگاه تا الان توی خیابان سعدی یه مغازه رو اجاره کردم و با چند تا از دوستام کارای تایپ و تکثیر و خلاصه خدمات کامپیوتری انجام می دیم .

شاهین با خنده :ببخشید ، حتما کار نون و آب داری هستش که درستون 6 سال طول کشیده ؟

زهره با تبسم : نه 4 سال کارشناسی مهندسی کشاورزی صنایع غذایی خوندم ، حدود یه سال بعدش پشت کنکور ارشد بودم که بازم توی همین شهر کلاس کنکور می رفتم و در ضمن به خاطر کارم هم بهتر بود که همین جا باشم ، الان هم یه ساله دانشجوی ارشد مهندسی کشاورزی اصلاح نباتات هستم .

شاهین : آهان ، پس با هم هم دانشگاهی هم بودیم ، چون من هم همین جا درس خوندم .

زهره : بله ، داشتم عرض می کردم . ما اول ، اون مغازه رو اجاره کرده بودیم ولی چون خدا را شکر در آمد کار بد نبود تصمیم گرفتیم که مغازه رو بخریم و از اون جایی که پول نقد زیادی نداشتیم تصمیم گرفتیم که قسطی این کار رو بکنیم ، بعد با صاحب مغازه صحبت کردیم و اون که خدا بیامرز پیر مرد خیلی مهربون و خوش قلبی بود قبول کرد و همون شب یه قرار دادی روی کاغذ توی دو نسخه نوشتیم که به امضای من به عنوان خریدار و اون به عنوان فروشنده و همسایه مغازه و یکی از دوستای من هم که توی همون مغازه با هم همکار بودیم به عنوان شاهد رسید ، و ما با توجه به اعتمادی که به پیر مرد داشتیم و اون به خاطر خوشقلبی ای که داشت ، هیچ کدوم اقدامی واسه ی محضری کردن قرار داد مون نکردیم ، فقط همون قول نامه پیش ما بود و من هر ماه مبلغ قسط رو می ریختم به حسابش و رسیدش رو واسه ی خودم نگه می داشتم و کپی اون رو تا وقتی که حاجی زنده بود به ایشون و بعد از مرگش هم به پسرش می دادم . الان حدودا 5 ساله که من هر ماه این پول رو به حسابشون ریختم و رسید اش رو هم دارم ، تا این که به پیش نهاد خانواده ام و با توجه به این که یه سال از فوت حاج آقا می گذره تصمیم گرفتم که قرار داد رو رسمی کنم و این رو از پسر حاج آقا که اسمش سعید هست خواستم ، ولی در عین ناباوری دیدم که ایشون کلا منکر همه چیز شدن و به من گفتن که اصلا خرید و فروشی در کار نبوده و گفتن که اون پولی که هر برج به حسابشون ریخته می شده ، بابت اجاره بهای مغازه بوده ، در صورتی که این مبلغ در ابتدا که من به حسابشون می ریختم حدودا 10 برابر اجاره بهای مغازه بودش و تازه الان هم حد اقل دو ، سه برابر اجاره بها دارم پرداخت می کنم .

در این مدت که زهره شرح ماجرا را می گفت ، شاهین با دقت به صحبت هایش گوش می کرد .بعد از گوش کردن صحبت های زهره ، شاهین پرسید :

شاهین :گفتی که قولنامه رو دو نفر شاهد هم امضا کردن ، الان اون دو نفر رو بهشون دسترسی داری ؟

زهره : دوست خودم که درسش تموم شده و از اینجا رفته ولی شمارش رو دارم ، ولی همسایه مغازه، الان دو ساله که مغازش رو جمع کرده و از اونجا رفته و خبر هم ندارم که الان کجاست .

شاهین : بسیار خوب ، و اما گفتی که 5 ساله که مرتب و به موقع قسط ها رو پرداخت کردی ، کل مدت پرداخت قسط چند سال بوده ؟

زهره : آره همه رو ریختم رسید هاش رو هم دارم . و کلا بایستی 8 سال قسط می دادم که الان 3 سالش مونده .

شاهین : بسیار خوب ، ، باید بگم که هر چند که برای ثبت رسمی قرار دادت ، اشتباه کردی که اون رو رسما ثبت نکردی ، ولی باز هم خوبه ، مدارک قابل توجه ای داری ، ایشالله می شه یه کاریش کرد .

شما برای پس فردا چه ساعتی وقت خالی دارین که من ، به آقا مصطفی بگم که یه وقت بهتون بده تا ببینم چه کار می تونم واستون بکنم ؟

زهره : من فقط چهار شنبه ، پنج شنبه وصبح جمعه کلاس دارم و بقیه اش کار خاصی ندارم و فقط مغازه هست که اون رو هم بچه ها هستن و مشکلی نداره ، پس فردا ، هم که شنبه هست من مشکلی ندارم شما یه وقتی رو مشخص کنید تا من بیام ؟

شاهین : آهان فردا جمعه اس ؟ ،( با خنده )  ، ببخشید ، پس می افته واسه ی پس اون فردا ،

زهره با تبسم : یعنی یک شنبه ؟

شاهین : بله .

زهره : یک شنبه هم موردی نداره ، شما فقط ببینید که چه موقع وقت دارید ، که من بیام .

شاهین پشت تلفن : آقا مصطفی واسه ی یه شنبه بعد از ظهر ببین وقت خالی کی داریم یه وقت به خانوم سعادت بده لطفا .

مصطفی : شاهین جان ، یکشنبه بعد از ظهر تا 7.5 مراجع داریم ، بعد از 7.5 می تونن بیان ؟

این رو شاهین از زهره پرسید و اون هم قبول کرد و قرار بعدی شد برای 3 روز بعد ساعت 7.5 شب .

زهره : خوب آقای رضایی ،لطفا واسه ی حساب و کتاب می فرمایید که چیکار باید بکنم ؟ حقیقتش من نمی دونم که اصول این کار چه جوریه .

شاهین با لبخند : خواهش می کنم ، شما بذارید ببینیم ، می تونم واستون کاری بکنم ، بعد از اتمام کار ، در این مورد صحبت می کنیم .

زهره : یعنی الان لازم نیست که مبلغی پرداخت کنم ؟

شاهین : نه خانوم ،(با خنده ) مث اینکه واسه ی پول دادن خیلی عجله دارین ، راستی ، فقط قبل از رفتن آدرس و مشخصات دقیق ، خودتون و آقای ؟؟؟ مکث .

زهره : سعید خسروی .

شاهین : آره همون پسر حاجی رو توی برگه هایی که آقا مصطفی بهتون میده ، وشماره ی تلفن خودتون و آقای خسروی رو یادداشت کنید و بدین به آقا مصطفی . در ضمن قولنامه و کپی رسید های پرداخت اقساط بانک رو هم دفعه بعد با خودتون بیارید .

زهره : خیلی ممنون ، ببخشید که مزاحم شدم ، خدانگهدار .

شاهین در حالی که از جای خود بلند شده : خواهش می کنم ، خدا نگهدار .

زهره از داخل اتاق خارج می شود و از آقا مصطفی برگه های مربوطه رو می گیرد و در حال پر کردن برگه هاست که تلفن داخلی مصطفی به صدا در می آید و مصطفی جواب می دهد : بله آقا .

شاهین : کسی مونده ؟

مصطفی : آره آقای رحمانی زنگ زد گفت تا 5 دقیقه ی دیگه اینجاست .

شاهین : باشه ، راستی ، مصطفی جان ، در مورد پول ، چیزی ، به این خانوم که داره برگه ها رو پر می کنه نگی ها .

مصطفی : بله .

دو ساعت بعد ، پس از این که آخرین مراجع هم دفتر رو ترک کرد ، شاهین تنها توی اتاقش نشسته ، و با خودش فکر می کند ،

چی شد که من به دختره گفتم نه ما الان پول نمی گیریم ؟، بعد از نجام کار می گیریم و این صحبت ها ؟؟؟ من هم گاهی وقتا خل می شم ها !!!!!

تازه ، زیادی باهاش صمیمی حرف زدم ، آخه اون هم آدم صمیمی به نظر می اومد ؟؟ نکنه من ازش خوشم اومده ؟؟؟

شاهین توی همین فکرها بود که مصطفی وارد اتاق شد ،

مصطفی : شاهین جان چیه تو فکری ؟ جمع کن که کمکم بریم دیگه .

شاهین : باشه ، چشم ، چشم .

مصطفی : راستی شاهین چی شد ؟، دختره بهش نمی اومد که بی پول باشه .

شاهین : کی گفته طرف بی پول بود ؟

مصطفی : آخه تو تا به حال فقط در این صورت می گفتی که از طرف پول نگیرم .

شاهین : آهان ، نه بابا ! ( با خنده ) ، نگفتم که کلا نمی گیرم ، فقط بهش گفتم بذار باشه آخر ازت یه دفعه همش رو با هم می گیرم .

مصطفی : شاهین جون نکنه خبریه ، کمتر از این کارا می کردی .

شاهین : نه بابا ، چه خبری ؟

مصطفی : جای دخترم ،دختر خوشگلی بودها ؟

شاهین : آره ، خوب بود ، ولش کن بزن بریم .

شاهین توی این دو سه روز حس عجیبی رو تجربه می کرد حسی که تا اون موقع ، هیچ وقت دچارش نشده بود ، یه جورایی از این حس خودش می ترسید ، می گفت نکنه منم عاشق بشم ، آخه من که یه عمر همه رو واسه عشق و عشق بازی ، مسخره می کردم . عجیب بود ، توی تمام این سه روز به فکر روز ، یکشنبه بود و دوست داشت که هر چه زودتر ، روز موعود فرا برسه .

البته از دنبال کردن کارهای روز مره و دفتر خودش هم غافل نبود .

جمعه رو استراحت کرد و شنبه صبح ، رفت دنبال آدرس خسروی . بله آدرس همین جا بود ، یه فروشگاه بزرگ لوازم خانگی .

شاهین با خودش فکر کرد پسر حاجی ما ، ماشالله ، بزنم به نخته انگار از اون پسر حاجیاس .

پس از چند لحظه وارد فروشگاه شد . که یه پسر جوان ، حدودا هجده ساله آمد جلو و گفت : بفرمایید چی می خواید که راهنماییتون کنم .

شاهین : ممنونم با خود آقای خسروی کار دارم که ظاهرا دارن صحبت می کنن .

جوان : بله ، می خواید صداشون کنم .

شاهین : نه ممنون ، منتظر می مونم ، تا صحبتشون تموم شه .

در این لحظه صدای بلند خنده ی سعید خسروی با خانوم جوانی که در حال صحبت با اون بود شاهین رو متوجه ی خودشون کرد .

زن ، با آرایش بسیار غلیظ ، خنده های بلند و حرکات سبک ، حال شاهین رو بد کرد و ترجیح داد که روش رو به سمت خیابون بچرخونه و عبور و مرور ماشین ها و آدم ها رو مشاهده کنه . در حدود ده دقیقه همون جا ایستاده بود و به بیرون نگاه می کرد که ، صدای پاشنه ی کفش زن داخل مغازه که به او نزدیک می شد او رو متوجه ی خودش کرد .

شاهین صورتش رو به سمت داخل مغازه برگرداند . زن به او نزدیک می شد و در حالی که توی چشمای شاهین زل زده بود به جلوی شاهین رسید ، در این هنگام شاهین سرش را انداخت پایین . و به زمین خیره شد . زن از کنار او گذشت و از مغازه خارج شد .


دختر داخل مغازه

در این هنگام پسر جوان پهلوی شاهین رفت و گفت : لطفا بفرمایید . و شاهین به پیش سعید خسروی رفت .

شاهین قصد داشت خودش رو معرفی کنه که سعید خسروی ، با گفتن جمله ی بفرمایید بشنید لطفا آقای رضایی به شاهین فهماند که او را می شناسد .

شاهین : مث این که من رو می شناسید ؟

خسروی : بله آقا ، شهر ما که یه پهلوان شاهین رضایی که بیشتر نداره .

شاهین : ای بابا ، اون واسه جوونیامون بود دیگه پیر شدیم .

خسروی : مگه الان چند سالته ؟

شاهین : بیست ونه ، سی

خسروی : پسر من از تو ده سال بزرگترم ، هنوز فکر می کنم اول جوونیمه ، اونوقت تو می گی پیر شدی ؟ خدایی الان هم خیلی هیکلت رو فرمه همین الان هم می تونی راحت خیلی ها رو ببری . ورزش که هنوز می کنی ؟

شاهین : آره ورزش که می کنم ولی بیشتر توی خونه با وزنه کار می کنم .

خسروی : بسیار خوب ، مث این که با بنده امری داشتید ؟

شاهین : خدمت جنابعالی عارضم که ، خانوم زهره ی سعادت رو که می شناسید ؟

خسروی : بله ، مستاجر مغازه ی ما توی خیابون سعدیه .

شاهین : ایشون موکل بنده هستن و معتقدن  که اون مغازه رو از پدر خدابیامرزتون خریده و قولنامه هم داره و اقساط اون رو هم داره ماه به ماه پرداخت می کنه .

خسروی : نه آقای رضایی ، اشتباه به عرضتون رسوندن ، آخه کسی با این ماهی شندر غاز ، مغازه می فروشه ؟ اون مبلغی که ایشون پرداخت می کنن ، اجاره ی مغازه س .

شاهین : درسته که الان برای قسط ، خرید مغازه ، مبلغ چندان ، زیادی نیست ولی شما هم باید توجه داشته باشید که قرار داد مربوط به 5 سال پیشه و اون موقع این مبلغ واسه ی قسط ، مبلغ کمی نبوده . در ضمن همین الان هم بعد از گذشت 5 سال این مبلغ از دو برابر ، اجاره ی اون مغازه هم بیشتره و از این حرفا گذشته ، قولنامه وجود داره و شاهد پاشو امضا کرده ، خودتون از من خیلی بهتر می دونید که با یه برگه ی خالی که فقط توش امضای خریدار و فروشنده باشه خیلی کارها ، می شه کرد چه برسه به این که امضای دو تا شاهد هم پاش هستش .

خسروی : شما دیدن این قولنامه رو ؟ من که رو نوشت مربوط به بابام رو هیچ جا ندیدم اتفاقا پریرو که خانوم اومدن و مدعی شدن رفتم یه سری همه دفتر مفترا ی بابا رو چرخیدم ولی چیزی پیدا نکردم .

شاهین : عرض کنم که حقیقتا ، هنوز من قولنامه رو خودم ندیدم ولی مطمئنم که وجود داره . و یه جای امن پیش یه آشناس . در ضمن حالا گیریم که شما قولنامه رو پیدا نکرده باشید یا اصلا ندیده باشین ولی واقعا پدرتون در این مورد چیزی بهتون همون موقع نگفتن .

خسروی : حقیقتش اصلا روحم هم از این قضیه خبر نداشت ، چی بگم والله ؟ آخه نمی دونم می دونید یا نه من چند سال آ آخر عمر آقای خدا بیامرزم ، ایران نبودم و ، کلا خونه زندگیم رو برده بودم ، منچستر ، و بعد مرگ بابام ، اومدم ایران که همین جا موندگار شدم ، شاید توی اون زمان اتفاق افتاده باشه .

شاهین : یعنی شما تعجب نمی کردین که چرا انقد مبلغ اجاره بالاس ؟

خسروی : نه باور کن ، بالا نیس ، اجاره ش همین قده .

شاهین : نه مث این که شما واقعا توی اون چند سالی که نبودین نرخ ها از دستتون در رفته ؟؟!!

خسروی : چی بگم آخه ؟

شاهین : حالا پیش نهاد من به شما اینه که ، یه قرار واسه روز چهارشنبه ی همین هفته اگه شما کار خاصی ندارید بذاریم ، تا اون موقع من ، قولنامه ، و کپی رسید پرداخت ها رو آماده می کنم . به شما هم این اطمینان رو می دم که از وجود مدارک ، مطمئن باشید . شما هم می تونید توی این مدت با هرکسی که خودتون صلاح می دونید مشورت کنید ، امیدوارم که به صورت مسالمت آمیز قضیه حل بشه . که مطمئن باشید اگه کار به دادگاه بکشه حکم به نفع موکل من صادر خواهد شد و مسلما وقت شما بیشتر از این صحبتها ارزش داره .

خسروی در حالی که صورتش کمی توی همه و نفس عمیقی می کشه : باشه حالا من 4 شنبه احتمالا با وکیلم ،یا شایدم وکیلم تنها اومد یه سر می یام دفتر شما ، ( با پوسخند ) ببینیم اصلا قولنامه ای وجود داره یا نه ؟ امیدوارم به خوبی قضیه حل بشه . فقط اگه شما لطفا آدرس دفترتون رو به من بدید ممنون می شم .

شاهین در حالی که از جایش بلند می شود کارت بیزینس خودش را رو ی میز می گذارد ، در همین حین خسروی هم از جایش بلند می شود و در حالی که دستش را برای دست دادن  دراز کرده می گوید : در خدمتتون بودیم حالا .

شاهین باخنده : خدمت از ماس .

با هم دست می دهند و شاهین به سمت درب خروجی به راه می افتد که در حین خارج شدن متوجه ی چند مشتری می شود که آمده اند برای جهیزیه دخترشان ، لوازم منزل بخرند ، با دیدن این صحنه لبخندی می زند و از مغازه خارج می شود .


سعید خسروی
|+| نوشته شده توسط حکمت در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387  |
 داستان سرا پا حقیقت قسمت اول

به نام خدا

از امروز یه مجموعه ی داستانی رو داخل وب قرار می دهم ، امیدوارم که خوشتون بیاد و اون رو دنبال کنید و امیدوارم شاهد نظرات شما بازدیدکنندگان عزیز درباره ی داستان ، که سعی کردم به صورت سریال ارائه بشه ، باشم .

قسمت اول

شاهین جوان 30 ساله در حالی که در گوشه ی تاریکی از بازداشتگاه دراز کشیده و به عنکبوتی که در وسط شبکه زیبای تار خود ایستاده و به قلمرو و سرزمینش نگاه می کند ، نگریسته کم کم ، به فکر فرو می رود و گذشته ی خویش را در ذهن مرور می کند و اینکه چه سرنوشتی در انتظارش است .

او در سن 16 سالگی پدر خود را از دست داده بود و با مادرش تنها زندگی می کرد و با توجه به این که پدرش شخص ثروتمندی بود برای ارتزاق پس از مرگ پدرش به مشکلی بر نخورده بود و تنها با مشکلات ناشی ازعدم حضور پدر در خانه که کم هم نیست اند مواجه شده بود . و شاید اگر پدرش در اثر سکته ی قلبی خیلی زود  از دنیا نمی رفت شاهین با ویژگی هایی که داشت می توانست انسان بسیار موفقی در زندگی خویش باشد .

شاهین که ویژگی های ظاهری و رفتاری اش باعث جلب توجه ی دیگران نسبت به خودش می شد نتوانسته بود از این موقعیت استفاده ی مناسبی ببرد . او جوانی با قد بلند و هیکل  زیبا و ورزشکار بود و در عین حال چهره ای نسبتا جذاب و مردانه داشت و از بهره ی هوشی بالایی نیز برخوردار بود و بد ترین ویژگی رفتاری او این بود که زود به خشم می آمد و در این هنگام هیچ کنترلی بر رفتار خویش نداشت و در این زمان تبدیل به انسانی خطرناک می شد . افرادی که با او کمتر در برخورد و تعامل بودند حتی تصور چنین رفتاری را در مورد او نیز نمی کردند زیرا او در معاشرات اجتماعی بسیار خوش رو و خوش برخورد و مبادی آداب بود و برای همین کسی تصور چنین رفتاری را در مورد او نمی کرد و تنها دوستان و آشنایان نزدیک او از این و.یژگی اش خبر داشتند . او در سن 19 سالگی وارد دانشگاه شد و در سن 24 سالگی با مدرک کارشناس حقوق فارغ التحصیل گردید .


 شاهین رضایی در سن 29 سالگی

پس از فارغ التحصیلی به علت این که سرپرستی خانواده اش را بر عهده داشت از خدمت سربازی معاف گردید . و در دفتری که از پدرش به ارث برده بود ، شروع به کار نمود و در حرفه ی خود یعنی کارشناس مسائل حقوقی با توجه به هوش و استعداد بالایی که از آن برخوردار بود در اکثر پرونده ها چهره ای موفق داشت و با توجه به ویژگی هایی که ذکرشان گذشت ، عده ی زیادی از مردم برای دعاوی خود ، او را به عنوان وکیل انتخاب می کردند .

و اما از آنجایی که او شخصیت اجتماعی نیز داشت دوستان و آشنایان بسیاری اطراف او بودند و از آنجایی که در شهرستان نسبتا کوچکی زندگی می کرد ، در شهر تبدیل به چهر های سر شناس گشته بود . به خصوص که در دوران دانشجویی و در مسابقات ورزشی دانشجویان تقریبا هر سال قهرمان کشور می شد و یک بار موفق به کسب عنوان قهرمانی دانشجویان جهان در کشور آلمان و در رشته ی کشتی نیز شده بود ، که در شهر ستان آنها سر و صدای زیادی را به همراه داشت و این باعث سرشناس شدن هر چه بیشتر او در شهر گردیده بود .

شاهین با همه سلام و احوال پرسی داشت و با تعداد زیادی نیز می توان گفت که دوست بود ولی در گزینش دوستان صمیمی خویش دقت بیشتری می کرد و تقریبا دوستان در جه ی اول او همان کسانی بودند که در دوران مدرسه با هم دوست شده بودند و دوستی آنها دوام زیادی داشت . در ضمن در دوران دانشگاه مورد توجه خاص همکلاسیان دختر خویش نیز بود . ولی به دلیل اینکه معتقد بود که دوستی هایی به این شکل معمولا مشکلاتی را به همراه داشته و از آن مهم تر اینکه اعتقاد داشت که دوستی با جنس مخالف او را گرفتار می کند و اصطلاحا دست پایش را می بندد ، معمولا از این موارد فراری بود . البته با همه برخورد مناسب و شایسته ای داشت و سعی می کرد کسی را از خویش نرنجاند .

یک روز با هوای مطبوع پاییزی در حالی که او در دفترش در حال مرتب کردن فایل ها بود که دفتر را ببندد و عازم منزل شود متوجه ی صدای در شد .

شاهین گفت بفرمایید ، و در حالی که سرش توی کمد میزش بود متوجه ی صدای خانوم جوانی شد که پرسید : ببخشید ، مثل اینکه دیر اومدم ، آره ؟

شاهین کمی سرش را بالا گرفت و با خوشرویی گفت : متاسفانه بله ، چون من هر روز این موقع دفتر رو می بندم البته بعد از ظهر ، ساعت 4 به بعد در خدمت هستم ، دختر هم بعد از یه لحظه مکث گفت : بله پس من ساعت 6 بعد از ظهر بیام مشکلی نداره ؟ چون من بعد از ظهر تا ساعت 5.5 کلاس دارم . شاهین هم گفت : نخیر مشکلی نیس، تشریف بیارید در خدمتم  . و دختر خداحافظی کرد و رفت .


دختر ( زهره سعادت )

بعد از رفتن دختر ، شاهین هم دفتر رو بست و در حالی سوار ماشین بود با خودش گفت ، یعنی دختره چه کار داشت ؟ خوب حالا یه روز ظهر ، دیر تر می رفتی خونه ، مثلا چی میشد ؟ در همین حال بود که یه دفعه به خودش آمد و گفت : شاهین تو که این قد فضول نبودی پسر ، حالا هر کاری داشت ، مهم نیس ، یادت باشه که اون فقط یه مشتریه .

تا این که بعد از ظهر شد و طبق معمول ، بعد از صرف ناهار و یه چرت ، سرحال آماده ی شروع کار در بعد از ظهر شد ، وقتی در شرکت رو باز کرد ، متوجه شد آقا مصطفی از سفر ، برگشته .

مصطفی یک مرد تقریبا 50 ساله بود که بعد از بازنشستگی از دادگستری ( با سمت راننده ) ، برای اینکه هم کمک خرجی باشه و از اون مهم تر روز ها حو صله اش در اثر بیکاری سر نرود پیش شاهین کار می کرد ، البته شرح وظایف مشخصی داشت که تقریبا مثل یک سکرتر برای شاهین بود ، البته برخی مسائل حقوقی را هم به دلیل آشنایی که با این کار داشت ، پی گیری می کرد .

شاهین پس از دیدن آقا مصطفی ، خیلی خوشحال شد و گفت : بهههههههههه آقا مصطفی زیارت قبول آقا ، خدا پدرت رو بیامرزه بابا ، کجا رفتی ، حاجی حاجی مکه ، ما رو تنها گذاشتی ، خدایی جات خیلی خالی بود . مصطفی هم گفت : قربانت شاهین جان من هم دلم واست تنگ شده بود اونجا باور کن به فکرت بودم و به صورت خاص واست دعا کردم . و از خدا خواستم که ایشالله یه زن خوب نصیبت بشه ، شاهین با خنده : مصطفی تو که گفتی واست دعا کردم ولی ظاهرا نفرینمون کردی که بابا . هر دو با هم خندیدن . و مصطفی به شاهین گفت : یه نفر زنگ زد واسه ی ساعت 4 نوبت گرفت ، الان باید کم کم سر کله اش پیدا بشه تا بری تو اتاقت منم برات یه چایی تازه دم می ریزم . شاهین : دمت گرم آقا مصطفی .


 مصطفی

مشتری ساعت 4 آمد و در حدود ساعت 5 رفت . ناگهان با نگاه کردن به ساعت یاد دختری که در پایان وقت ظهر همان روز آمده بود افتاد و با خودش گفت : نیومد دختره ، و از مصطفی پرسید : کس دیگه ای زنگ نزد ، و جواب منفی مصطفی را شنید .

شاهین تا آن موقع کمتر از دختری خوشش آمده بود و اگر هم آمده بود بسیار سطحی و به خودش اجازه ی قوت گرفتن علاقه را نداده بود . ولی در مورد مراجع ظهر احساس خاصی پیدا کرده بود که خودش هم از این احساس متعجب بود . البته زیاد فکر نمی کرد که قضیه جدی باشد . در حالی که توی همین فکر ها بود صدای زنگ تلفن داخلی رو شنید . مصطفی گفت : آقا یه خانوم هستند که می گن شما بهشون وقت دادین بفرستم داخل ؟ شاهین : آره آقا مصطفی بگو بیان داخل .


|+| نوشته شده توسط حکمت در دوشنبه بیستم آبان 1387  |
 تصاویری از کودک بامزه
تصویر : نوزاد با نمک ـ کودک با مزه ـ بچه ی بامزه و با نمک و ... موجود است

 

 

|+| نوشته شده توسط حکمت در یکشنبه دوازدهم آبان 1387  |
 
 
بالا