تبليغاتX
گوناگون
بوی گلپر مثال اطلسی نیست ، حرفهای من مثل حرف کسی نیست
 بیوگرافی (زندگینامه) دکتر حسن سبحانی

متولد 1333 ـ شهر دامغان

تحصيلات: دکترای تخصصی (PH.D) علوم اقتصادی با گرايش توسعه اقتصادی از دانشگاه تهران

شغل: دانشيار اقتصاد در دانشکده اقتصاد دانشگاه تهران

دکتر حسن سبحانی ، فروردین ماه سال 1333 در شهرستان دامغان دیده به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی را در مدرسه قائم مقام سپری نمود سپس وارد دبیرستان فردوسی شد. بعد از گذراندن دوران دبیرستان به دانشسرای مقدماتی دامغان رفت و این مقطع را نیز با موفقیت پشت سر گذاشت. دکتر حسن سبحانی در بهمن ماه 1353 در رشته اقتصاد دانشگاه ملی پذیرفته شد. ایشان طی این سالها در کنار تحصیل به تدریس در دبیرستان های دامغان می پرداخت. دکتر سبحانی در خرداد ماه 1358 موفق به اخذ مدرک کارشناسی اقتصاد گشت. در سال 1367 پس از قبولی در بورس خارج از کشور آن را با این استدلال که بچه های انقلاب باید در داخل درس بخوانند به بورس داخل کشور تبدیل نمود و دوران کارشناسی ارشد و دکترا را در دانشگاه تهران به پایان رسانید و در طی این مدت علاوه بر تحصیل ، مسئولیت های مختلف علمی ، اجتماعی و سیاسی را بر عهده داشت. دکتر سبحانی اولین فارغ التحصیل دکترای اقتصاد بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در دانشگاه های جمهوری اسلامی ایران است.

تعدادی از مسئوليت ها:

1 ـ نماينده مردم شهرستان دامغان در پنجمين، ششمين و هفتمين دوره مجلس شورای اسلامی ـ رئیس کمیسون برنامه و بودجه و محاسبات مجلس در سال نخست دوره هفتم ـ رئیس کمیسون تلفیق برنامه چهارم توسعه کشور

2 ـ عضو هيأت امنای دانشگاه های شمال کشور (از سال 1378)

3 ـ معاون پژوهشی و آموزشی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی (1374 ـ 1371)

4 ـ مدير کل امور پژوهشی و قائم مقام معاون پژوهشی دانشگاه تهران (1370 ـ 1371)

5 ـ سرپرست موسسه توسعه و تحقيقات اقتصادی دانشگاه تهران (1368 ـ 1370)

6 ـ مدير کل دفتر هماهنگی تبليغات دولت (1360 ـ 1361)

7 ـ رئيس مرکز تربيت معلم دامغان (1361 ـ 1362)

8 ـ رئيس شورای شهر دامغان (1358)

9 ـ عضو مرکزی جامعه اسلامی معلمان دامغان (1357 ـ 1358)

10 ـ موسس و مسئول اتحاديه انجمن های اسلامی دانش آموزان دامغان (1358 ـ 1359)

 بخشی از تالیفات دکتر سبحانی:

ـ تاليف 11 جلد کتاب درسی در بازرگانی و اقتصاد برای دبيرستان های کشور

ـ تاليف کتاب اقتصاد کار و نيروی انسانی

ـ تاليف کتاب نظام اقتصادی اسلام

ـ تاليف کتاب نگرشی بر تئوری ارزش

ـ تاليف کتاب دغدغه ها و چشم اندازهای اقتصاد اسلامی

ـ تاليف کتاب طبقه بندی توصيفی ادبيات اسلامی (دو جلد)

ـ ترجمه کتاب تئوری و مسائل اقتصاد خرد (چاپ 24) از انگليسی

ـ ترجمه کتاب تحليل اقتصادی (چاپ 4) از انگليسی

ـ نگارش 8 مقاله در مجلات علمی ـ پژوهشی

ـ تاليف کتاب اقتصاد چيست؟ (برای جوانان)

ـ تالیف کتاب سنابرق

|+| نوشته شده توسط ابوالفضل و حکمت در چهارشنبه بیستم خرداد 1388  |
 بیوگرافی علی نیکبخت واحدی

 

 زندگی نامه
عليرضا واحدي نيكبخت 
  تاريخ تولد: 5 صبح جمعه 9 تير 1359(27 سال) 
 محل تولد: بيمارستان امام رضا مشهد 
 محل زندگي: خيابان كوه سنگي و ابوطالب مشهد 
 خانواده: 
 پدرش خياط بود و توليدي پوشاک داشت و مادر، خانه دار و البته هنر آرايشگري داشت ، او فرزند اول خانواده بود و بعد از او، يک برادر و 3 خواهر ديگر هم به اين جمع اضافه شدند. 
 محل تحصيل: 
 ابتدايي:رافت كوهسنگي مشهد 
 راهنمايي:اسرار سازمان آب مشهد  
 دبيرستان:شريعتي مشهد در رشته فني و حرفه اي 
 نكاتي از زندگي او: 
*او خانواده و فاميلي پرجمعيت داشت. يک برادر،3 خواهر،3 عمو،4 عمه،4 خاله و3 دايي فاميل بزرگي بود و پر از رفت و آمد. او هم مثل همه ايراني ها و شهرستاني ها با دلبستگي هاي عاطفي شديد به اعضاي خانواده و فاميل، به خصوص به کوچکترين دايي اش صمد که فقط 5 سال با او اختلاف سني داشت، بزرگ شد.  
*در دوران کودکي آرزو داشت دکتر شود. از دوره نوجواني ورزش را با واليبال شناخت و از ابتداي جواني بود که گمشده و آينده اش را در فوتبال حرفه اي پيدا کرد.  
 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ابوالفضل و حکمت در جمعه ششم دی 1387  |
 زندگی نامه ( بیوگرافی ) دکتر اکبر عالمی

به نام خدا

زندگی نامه ( بیو گرافی ) دکتر اکبر عالمی " استاد دانشگاه ، پژوهشگر ، مولف ، مترجم ، مجری و منتقد سینما "

دکتر اکبر عالمی

در شهرستان دامغان خانواده ی بسیار بزرگ و قدیمی و ریشه داری به نام عالمی وجود دارد ، که همواره طی سالیان متمادی انسان های دانشمندی بوده و هستند . افراد خاندان عالمی در هر زمینه ای که سعی کرده و وارد شده اند به بالا ترین حد آن زمینه رسیده اند . هم اکنون تعدادی از افراد این خانواده وجود دارند که در آستانه ی صد سالگی ، مدرک پی اچ دی در زمینه ی رشته های مختلف علوم از دانشگاه های بزرگ و معتبر جهان دارند . افراد این طایفه در سالهای نه چندان دور تمام امور بسیار مهم شهر را در اختیار داشته اند و تعدادی از آنها که وارد عرصه ی سیاست شده بودند ، از وزرای نخبه و نمایندگان دانشمند و کاربلد مجلس شورای ملی قبل از انقلاب  اسلامی بوده اند و یا گروه دیگری که در زمینه ی علوم دینی وارد شدند به بالا ترین درجات این علوم چه پیش از انقلاب و چه پس از آن رسیدند .

دکتر اکبر عالمی یکی از اعضای چنین خانواده ی بزرگی است ، و بی جهت نیست که تمام معیار ها و نشانه های یک ایرانی اصیل ، متین و با دانش در رفتار و منش این شخصیت ظهور می کند .

پدر اکبر عالمی احمد نام داشته و او نیز فرزند حاج شیخ میرزا آقا عالمی از مجتهدان به نام دهه های اولیه ی قرن چهارده هجری بوده است .

احمد عالمی فردی تحصیلکرده و دامپزشک بوده و با توجه به شغلش در آن سالها مجبور به مهاجرت به شهرهای مختلف کشور عزیزمان بود ه است . اکبر عالمی به سال 1324 هجری شمسی در یکی از همین شهرهای دوران مهاجرت بدنیا آمد و شاید خونگرمی دکتر عالمی به این مربوط باشد که، در شهر اهواز دیده به جهان گشوده است .

اکبر کمتر از دو سال سن داشت که دکتر احمد عالمی وخانواده اش به شهر آبا و اجدادی خویش ( دامغان ) بازگشتند . و در محله ی معصوم زاده ی این شهر ساکن شدند .اکبر دوران کودکی و نوجوانی خویش را در همین شهر گذراند تا اینکه برای ادامه تحصیلات و رسیدن به عشقش ( علوم سینمایی ) به تهران مهاجرت نمود . او در رشته ی رادیو و تلوزیون از دانشکده ی هنر های دراماتیک فارغ التحصیل شد ولی او تشنه تر از این بود که به همین بسنده کند ، از همین رو برای ادامه ی تحصیلات خویش راهی کشور  انگلستان شد و تا درجه ی دکترا پیش روی نمود . پس از آن برای تسهیم علم خویش با هموطنانش به میهن خود بازگشت .ایشان دارای دو فرزند یک دختر ویک پسر می باشند که پسر ایشان اردشیر نام دارد و گرافیست زبر دستی است .

دکتر اکبر عالمی با ورود به ایران ، فعالیت های فرهنگی و هنری خویش را از سر گرفت و در دانشگاه مشغول به تدریس علوم مختلف سینمایی گردید و بیشتر هم در زمینه ی تخصصی خویش که حوزه ی انیمیشن هست نشر علم می کرد . مردم ایران برای اولین بار در اواخر دهه ی شصت که کم کم مباحث تئوری و علمی سینما می رفت که به بوته ی فراموشی سپرده شود ، چهره ی دکتر عالمی را در برنامه ای با عنوان  "آن روی سکه " مشاهده کردند ، که در آن از اسپشال افکت صحبت می کردند ، ولی این " هنر هفتم " بود که اکبر عالمی را به عنوان یک قطب علمی سینمایی به ایرانیان معرفی نمود . "هنر هفتم " در اوایل دهه ی هفتاد که در آن زمان ایرانیان کمتر به این عادت داشتند که ساعات اولیه بامداد را پایان شب خویش بدانند ، پنج شنبه شبها حدودا نیمه شب آغاز می شد و تا پاسی از نیمه شب گذشته ، فیلم هایی بسیار بزرگ و زیبا از سینمای جهان نمایش می داد و دکتر عالمی کارشناس و همه کاره ی این برنامه بود .

دکتر عالمی را بعد ها در برنامه های بسیاری به عنوان کارشناس ، مجری ، منتقد و ...  دیدیم ، که " سینما ماورا " که از شبکه ی چهار سیما پخش می شود یکی از آخرین و جذابترین این برنامه ها است .

گوشه ای از فعالیت ها :

ترجمه و تأليف كتاب هاي فني سينمايي

تدريس مباحث تكنيكي و تخصصي در دانشكده هاي سينمايي ( دانشگاه تهران ، دانشگاه تربیت مدرس و ... )

عضو هیئت علمی و مدیر گروه انیمیشن ( پویا نمایی ) دانشگاه تربیت مدرس

اجرا و کارشناسی برنامه های تخصصی سینمایی در تلوزیون

داور جشنواره های بین المللی  فیلم و انیمیشن

داور و مجری جشنواره های مختلف ایران

دبیری همایش های ملی انیمیشن

رياست لابراتوار وزارت فرهنگ و آموزش عالي (1375)

مسئوليت لابراتوارهاي سازمان صدا و سيما (1360)

و ...

واما پس از ساخت و اکران فیلم ضعیف و دور از واقعیت " 300 " بود که اکبر عالمی به عنوان یک کارشناس در برنامه ی " پشت پرده " در شبکه ی چهار سیما ظاهر شد و در این برنامه بود که دکتر عالمی چهره ی یک ایرانی وطن پرست وعاشق فرهنگ و تمدن کهن دیارش را ، در مرسه ی ظهور قرار داد .

بعد از پخش این برنامه بود که مهندس عزت الله ضرغامی ریاست سازمان صدا و سیما ، طی نامه ای از ایشان به خاطر ارائه ی بحثی پر محتوی در نقد و بررسی فیلم اسکندر و 300 تقدیر نمود .

دکتر رضا پور حسین مدیر شبکه ی چهار نیز به دلیل توجه دکتر عالمی ، به اصالت و هویت دینی و ملی ایشان را موردتقدیر قرار داد .

همچنین مخاطبان این شبکه نیز با روش های گوناگون مراتب تشکر و قدر دانی خود را از گفته های دکتر عالمی در آن برنامه ابراز نمودند . 

دکتر اکبر عالمی

گفتنی ها در مورد دکتر عالمی بسیار زیاد است ولی دیگر در این مقال نمی گنجد و تنها در نهایت می توان از ، متانت ، ادب ، تون صدای خاص و تاثیر گذار ، تسلط در اجرا و سخن وری ، رعایت عدالت و شکیبایی درشنیدن نظرات مخالف با نظر خویش ، مهربانی و صمیمیت در گفتار و کردار و بالاخره دانش و علم بسیار زیاد در حوزه های مختلف علوم سینمایی ، به عنوان عوامل محبوبیت و پذیرش عمومی دکتر اکبر عالمی نام برد .

گرد آوری شده توسط " حکمت حسین زاده "

 

|+| نوشته شده توسط حکمت در جمعه بیست و دوم آذر 1387  |
 داستان سرا پا حقیقت قسمت دوازدهم ( آخرین قسمت )

به نام خدا

قسمت دوازدهم

پلیس تیم های ویژه ای را برای دست یافتن به اطلاعاتی درباره ی زهره تشکیل می دهد ولی همه ی تجسس ها بی نتیجه می ماند تا اینکه در ساعت ده شب  روز بعد زنگ تلفن شاهین به صدا در می آید .

شماره ای با کد 44+ ، که مربوط به کشور انگلیس است ، شاهین با تعجب به تلفن پاسخ می دهد .


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط حکمت در سه شنبه دوازدهم آذر 1387  |
 داستان سرا پا حقیقت قسمت یازدهم

به نام خدا

قسمت یازدهم

بیست روز بعد ساعت ده صبح  شاهین داخل دفتر خود در حال صحبت کردن با یک مراجع هست که صدای زنگ تلفنش بلند می شود ، تلفن را پاسخ می دهد ، پشت خط محمد ابراهیم است که بسیار آشفته صحبت می کند و از شاهین می خواهد که هر چه سریع تر خود را به باغ برساند ظاهرا برای زهره اتفاقی افتاده است . در همان لحظه شاهین با معذرت خواهی از ارباب رجوع ، دفتر را به قصد مراجعت به باغ ترک می کند . و اینک در باغ .


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط حکمت در دوشنبه یازدهم آذر 1387  |
 داستان سرا پا حقیقت قسمت دهم

به نام خدا

قسمت دهم 

شاهین داخل گلخانه نشسته و در فکر فرو رفته و حرفی نمی زند ،

زهره : چیه ساکت نشستی ؟

شاهین : حقیقتش یه فکری هست که ذهن من رو به خودش مشغول کرده و نمی دونم که چجوری ازت بپرسم .

زهره با خنده : به زبان شیرین فارسی ، البته اگه خواستی می تونی انگلیسی هم بپرسی بازم می تونم جوابت رو بدم .

شاهین نیز می خندد ولی بعد از چند لحظه باز  ساکت شده به فکر فرو می رود .

زهره : بابا بگو دیگه ، چته ؟ دارم نگران می شم ها .

شاهین : من حرفم رو عادتمه که رک می زنم امیدوارم که ناراحت نشی و صادقانه جوابم رو بدی . ببین من چیزی توی زندگیم نبوده که پیش تو بازگو نکرده باشم و سکرت مونده باشه برخلاف اینکه وکیل ها معمولا انسان های مرموزی هستند ولی من همیشه شخصیتی رو ، داشتم و تو الان کاملا همه خانواده و دوستای من رو می شناسی و از زیر و بم زندگی من خبر داری درسته ؟

زهره :آره درسته .

شاهین : ولی تو خیلی کم پیش اومده که در مورد خونوادت صحبتی کنی ، اگر هم چیزی گفتی فقط در مورد خواهر کوچیکتر و مامانت بوده ولی هیچ وقت در مورد بابات چیزی نگفتی ، می خواستم بدونم دلیل خاصی داره ؟، و یا مثلا اینکه دختر ها معمولا
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط حکمت در یکشنبه دهم آذر 1387  |
 داستان سرا پا حقیقت قسمت نهم

به نام خدا

قسمت نهم

ساعت دو بعد از ظهر صدای بوق اتومبیل شاهین از پشت درب باغ می آید . محمد ابراهیم با شنیدن صدای بوق آشنا دوان دوان خود را به جلوی در باغ می رساند و در ها را برای شاهین گشوده تا او ماشین را به داخل بیاورد و شاهین نیز این کار را می کند و با ماشین تا جلوی سایت پرورش قارچ که تقریبا در اواسط باغ قرار دارد حرکت می کند و اتومبیل را در زیر سایه ی درختی نزدیک به سایت پارک می کند .

شاهین : سلام . خسته نباشید .

زهره : مرسی سلامت باشید . من که کاری نکردم ولی صادق بنده خدا خیلی زحمت کشید همه ی این تیر ها رو هم اون بنده خدا
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط حکمت در یکشنبه دهم آذر 1387  |
 داستان سرا پا حقیقت قسمت هشتم
به نام خدا

قسمت هشتم

محمد ابراهیم پس از شنیدن صدای بوق ماشین ، دوان دوان به سمت در دویده آن را باز می کند .

محمد ابراهیم : سلام خانزاده ، سلام خانوم مهندس

شاهین و زهره پاسخ اورا می دهند .

شاهین : ممد ابراهیم جان خانوم مهندس از فردا قراره اینجا یک گلخونه ی پرورش قارچ احداث کنن ، الان ما اومدیم که محلش رو مشخص کنیم ، که کجای باغ باشه بهتره . پس بدون که بعد از این خانوم هر روز می یان اینجا ، باید هواشون رو داشته باشی ، و
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط حکمت در شنبه دوم آذر 1387  |
 داستان سرا پا حقیقت قسمت هفتم
به نام خدا

قسمت هفتم

شب بعد شاهین تنها داخل دفتر خودش نشسته و در حال فکر کردن است . با خودش فکر می کند ، خوب این پرونده هم تموم شد ولی ای کاش کمی بیشتر طول می کشید ، به چه بهونه ای باز هم با زهره مراوده داشته باشم ؟ و...

مشکل بزرگ شاهین این بود که شخصیتا غرور خاصی داشت که این ، اجازه ی هر گونه ابراز علاقه ای را از او گرفته بود و از این گذشته او همیشه عادت داشت که دختر ها به سمت او بیایند و تا آن موقع هیچ کس موفق نشده بود که شاهین را اسیر خودش
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط حکمت در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387  |
 داستان سرا پا حقیقت قسمت ششم
 

به نام خدا

قسمت ششم

از ابتدا تا پایان این ترانه هیچ یک از این دو حرفی به هم نزدند ، و تنها در بحر ترانه غرق شده بودند ، در چهره ی هر دو می شد لبخند و رضایت را به وضوح دید ، پس از اتمام ترانه .

زهره : واقعا محشره . احساس عجیبی به آدم دست میده .

شاهین : دقیقا باهات موافقم .


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط حکمت در شنبه بیست و پنجم آبان 1387  |
 داستان سرا پا حقیقت قسمت پنجم
 به نام خدا
 

قسمت پنجم

 

فردا صبح در حالی که شاهین با ماشین اش به جلوی دفترش می رسد زهره را می بیند که در حال ورود به دفتر است . به سرعت ماشین را پارک کرده و وارد دفتر می شود و بعد از سلام و احوال پرسی با زهره و مصطفی رو به مصطفی .

شاهین : آقا مصطفی شما امروز نمی خواد بری دنبال کار اون کارخونه ی سرامیک ، بعد از ظهر برو ، چون من الان می خوام با خانوم مهندس برم گلخونه ، گلا مث اینکه دچار بیماری شدن ببرم نشونشون بدم که ایشون چی تشخیص می دن ، دیگه خودت اوستای مایی دیگه سفارش نکنم آقا مصطفی بعد از ظهر هم که همون ساعت 4 من می یام اگه کسی اومد واسه ی بعد از ظهر

ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط حکمت در جمعه بیست و چهارم آبان 1387  |
 داستان سرا پا حقیقت قسمت چهارم

به نام خدا

 

قسکت چهارم

 

شاهین در تخت خواب ، دچار بی خوابی شده و فکرهای مختلف خواب را از چشمان او ربوده است . به این فکر می کند که باید قبول کند ، عصبانیت بیبش از حدش در برخی مواقع غیر طبیعی است و می تواند آینده اش را به خطر بیندازد . اما چه می تواند بکند ، آخر حرکات او در زمان عصبانیت اختیاری نیست که کنترلی بر آن داشته باشد ، آیا واقعا یک روان شناس می تواند به او کمک کند و .... از این حرفها گذشته به یاد خانوم زهره ی سعادت می افتد و این که امروز حتما خیلی ناراحت شده وقتی دیده که شاهین به قرارش پایبند نبوده و فردا با او چه بر خوردی بکند ؟ به این که اصلا آیا آن دختر هم به من فکر می کنه و یا من هستم که به او فکر می کنم ، شاید اصلا اون شوهر و یا نامزد داشته باشه ؟ در این صورت حتی نباید یه لحظه هم به او فکر کنم .

 

شاهین در یک خانواده اصیل بزرگ شده بود و مسائلی این چنینی برای او اهمیت زیادی داشت . و پایبند به همه ی اصول اخلاقی بود . همه ی شهر پدرش را امیر خان می خواندند و برای او وپدر بزرگش که بزرگترین ملاک شهر بود به نام اسدالله خان ، احترام خاصی قائل بودند که با توجه به ثروت زیاد و روابط قوی هرگز از اعتبار خویش در راه نادرست و استثمار دیگران استفاده نکرده بودند . البته در ابتدای انقلاب بسیاری از زمین های آنها توسط دولت مصادره گردیده بود ولی با این وجود ، باز هم زمین هایی با موقعیت های بسیار مناسب در جای ، جای شهر و همچنین زمین های کشاورزی مرغوبی در اطراف شهر ، داشتند که به او که تنها وارث خانواده بود رسیده بود و این آنها را تبدیل به انسانهایی که بالقوه ثروت زیادی دارند ، کرده بود .


امیر خان ( پدر شاهین )


اسدالله خان ( پدر بزرگ شاهین )

صبح روز بعد ساعت 9 صبح داخل دفتر ، مصطفی در حالتی با شاهین مواجه می شود که دستش را به صورت بانداژ شده می بیند .

مصطفی : شاهین جان خدا بد نده ، دستت چی شده ؟

شاهین : چیزی خاصی نیست آقا مصطفی خوب می شه .

مصطفی : با کسی دعوا کردی ؟

شاهین : نه یه موردی بود که متاسفانه باز از کوره در رفتم . فقط مصطفی جان شروع به نصیحت نکن که خودم خدایی خیلی پشیمونم . چشم سعی می کنم دیگه تکرار نشه .

مصطفی : شاهین جان باور کن من اگه چیزی می گم واسه ی خیر و صلاح خودت می گم .

شاهین : چاکرتم هستیم آقا مصطفی ، خوب بگو ببینم برنامه ی امروزمون چیه ؟

 مصطفی : عرض کنم که نیم ساعت پیش دهقانتون محمد ابراهیم زنگ زد گفتش می خواد بیاد که الان کمکم سر و کله اش پیدا می شه ، بعدشم واسه ی ساعت ده ونیم به خانوم سعادت وقت دادم .

شاهین : بسیار خوب من توی اتاقم فقط یه زحمت بکش یه چایی واسه ی من بیار ، بعدم ممد ابراهیم هر وقت اومد بفرستش تو اتاق .

شاهین در حال چای خوردن محمد ابراهیم وارد می شود . و از شاهین اجازه می گیرد و می نشیند و سپس شاهین از آقا مصطفی می خواهد که یه چایی برای محمد ابراهیم بیاورد . 


محمد ابراهیم ( دهقان شاهین )

شاهین : چه خبرآ ممد ابراهیم ؟ اوضاع رو به راهه ؟

محمد ابراهیم : بله خان زاده خاطرتان جمع باشه همه چی رو به راهه فقط آمدم ازتان کسب تکلیف بکنم که گندم ها را درو کردیم و داخل سیلو انبار شده موقتا ، خودم برم صحبت کنم برای فروشش یا خودتان می آید ؟

شاهین : ممد ابراهیم من تا حالا این همه سال آخه شده تا حالا بیام خودم این کارا رو بکنم ؟ خودت مث هر سال زحمتش رو بکش دیگه ؟

محمد ابراهیم : بله آقا ، شما لطف دارین . ولی وظیفه ی ما هست که بیایم کسب اجازه و تکلیف بکنیم .

شاهین : در حقیقت شما به ما لطف داری که بیشتر از وظیفه ات به ما کمک می کنی . خوب دیگه چه خبرا وضع و اوضاع مالیتون خوبه ؟ کارگرا که حقوقشون رو واریز کردم ، چکها شون رو واسشون کشیدی دیگه ؟

محمد ابراهیم : بله آقا ، شما لطف کردین و ما هم انجام وظیفه . فقط خان زاده ، یه خواهشی داشتم ازتان ، حقیقتش ، تراکتور قدیمیه گیر بکسش مشکل پیدا کرده و دندش جا نمی ره و باید برای تنفس زمین ، زمین ها رو یه شخم بزنیم و به تراکتور ها نیاز داریم اگه بشه مساعدت بکنید ، ما این ها رو درست کنیم .

شاهین : مسئله ای نداره ، تو یه نفر رو ببر درستش کنه بعد بگو چقد خرجش شد تا من واست چکش رو بکشم .

محمد ابراهیم : بله خان زاده ، حتما ، یه چیز دیگه هم هست آقا ، تا یادم نرفته گلخانه هم چند روزی هست که گلهاش سر حال نیستن ، سید هم آوردیم یکم کود شیمیایی ریخت پاش ولی هیچ بهتر نشد ، شما چی دستور می دین ؟ بفرستم دنبال آقای مهندس رحمتی بیان یه نگاهی بهش بندازن باز ایشان علمی کار می کنن بهتره ؟

شاهین : آره حتما بفرست دنبالش ، زود تر هم این کار رو بکن تا حیوونیا از دست نرفتن .

شاهین داشت این حرف را می زد که ناگهان فکری مثل برق و باد به ذهنش خطور کرد و ناگهان گفت ،

شاهین : نه نه ، نمی خواد بفرستی دنبال مهندس رحمتی ، من خودم اگه بشه فردا یه مهندس کاربلد می یارم سر زمین ، اگر هم نشد که زنگ می زنم زحمتش می افته گردن خودت همون مهندس رحمتی رو بیار .

محمد ابراهیم : هر جور شما صلاح می دانین آقا ، به هر صورت ما در خدمتیم . خوب دیگه اجازه ی مرخصی به ما می دین آقا ؟

شاهین : خواهش می کنم ، قربانت ممد ابراهیم جان ، به سلامت .

شاهین در حال بدرقه ی محمد ابراهیم هست که زهره وارد دفتر می شود و با دیدن شاهین با دست بانداژ شده کمی با تعجب به او نگاه کرده و سلام می کند . شاهین هم با خوشرویی جواب سلام او را می دهد و از او دعوت می کند که وارد اتاق کارش شود . و سپس از مصطفی می خواهد که برایشان چای بیاورد .

شاهین : خواهش می کنم بفرمایید بشینید .

زهره : بله چشم . خدا بد نده آقای رضایی دستتون چی شده .

شاهین با دست پاچگی : این ، این ، هیچی ، چیز مهمی نیست ، فقط زخم شده .

زهره با اینکه خیلی دلش می خواهد که دلیل آن را بفهمد ولی ، حس کنجکاوی خود را کنترل می کند و سوال بیشتری در این باره نمی پرسد .

زهره : دیروز من اومدم مث اینکه شما واستون مشکلی پیش اومده بود ، تشریف نداشتید ؟

شاهین : بله ، یادم رفت بابت بد قولی دیشب ازتون عذر خواهی کنم ، واقعا شرایطی بود که نتونستم بیام ، امیدوارم که عذر من رو بپذیرید .

زهره با خجالت توام با احساس رضایت از برخورد مناسب شاهین با خودش : نه نه اصلا مشکلی نیست . خوب بهتره بریم سر اصل مطلب خوب چی شد آقای رضایی ؟ کار ما به کجا رسید ؟

شاهین : خدمت شما عرض کنم که بنده دیروز رفتم ، پیش آقای خسروی و با هاشون ملاقات کردم و ایشون ادعا کردن که از وجود چنین قولنامه ای بی خبرن ، و با توجه به صحبت ها شون به نظرم اگه مدارک کامل شما رو ببینن مشکلی وجود نداشته باشه ، البته گفتم که اینجوری به نظر می رسید ، شاید بهتره بگم که امیدوارم اینشکلی باشه . خوب شما مدارکی رو که بهتون گفته بودم رو آوردید همراهتون ؟

زهره : بله ، اقای رضایی یه لحظه اجازه بدین .

زهره مدارک را از داخل کیفش در آورده بر روی میز می گذارد .

مصطفی با دو عدد چای وارد اتاق می شود . و جلوی آن دو می گذارد و از اتاق خارج می شود .

زهره رو به شاهین : ای بابا چرا زحمت کشیدن من داشتم رفع حمت می کردم .

شاهین : خواهش می کنم ، چه زحمتی باعث شرمندگیه ، اینجا وسایل پذیرایی محدوده . در ضمن بنده ازتون درخواستی دارم و می خوام که اگه براتون مقدوره شما رو به زحمت بندازم . ولی قبلش ازتون خواهش می کنم چایی تون رو میل بفرمایید .

زهره در حالی که چایی رو برمی دارد : خواهش می کنم بفرمایید اگه کاری از دستم بر بیاد خوشحال می شم که کمکتون کنم .

و کمی از چایی می نوشد .


زهره

شاهین : خواهش می کنم ، من باید عرض کنم خدمتتون که من در حاشیه ی شهر یه گلخونه دارم که ، الان همین آقا ممد ابراهیم که وقتی شما وارد شدید دیدیدش که داشت از این جا خارج می شد ، خبر اورد که گلهاش بی حال شدن و من می خواستم از شما که ( با خنده ) ماشالله متخصص این کارین خواهش کنم بیاین یه نگاه بهش بیندازین ، البته اگه خودتون صلاح می دونید .

زهره با دست پاچگی : والله چی بگم ، ( با کمی تامل ) گفتید کجاست ؟

شاهین : همین چسبیده به شهر با ماشین بیست دقیقه راه بیشتر نیست . البته اگه خودتون صلاح می دونین . و من اصراری ندارم .

زهره : نه ! مشکلی نیست . باشه فقط زمانش رو بگید که کی باید یریم ؟

شاهین : اگه مشکلی ندارید همین فردا صبح ساعت نه .

زهره : نه مشکلی که نیست ، باشه پس ، فردا ساعت نه بیام همین جا دیگه ؟

شاهین : اگه براتون زحمته می خواید شما آدرستون رو بدین به من ، تا من بیام دنبالتون .

زهره : نه من ته همین کوچه بغلی زندگی می کنم .

شاهین : جدا ، پس چه بهتر . پس همسایه هم هستیم .

زهره : یه جورایی آره دیگه . خوب دیگه با اجازتون من مرخص می شم .

شاهین به احترام از جا برخاسته و تا جلوی در زهره را مشایعت می کند . و زهره می رود .

مصطفی در حالی که خنده ی معنی داری روی لبش نقش بسته ، به شاهین نگاه می کند . و شاهین هم با لبخند سری تکان می دهد .فردا صبح در حالی که شاهین با ماشین اش به جلوی دفترش می رسد زهره را می بیند که در حال ورود به دفتر است .


|+| نوشته شده توسط حکمت در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387  |
 
 
بالا