به نام خدا
داستان " تلاقی دو نگاه "
اتوبوس شیراز وارد ترمینال جنوب می شود . ساعت 7.5 صبح است .
راننده اتوبوس با صدای بلند: آقایون خانوم ها ترمینل جنوب آخرشه ، به سلامت .
جوان 30 ساله با صدای بلند و دو رگه راننده از خواب بیدار می شود ، باور نمی کند که واقعا رسیده ، چون شب گذشته از شدت خستگی ناشی از یک روز کامل جوشکاری روی اسکلت یک ساختمان 8 طبقه به محض نشستن روی صندلی اتوبوس خوابش برده بود و تمام مسیر رو خوابیده بود .
دستی به سر و مویش می کشد و از اتوبوس خارج می شود . دست فروش ها طبق معمول همیشه، بیرون ترمینال جنوب بساط خود را پهن کرده اند و با سر و صدای زیاد کالای خود را تبلیغ می کنند.
یکی از دست فروش ها مشغول فروش کیف است.
جوان : این کیفها چنده ؟
دستفروش: دونه ای 15 هزار تومان
جوان : چه خبره بابا ارزون تر با ما حساب کن به خدا ما کارگریم .
دست فروش : خوب بیا می خوای این یکی رو ببر ، ظاهرش خیلی تمیزه فقط یه مقدار جیب های توش بد دوخته شده ، اگه می خوای 10 تومان می دم برای تو.
خلاصه با 8000 تومان به توافق می رسند و جوان کیف را از دست فروش می خرد . ظاهر بیرونی کیف خیلی خوب است و چرم به نظر می رسد ولی البته چرم نیست و حد اکثرمی تواند یک ماه برای جوان کار کند . ولی اصلا در نگاه سطحی و اولیه این موضوع مشخص نیست .
کمی جلو تر یک مغازه تاناکورا هست که لباس های دست دوی خارجی می فروشد .
جوان داخل مغازه می شود و یک راست سراغ قسمتی می رود که کت و شلوار های دست دوم قرار دارد . کمی برانداز می کند در یک لحظه چشمش به یک کت می افتد که ظاهرش خیلی برایش آشناست ، یادش می آید که مهندس پیمانکاری که او برایش کار می کند، دقیقا کت و شلواری مشابه همین کت و شلوار را به تن می کند .
جوان : آقا ببخشید این کت و شلوار چند قیمته ؟
فروشنده : این کت و شلوار اصل فرانسه است ظاهرش رو هم که می بینی، کوچیکترین مشکلی نداره ، خدایی اگه همین رو بخوای از مغازه های دیگه بخری کم کم باید 400 هزار تومان بالاش پول بدی ولی ما فقط از شما بیست هزار تومان می خوایم .
جوان : می دونم شما درست می گید، منم واسه ی اینکه می دونم اینجا تاناکوراست و شما واقعا قیمت هاتون مناسبه اومدم اینجا ولی باور کن خودت که می بینی من کارگرم دو تومان هم ارزون تر بدی برای من غنیمته . باور کن اگه پای آبروم وسط نبود اصلا در شرایطی نبودم که حتی 1000 تومان هم برای پوشاک خرج کنم .
فروشنده : باشه عزیز ، همون 18000 تومان رو بده ، خدا بده برکت .
جوان : خدا پدرت رو بیامرزه ، راستی یه جفت کفش هم می خوام .
و سپس از میان کفش ها یک کفش را که با کت شلوارش هارمونی خوبی دارد را انتخاب کرده و با قیمت 3000 هزار تومان آن را می خرد.
سپس به قسمتی که پیراهن ها قرار دارند می رود ، از ابتدا می داند که چه می خواهد یک پیراهن سفید با یقه های شق و نسبتا بلند که با کت بسیار زیبا می شود . مثل آن پیراهن هایی که علی دایی معمولا تنش می کند . خلاصه این پیراهن هم برایش 4000 تومان آب می خورد. پیراهنی که هم اکنون تنش است نسبتا تمیز است ولی خیلی پوسیده و مندرس شده .
کت و شلوار و پیراهن را داخل کاور پلاستیکی بلندی می گذارد و به شکلی در دست می گیرد که اتوی آن خراب نشود و کفش های تازه را هم به پا می کند کفش های بسیار زیبایی است و البته کمی تنگ است و پایش را می زند ، ولی دیگر تاناکوراست و چاره ی دیگری ندارد. از مغازه خارج شده و دمپایی های پاره و کهنه اش را داخل سطل آشغال بیرون مغازه می اندازد.
در حدود صد متر جلو تر یک دست فروش هست که سر رسید و تقویم می فروشد.
جوان سه عدد سر رسید که مربوط به سالهای گذشته است را جمعا، با قیمت 2000 تومان می خرد و داخل کیفش می گذارد. و چند متر جلوتر یک عدد تیغ بیک و یک شامپوی یک نفره را با قیمت 300 تومان از یک مغازه حاشیه خیابان تهیه می کند .
دو باره به داخل تر مینال بر می گردد . به قسمت دست شویی های ترمینال می رود ، نسبت به قبل خیلی بهتر شده ولی هنوز هم تحملش برای بیشتر از یکی دو دقیقه بسیار زجر آور است.
داخل قسمت وضو خانه چندان شلوغ نیست ،کت وشلوار و کیفش را به رخت آویزی که در آنجا قرار دارد آویزان کرده، به جلوی آینه می رود و به صورت خود نگاه می کند ریش هایش خیلی بلند شده یکی دو ماهی هست که نتراشیده .
با آب صورتش را می شوید و تیغ را از جیبش خارج کرده و سعی می کند که صورتش را بتراشد. در ابتدا بسیار سخت به نظر می رسد ولی او با حوصله فراوان به کارش ادامه می دهد و هم زمان از داخل آینه کت و شلوار و کیفش را زیر نظر درد تا بالاخره ، این کار نیز با موفقیت به پایان می رسد .
شیر آب را زیاد باز می کند و مجددا صورتش را می شوید و سپس سر خود را زیر شیر آب برده خیس می نماید و شامپوی کوچک یک نفره اش را از جیب خارج کرده و به موهایش می زند ، سپس با دقت و به خوبی موهایش را چنگ می زند و مجددا سرش را زیر شیر برده و کف ها را می شوید . دوباره همین عمل را از اول انجام می دهد .
سرش خیس است و حوله ندارد . پیراهنش را از تن در آورده و با آن شروع به خشک کردن سرش می نماید البته هوا هم گرم است و این به زود تر خشک شدن سرش کمک می کند .
پس از اینکه کارش با پیراهن قدیمی اش تمام شد آن را داخل سطل آشغال انداخته و فورا پیراهن تازه اش را به تن می کند . از بالا دو تا از دکمه هایش را نمی بندد. مجددا جلوی اینه می ایستد و با دستهایش مو های نرم و خرمایی رنگش را شانه می کند .
به داخل یکی از توالت می رود و کت شلوار و کیفش را به رخت آویز داخل آنجا آویزان کرده با دقت و حوصله زیاد کت و شلوار جدید را به تن می کند . شلوار قدیمی اش را به رخت آویز داخل توالت آویزان کرده و به بیرون می آید . مجددا به جلوی آینه می رود با توجه به قد بلندی که دارد ، کت شلوار بسیار برازنده اوست به نحوی که تو گویی که برای او دوخته شده .
خلاصه، صورت تراشیده ی او که مدت ها زیر ریش مخفی شده بود و این باعث شده بود که ازتابش آفتاب تابستان به پوست صورتش جلو گیری شود و چشم های رنگی و زیبایش که حالا با تیپ جدید و صورت تراشیده و آن پیراهن و کفش و کت و شلوار فاخر، تازه زیبایی خود را عیان کرده بود .
جوان کیفش را برداشته و از ترمینال خارج می شود و به سمت متروی ترمینال جنوب حرکت می کند ، در بین راه یک سیم کارت ایرانسل و یک گوشی دست دوی " دوازده ، دو صفر" را در مجموع با قیمت 20 هزار تومان می خرد و سپس وارد ایستگاه متروی ترمینال جنوب شده، یک بلیط یک طرفه با قیمت 150 تومان خریده و سوار قطار مترو می شود و به سمت ایستگاه میرداماد حرکت می کند .
در ایستگاه میر داماد دختر جوان و زیبایی صدایش می کند .
دختر : آقای محترم می شه یه لحظه وقت تون رو به ما بدین و عطر های ما رو آزمایش کنید ؟
جوان به سمت دکه دختر عطر فروش می رود و به بهانه ی تست ، یکی از آنها که به نظرش خوش بو تر است را برداشته یکی دو بار به سمت خودش اسپری می کند .
جوان : این یکی بوی خیلی خوبی داره ولی من همیشه برا عطر خریدن با همسرم مشورت می کنم ، اگه اجازه بدین بهتره که من الان این رو نگیرم .
دختر جوان : خواهش می کنم ، خیلی ممنون که تست کردین . و جوان به راه خود ادامه می دهد .
در حدود 300 الی 400 متر پیاده روی می کند و بریده روزنامه ای را از جیبش بیرون آورده و شماره پلاک ساختمان مقابلش را با آنچه که روی کاغذ نوشته شده مقایسه می کند و پس از اینکه مطمئن شد آدرس صحیح است وارد می شود .
بالای سر در نوشته شده ، شرکت فنی و مهندسی دربندی .
منشی : بفرمایید ؟
جوان : فکر می کنم یک ساعت پیش تلفنی با شما صجبت کردم.
منشی: بله ، بله ، خانوم مهندس داخل اتاقشون هستند یه لحظه اجازه بدید.
و با تلفن با رئیس شرکت هماهنگ می کند .
جوان بالای در اتاق رئیس شرکت را نگاه می کند که نوشته شده " مدیریت ، مهندس سامیه دربندی "
منشی : می تونید بفرمایید داخل.
جوان ابتدا در زده و سپس در را باز می کند و داخل اتاق مدیر می شود .
مدیر دختر جوان و زیباییست .
جوشکار جوان که او هم اتفاقا، حالا خیلی خوش تیپ شده برای یک لحظه با چشمهای رنگی و زیبای خود به چشمان زیبای دختر نگاه می کند و سپس چنین خود را معرفی می کند .
جوان : سلام خانوم ، من مهندس جوان با سابقه ده ساله در مدیریت و ساخت سازه های اسکلت فلزی هستم، دیروز که آگهی شما رو توی روزنامه دیدم که برای استخدام مدیرپروژه شرایط شرکتتون رو نوشته بودید ، گفتم که بیام و ...
در همین لحظه تلفن روی میز رئیس شرکت زنگ می خورد .
رئیس شرکت : ببخشید آقای مهندس جوان، یه لحظه اجازه بدید من تلفن رو جواب بدم ، سپس با یک دست به سمت مبل اشاره می کند و از جوان می خواهد که بنشیند و با دست دیگر تلفن را برداشته و جواب می دهد ، منشی پشت خط است.
منشی : ببخشید خانوم ، یه آقایی به نام آقای مهندس جهانگیری برای آگهی توی روزنامه اومدن ، منتظر بمونن؟
رئیس: نه فکر می کنم با آقای مهندس جوان به توافق برسیم . ازشون تشکر کن و بگو همین الان با یه نفر به توافق رسیدیم.